برس برس روز عزیز

  کمد هایم را به نوبت خالی می کنم. کلید را جا می گذارم روی کمد خالی برای کسی که بعد از من می آید . اشیایی که سالهاست توی فایل ها برای روز مبادا چپانده ام ، از چسب زخم گرفته تا قاشق های یکبار مصرف ، عینک آفتابی و عطر جیبی ، لوازم استخر و کتابهای روش تجزیه و تحلیل سیستم ها، نامه های اداری قدیم و تشویق نامه ها. کارت های تبریک نوروزهای کهنه و تقویم های باطله. همه و همه روزی و روز گاری به درد به خور بوده اند. حالا میریزم شان در ساک و تکه تکه می برم شان به خانه. شاید بخواهم موزه ای در خانه جدید درست کنم و بعد ها بخواهم برای یادآوری روز های رفته ، ساعتها به هر کدامشان زل بزنم. شاید بخواهم برای پادشاهی که شب های فصل آخر قصد کشتنم را دارد ، هزار و یک قصه بسازم. آنوقت نیاز خواهد بود از میان این اشیای مستعمل قطعه ای بیرون بکشم و جلوی چشم های خونخوار پادشاه بگیرم تاباور کند من چه شهرزاد دور از قصه ای بوده ام.

  بیشتر از همه ولع انبار کردن کاغذ های یک رو باطله دارم. فکر می کنم اینهمه روز که گذشته باید جایی نوشته شود. در سایه روشن میز تحریری که از پشت پرده آفتاب می خورد.

  اشتیاق دختربچه هفت ساله ای دارم که به روپوش نوی آویخته به جالباسی نگاه می کند و انگشت هایش را برای رسیدن به اول مهر می شمرد. نه نه. بیشتر از این. دختر دانشجوی فارغ التحصیلی هستم که درروز آخر ترک دانشگاه ، چرخی در سالن و کلاس ها می زند تا بوی معلم و درسی که عاشق اش کرد را برای آخرین بار نفس بکشد و در سینه حبس کند.

  میان این همه کار ، یک درمیان به خط های اول قصه هایم فکر می کنم. به مبلی که خواهم خرید و پرده هایی که بین من و آسمان مهربان بایستد. به قد و قامت دیوار پذیرایی و تابلوهایی که به سلیقه ی منحصر به فرد من برای آذین تن خواهند دارد. به رنگ یاسی و خاکستری و سرمه ای. به سبز. به سبز. به سبز. به گلدان هایی که روی کابینت سمت کوچه خواهم چید و رنگارنگی گلدان ها کنار هم. به آن دو صندلی تکی که گوشه ی هال ، دو طرف یک میز گرد خواهم گذاشت و یک طرفش همیشه من خواهم نشست و طرف دیگرش هیچکس. به صدای آرام ترانه هایی که دوست دارم و به آهسته راه رفتنم میان آشپرخانه تا اتاق خواب. به بوی سبزیجات تنوری شده و سوپ داغ کلم. من من من طاقت ندارم تا این روزی که می گویم شروع شود. روز من با من. فقط من با من. چه شکوهی دارد دیدنم در آینه دیواری وقتی پشت سرم فقط دیوار باشد. چقدر دلم می خواهد تن خیسم وقتی از حمام بیرون می آید زود لباس نپوشد ، ساعت ها پیچیده در حوله ، لم داده روی مبل چایی مزه مزه کند و شاید تلخی سیگاری به بغض اضافه کند. دلم می خواهد سگ داشته باشم و پرنده و ماهی. همه را یکجا. و شاید درختچه اناری که با گوشه نشینی کنار آپارتمان کنار بیاید.

 

انگار که عاشق شده باشم بیقرار نوشتنم. نوشتن برای هیچکس. نوشتن برای نخواندن.

21/3/97 دوشنبه


/ 1 نظر / 124 بازدید
zasoma

مطالب جالبی مینیویسین