مادرم می شوی؟

 

      روبروی چشم های پیر و جذاب و خاکستری اش نشسته بودم که با تکان آرام سرش فرمان خواندنم داد ،

 کُرچ خود نشسته ام 

 چشم هایم از عشق بیضی می شود

 اگر بخواهم فردای دنیا بیایم، مادرم می شوی؟

 همیشه از تو ، همیشه تا او

تو که از دستهایت ثلث عشق می ریزد از تن ام آغوز

.

......"

     شعر ادامه داشت و  پیر مرد  آن روز و پیر مرد تر امروز نگاهم کرد و وجب شعر که تمام شد به آنها که اطرافش نشسته بودند گفت :

" جهان این آدم،  روزی از درونِ خود ، خود را می زاید".

    روز قبل از اینکه آن سالها این کلمه ها را سطرسطر زیر هم طوری بنویسم که موقع خواندنش حزن صدایم بکند اش مثلا شعر، یک بعد از ظهر کامل کنار پرنده ی نه ساله ای دراز کشیده بودم. او دست از زندگی کشیده بود، اما نفس اش هنوز بوی مرغ می داد و نگاه من مزه ی فرشته .  توی اتاق بودیم و آخر های تابستان . زیر پر هایش تخم سردی که گذاشتم، جان گرفت. مرگ را فراموش کرد و  رنگ چشم هایش شد قهوه ای فوری. روی پاهای بی نای اش نیم خیز شد و گردن کشید تا تخم مرغ سرگردان تازه از یخچال در آمده را زیر تن تب کرده اش بکند جوجه ای که شاید ازشدت این عشق، بی نطفه ای بسته ،  به دنیا بیاید.  باقی هر چه بود باور من بود و صدای خفیف قد قد پرنده ای از انتهای نای اش که گواهی می داد  آن عصر حتما مادرشده است و بعد بیضی چشم های نا امیدش که داشت تن می داد به شبی که اطمینانی نبود در تاریکی بی رحم اش ، جوجه ی یک روزه ای زیر پر هایی سر از تخم در بیاورد.

      تازه گی ها من مادر نخواهم شد. هرگز. اما می دانم نازنین ام را زیر بالهای سالم ترین دختر شهر بزرگ خواهم کرد. من او را زاییده ام. توی همین صفحه. وقتی دست در آغوش سیاه پوش سی و دو حرف نوشتنی ، زرشکی رقصیده ام.  نازنین را که  صدا  می زنید و نوشته هایتان را مخفیانه به او تقدیم می کنید اطمینان پیدا می کنم بزرگ و زیبا شده. مثل هر زنی وجود نخواهد داشت مگر دستی طرح اندامش را قواره کند. پس من تن او را به دست اغواگر ترین عاشق خواهم سپرد تا در یک بعد از ظهر چهل درجه،  آنچنان ظرفی از او بسازد که روح دوست داشتنی ام را اندازه باشد. 

     بی صدا تولدش را جشن می گیرم و گرفتند. در میانه ی روزی که هم اول است و هم مهر و هم به اندازه روز، به همان اندازه شب.  ن ا ز ن ی ن   بیشتر از هر چیزی در دنیا من را دوست دارد و من او را . و او راز را و من دیوار را و هر دو تن تب دار را و قصه را.

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا افشاری

می گویم به اندازه تو خسته ام تا باور نکنی جهان به چیزی که بوجود می اورد فکر نمی کند حتی به نازنین تو . جهان به بسط خود می اندیشد گاهی فاصله دو لبش را با نازنین تو پر می کند تنها به این دلیل که پاسخگوی کسی نباشد بگویم مبارک است ؟

شون

لازم به تاكيد نيست,كاملا" شيرفهمم كرده اي كه نازنين بيشتر از هر چيزي در دنيا دوستت دارد. !و البته ...خوب شما هم دو س ت ش داري! اما دليل نميشود كه من ديگر نيايم اينجا بگويم: آواز_من از سينه ام كه بر مي خيزد ميخوانم ميخوانم ميخوانم تو خواندن_مني يك روزمي كه بوي_شانه ي_تو خواب ميبرد تو نگاه_گلوگاه_پنهاني_مني معشوق_جان به بهار آغشته ي_مني !

ناهید

این زایش زیباست.. آدم خود بهتری را بیافریند.. در قالبی که تن برایش کم است و کوچک.. من اینجا روح زیبایی دیدم که عمیقا شعفبار است. تولدت برای همه سالها در این روز مبارک ثابتی عزیز..

نیلی

سلام. باز هم زیبا مثل همیشه

هلیا

سلام ثابتی جان تولد نازنینِ نازنینت مبارک

گلادياتور

و مادري كه ما را نداشت و ما را به اين دنيا آورد بدون اينكه مفهومي از ما به ما دهد من مي دانم كه ما در معناي حيات است اما اين در بود كه ما را اورد ميان خانه هاي خالي جدول و سالهاست كه به دنبال جواب هي جا به جا مي شويم دوباره ودوباره

دروغگوی خوش حافظه

راستش می ترسیدم! چند خط برای خواندن نوشته شده بود و من بودم و وحشتی که نکند همان چیزی که از دلم می آید بالا همیشه اینجا این بار نیاید. بماند زیر خروارها "دل مانند"ی که این روزها ریخته بودند سرم اسم سوم هستی توی گوگل ریدر من! اما دومی توی مهر! نازنین بمان! مثل اولیش!

افرا و پاییز

نمی دونم چرا یاد این شعر افتادم...نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم...!

می سم فروتن

سلام خانم ثابتی خوشحال می شم سر بزنید و از نظراتتون استفاده کنم...

نرگس...

از خدای خوب براتون روزهایی خوب و آروم..میخوام تنتون سالم باشه دلتون شاد..