جیک جیک

 

"بله، رسم روزگار چنین است(+)".

       باید یکبار هم که شده از میان یک مهلکه جان سالم بدر ببری ( ببرم) تا بفهمی (بفهمم ) هنوز زنده ای ( زنده ام). یک دل سیر گریه کنی تا یادت بیاید خنده چه لب های مهربانی دارد.  یعنی که چه باز رفتم بالای منبر؟ خوب گلو یی باید بسوزد و چشم. کلمه ها در بروند به ناکجا و دهخدا را هی ورق بزنی بزنی بزنی و کلمه ای پیدا نکنی برای نوشتن تا فقط بتوانی بگویی "جیک جیک".

     هی تو. رمان سلاخانه شماره پنج را خوانده ای؟ بخوانش. خیلی زود. یعنی تا دیر نشده. ده پانزده صفحه اول سخت است. کتاب راه نمی دهد. اما بعدش مثل دایه مهربان می شود. تازه می فهمی  داغ باید سرد شود تا بتوانی درباره اش آتش بنویسی. جنگ باید در سفید ترین و صلح آمیز ترین متن ها روایت شود که بشود جنگ. هی تو. اووهوم. تو. که چقدر زیبا بودی و خوش قد و قامت دیروز وقتی فرار می کردی و دوباره برمی گشتی. راستی کی وقت کردی اینهمه بزرگ بشوی و شجاع، سلاخانه شماره پنج را خوانده ای؟ آنجا که راوی قصه ی کورت ونه گات در میان شهر بمباران شده ی درسدن در جنگ جهانی دوم، درپناه سلاخانه ی شماره پنج ، جان سالم بدر می برد و بعد در میان آن همه جسد، قتل عام و سوخته گی شهر برای شیارخونی که دارد از کنار دهنه ی بسته شده به یک قاطر لاغر و مردنی چکه می کند، گریه می کند.  نویسنده کم می آورد و هر وقت حرف هایش برای نوشتن غم و عمق جنایت و کشتار تمام می شود،  می نویسد :"جیک، جیک".

        هی تویِ زیبا. هم پسرت ، هم دخترت، هم زن ات و هم مرد ات. زیبا هم دیروزت و خدا کند فردایت. چطور باید میان اینهمه همهمه می گفتم می شود جای سوخته ی ساختمان ها ، دوباره آجر کاشت. اما به سادگی نمی شود دوباره برای سر سبزی  دشت ، سر خوش شد. تو فکر کاج ها و لانه ی گنجشک های اطراف ساختمان های منفور را هم کرده ای؟ ما بعد این زمستان حتما بهار داریم و گنجشک . این یعنی قصه. تنها کلمه های باقی مانده برای روایت کشتار های سخت، جیک جیک.  این سرزمین سالهاست نخل ها، جنگل،  کوه و چاه هایش را خون جگر کرده ایم. بس است. لطفا طوری بجنگیم که از رحم اش زندگی بزاید.

/ 20 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناهید

مخصوصن آنجا كه مي‌نويسد روي سنگ قبر بيلي‌پيل‌گيريم: همه چيز زيبا بود و رنجي در ميان نبود. آنجا كه از عقايد ترافالمادوري‌ها راجع به مردگان‌شان مي‌نويسد: هميشه در جايي زنده بود و هميشه هم زنده مي‌ماند. اين پيرمرد معركه داستانش را نوشت. خيلي معركه و وصف ناشدني. يك طوري از وقايع حرف مي‌زند.. اين رمان آدم را سرشار مي‌‌كند و ناخودآگاه نمي‌فهمد چقدر فقط راجع به محاسن رمان حرف زده

ناهید

دیدی چقدر مسحور رمان ونه‌گات شدم که یادم رفت بنویسم چه زیباست این پست وبلاگ شما.

هیچ کس

نوا و موسیقی نهفته درین کلمات مجال تفکر به "هیچ کس" نداد. باز خواهیم آمد.

سروی

سلام ف این کتاب رو نیمه کاره رها کرده بودم . چون زمان مناسبی برای خواندنش نبود . سرم شلوغ بود و کتاب کمی سخت . کمی بیش از کمی . ممنون که دوباره یادم آوردید . ولی فکر کنم باید دوباره از اول بخوانم . بعضی جاهایش را خوب یادم نیست .

آرنا

وقتی سوز زمستان اینقدر نشسته توی مغز استخوانمان یعنی بهار نزدیک نیست؟!کتاب اول دبستانم را دیری است گم کرده ام و جایی نشسته ام که توی نقشه ی هیچ کدام از کتاب های کودکی ام نبود اما خوب یادم هست فصل بعد از زمستان بهار بود, نبود؟

زوئی

من شب مادر رو بیشتر دوست دارم.به هر حال همش حکایت ماست.

ماسک

" من روز را دوست دارم .. ولی از روزگار می ترسم " ( ح. پناهی)

خازییل

این جا سر زدن هم واقعن عجیب خوب و دوست داشتنی است برای من

هلیا

صابخونه یه استکان چای مارو مهمون میکنی//؟[لبخند]