نرغالک

 

              ماه اول فصل اول سال، ساعت هنوز خواب ، بیدارم نمی کند. صدای نوک و گندم و جفت گیری کبوتر ها روی کانال کولر صدای زنگ ام می شود.

          بیداری زمستان هایم همزمان با چشمان بسته ی  خیابان است و کوچه و نانوا و حتی کلاغ.  تابستان اما دنگ دنگی ساعتی که ملحفه را از روی تن ام کنار می زند ، تخت و من را در گرمی بیشتر و تابش نوری از پنجره غرق می کند که اول صبح اش  را ساعتی است تمام کرده.

می بینی دوست سخت نویس و با هوش من، با این حچند خطی که نوشتم، چقدر عبارت بارها گفته شده ی تو به من ،

- " چه تنهایی عمیقی"

درست از آب در می آید. تو که برای صدا کردن ات در این سکوت ، محتاج نام نیستم.

/ 9 نظر / 30 بازدید
بهامین

تبریک میگم نثر شیوایی دارید در ذهن تصویر اون محیط رو میسازه.

سرطان روح

درود بر شما زیبا می نویسی و خواندنی. دست مریزاد بانو

تیغ ژ

احساس میکنم سیستم احساس کردن و فکر کردنم در "لحظه" عجیب و غیر واقعی شده. در ذهن داغانم نمیدانم چه میگذرد و چه پروسه ای طی میشود تا اینطور "بفهمم". در کامنت بعدی پُستت را مینویسم.

تیغ ژ

پنج کلمه ی اول را بی آنکه بخوانم فقط به شکل نقش دیدمشان و "ماه مهر" فهمیدمشان. (فهمیدنهایم را به طوری که مفهوم باشد مینویسم) درخت بید آرام هنوز ساعتی است که خواب است، صدای جفتگیری پرنده ها در ذهنم با صدای جفتگیری گربه نقش بست. ملحفه را از روی تن ام.(تصویر یکی از زنی بی اندازه گوشتالو در ذهنم نقش بست که بسیار شبیه به نقاشی های ساویل است و ملحفه ی سفید بر تن دارد و صورتی رنج کشیده و ...) واقعا گیج شدم. طرح ها و نوشته هایی که با مداد ب6 شماره 9 روی دیوار اتاقم نقش کرده ام مرا میترسانند. با صدای کشیده شدن پنجه های دو گربه روی جاکولری از خواب پریدم. چه بازی جالبی، میرم که بخوابم شاید/

رویا

بله به همین راحتی میشه حرف زد.مثل شما.مختصر و رسا.

عه تا منصوری

سرکار خانم ثابتی با احترام از شما دعوت می شود در هم خوانی و نقد شعر کوتاهی از مینو نصرت در بخش نقد سایت آنات شرکت فرمایید عه تا منصوری

آرزو

تنهایی .. واژه عجیبیه بانو - درست عین این می مونه که پادشاهی در کاخش بگه فقیرم .. برای تو .. برای تو و واژه هایت - وقتی خیار و گوجه رو پوست می گیری حتی - وقتی بدون آنکه اعلام کنی وقت قرار می رسه - بدون آنکه به رودخانه بری مماس می شوی روی پلی چوبی - وقتی نازنین عطر قورمه سبزی را می بلعه - وقتی همیشه از لای پنجره سرما داخل می وزه و هیچ پتویی گرمت نمی کنه وقتی آن طرف میزت خالیست - وقتی مرغ هایت به حرف در می آیند .. وقتی .. نه بانو - تو تنها نیستی اما تنهایی با توست . می خواهد پر شود از سطورهای عجیب و بی خالی تو ! عین من .. که با هر خواندنت چمن می شوم و مه و شمال .. بانو تنهایی مماس با توست .. با نوشته هایت ..

نیم من

از اون کلمات جفتگیری کبوتران. انگار که بر بهشت حیوانات نظاره میکنی. انگار حقیقت را و بلوغت را باور و عیان بیان می کنی. انگار هم کلام و هم داستان کبوتران دنیا را از آنسوی پنجره دیده ایی البته عجیب نیست معنا این حرفها را درک نکنی و متوجه معنایشان نشوی این حرفهای بی ربط و بی قافیه و... برای همین بی ربطی ها گفته شده. از قسمت گیجی افکارم. به خودت سخت نگیر اما کاش میشد. روبروی میز اداره ات پرونده بدست روبرویت می ایستادم. و می گفتم ببخشید شما خانم فلانی هستید؟ کار این پرونده با شماست ؟ و شما با آشنایی ه غریبه . با همین حس غریبی و آشنایی کارم را انجام میدادید. تا زودتر گورم را گم کنم. تا نفسی راحت بکشید. این دیگه کی بود؟ اینجا چیکار داشت.... اما دوست داشتی با همان ارباب رجوع دیوونه در پارک خلوتی روبرو مینشستی و خاطره های در کلام و صدا ورق میزدیم. نمی دانم چرا فقط کلمات را ردیف میکنم . تا حضورم در خانه ات طولانی ثبت شود. من اینجا امدم. حالت چطور است ؟ خوبی ؟ خوشی؟... یادش بخیر چقدر جوانتر و ریلکس تر و ساده تر بودیم. یادش بخیر