با تو که می خوانی

دوباره حنجره ای به عشق تر شد، کلمه ای به دوری ، نزدیک شد . دوباره زنی خواند ومن یادم آمد هنوز برای زندگی بهانه ای هست. امروز همه اش به یاد می آورم که یکبار عاشق شده ام و دوباره دیگر مجسمه های تراشیده ام و از حال و هوای آن عاشقی به تن شان نفس داده ام و عامدانه خواسته ام همانی شوند و شوم که دیگر نیست و نیستم.

بار اول ساکت بوده ام. شعر و قصه تنها دستی از من بود که به دور گردنش حلقه می شد و تحسین وآفرین ، آغوش باز او به جواب من. همه چیز در میانه ی یک کوچه در سال بعد تمام شد. داشتم بستنی می خوردم و می خندیدم و با دخترکانی شبیه خودم ، از خستگی درس شانه می تکاندیم و به سمت خانه می رفتیم. بوق زد و برگشتم. به سمت شیشه پایین سمت چپ ماشین رفتم. یادم نمی آید سلام کرده باشم. اما از حالم که پرسید ، عادت نداشتم او به جز از حال حرف زده باشد و (م ) چسبیده به حال دستپاچه ام کرد و سرد از آتشفشانی که سال قبل ش بودم گفتم خوبم. در جواب گلایه ای کرد تمام هفته گذشته ، عصر ها به این کوچه آمده تا آخرش ، امروز فهمیده پنج شنبه من را می شود این ساعت دید. نگفتم چرا دیگر به دانشگاه نمی آید و بدون او ادبیات معاصر و تی اس الیوت و فاکنر یتیم شده و کجا درس می دهد و کلاس هایش بی شاگردی مثل من چناری است که کلاغ روی آن نمی نشیند .... این جمله می توانست شروع خوبی برای به صدا در آوردن و ریزش گدازه ها باشد. اما این من بودم . من در مقابل ابراز صریح حس او. گفتم اوهووم و خدا حافظ. تمام شد. او در من جاودانه شد. دانه ای کردمش در عمق جانم برای باغی که می خواهم از او سبز شوم. از هر روز ی که او را زاییده ام. کنار هر غمی ، سر با شانه اش گذاشته ام و با هر آواز گوش نواز زنی ، به تار و پود جانش چنگ زده ام. از او ، من ساخته ام. گوشت و پوست و خون.

کجاست ؟ نمی دانم. گرچه می دانم حتما وقتی کنار آتشی می نشیند تا از روز گارش قصه بسازد ، از دختری خواهد گفت که دوست داشتن، آهوی گریزانی اش کرد که از نگاه کردن به او با چشم طفره می رفت ، از سلام کردن به او لال شد و از آویختن به تن او تکه تکه شد. او حتما خواهد گفت این (کس ) به این دلیل به او نزدیک ترین است که دور بود. به وقتش دور بود و دور شد.

ماندنی ام شد و ماندنی اش شدم. میان ما همیشه روز هایی هست برای راه رفتن و رسیدن . برای به خاطر آوردن. روز های برف و امتحان و کوچه.

/ 1 نظر / 217 بازدید
khiyalvareh

اين كوچه را مي شناسم . آخرين باري كه از خيابانش رد شدم ؛ سرم به سنگ ندامت خورد و آنگاه ، از مخيلاتم ابري سر به فلك كشيد و باران روييد . اين كوچه را مي شناسم . . .