ایضاء

 

               انجیر های زرشکی حیاط رسیده اند. پدرصبح های زود سراغ چیدنشان می رود. هر روز یک سبد کوچک از قاچ خورده و شیرین ترینشان. آن تک و توک های  پنهان و ترسنده لابه لای برگ های پهن ِ پنج ِ سبز  که حوالی ظهر می رسد نصیب گنجشک هایی می شود که تمام تابستان را کنار سفره ی باغچه می لولند.  مادر تخمه های شسته ی خربزه را برایم  نمک می زند. می گذارد آفتاب دور از چشم یاکریم  آفتاب آب تن شان را بگیرد.  استتارشان می کند داخل سبدی بسته به بند رخت فلزی که تی شرت و حوله های هر روزم را خشک می کند.

    بعد از ظهر های گرم که به خانه می رسم بلافاصله با یک لیوان نوشیدنی خنک پذیرایی می شوم. از دوغ که بیشتر از همه دوست دارم تا شربت آلبالویی که به خاطر شیرین بودن طعم اش هیچوقت منتظرش نیستم. روی تخت دراز می کشم، مثل ملکه ای که برای دلگرمی اش خدم و حشم مسابقه می گذارند با سینی پر از میوه های سبز و زرد و ترش و ملس و کنارش نان جو پنیر زده پذیرایی می شوم. می خورم ، می غلتم ، چرت می زنم و باز می خورم. آخر عصر ، من و گنجشک و یا کریم هرسه به یک اندازه از بهشت رانده می شویم.

     گاهی که دل تنگ خودم باشد  می روم بالکن. ازبلندی طبقه ی دوم ،  حجم خالی میانه ی درخت های حیاط مثل شکم برآمده ی زنی که جنین اش را فقط ساعتی پیش سقط کرده پیداست. زنی پابه ماه که کودک مرده اش را برای دفن به خاک سپرده اند ، اما پستان هایش در نفهمی این داغ  از ساعتی بعد شیر می دهد.  این خالی حیاط خانه ی من که چربی ِ زرد آغوز روز های اول درد به سینه ی کاشی هایش چسبیده. گاهی می روم تا دوباره بشنوم صدای نفس کسی که همچنان می آید. کسی که برای لمس گرمی تن آغوش اش ، پرنده های آب تنی داده شده ام را بغل می کردم.

    درختها نمی فهمند که بعضی سالها نباید گل داد. میوه کرد. سبز شد. خاک را قهوه ای کرد. کرم خاکی را هوا داد. نمی دانند که خواب تابستانی ، ادامه ی  فراموشی سکوت شب ِ پشت چشم های بسته است. آسمان نمی دانددر غیاب پرنده های مرده اینهمه آبی برای چه.

    چهار دست مهربان هر روز تیمارم می کند و چندین چشم نیازمند تعقیب ام. پاهای لاستیکی هر روز من را جا به جا میکند  و گهگاه  یک صدای مهربان سلام. زنگی در نیمه شب صفحه ای صدایم می کند  و دوستی قدیمی برایم عکس  کوه و آب  می گذارد.

   من ساعتم را روی صبح های زود کوک می کنم و هر شب کنار صفحه دیگری از خاطراتم می نویسم ایضاء.

/ 6 نظر / 23 بازدید
h

عکس خنده دار جالب و ديدني کليه سوژه حتما به وبلاگم سر بزن از خنده رودبر مي شي . در ضمن اگر دوست داشتي منو به اسم "عکس خنده دار" لينک کن و بهم بگو تا منم لينکت کنم.

lمهر

خانم ثابتی عزیز ! شک نکن هر بار که می آیم این جا نوشته ها تان را می خوانم و حظش را می برم ، ولی کارم این نیست که هر بار و حتمن نظری بنویسم مگر که از من خواسته شود و هزار تا اگر و مگر دیگر ... دیگر این که تعجب می کنم گیرم که من "فاخته ی تخم گذار در آشیان دیگران" باشم به تعبیر شما . مگر گناه کرده ام که "تیلیغات" کرده ام برای اثری که درش هیچ سودی نیست الا طعن و حسد !؟ 51 سال از من گذشته و یادم نمی آید در بازی دیگران گنجیده باشم هیچ گاه . ..

امید

چقدر دلم قدم زدن در حیاط کوچک پاییز خواست. دلم دویدن اشتباهی هرمزان خواست و انجیرهای مسیر دانشکده ریاضی. دلم توت خواست و دوغ و صندلی. و دستی که نان ریزه کند.

خانوم ثابتی

(ادامه کامنت برای آقای مهر ) نوع نگاهم به خلاقیت آن دوران شما، باب جدیدی در برداشت های خوانندگان باز کرد که همیشه رد پایش را در نظر دیگران می دیدم. من وقتی در مقابل متن های شما ساکت شدم که سکوت دقیقا عین حرف زدن بود. یعنی نوشته های شما دعوت به نگاه بود. از آغاز حضورم در دنیای محازی تا چندی پیش، من بسیار مسئولانه با نوشته ی دیگران برخورد کردم. از همه انتظار نیست در مقابل نوشته ی دیگران لب به سحن باز کنند اما از بعضی ها که از زمره ی دانایانند چرا. . اگر بدانم بار دیگر برای خواندن واکنشم به گلایه تان بر می گردید ، دستتان را با حسن نیت و دوستی می فشارم و چوب های خشک لانه ام را برای گذاشتن تخمی دیگر مهیا می کنم.

lمهر

چه قدر سخت است برایم که صداتان کنم "خانم ثابتی" . چرا نام کوچک تان را نمی گویید که این قدر عذاب نکشم ها !؟[شرمنده] رفیق خلاق و با صفای من ! یادت می آید که آن اوایل ( به نظرم پای دومین یا سومین خواندیدنی ، زیر خوابینش عالی شما ) نوشتم تو همان مخاطبی هستی که هر هنرمندی رویایش را در سر می پروراند ؟ هنوز هم بر همان نظرم و حتا اگر دیگر هیچ اعتنایی به کارم نکنید ، باز همان را می گویم . بله ، آن موقع که کم تر کسی توان و شجاعت درک و بیان لذت از این نوع کار خلاق را داشت ، نوشته های تو راهی نو برای ورود به این قلمرو زیباشناختی باز کرد و بعد تر که دوستان بسیاری درگیر خواندیدنی شدند ، باز هم چشم انتظار آن بودم که بیایی و بنوازی ام ... .. .. .. اما اگر نمی نویسم و نظر نمی دهم اغلب ، به علت پریشانی ذهنی و خستگی است .

سوگل

ایکاش جایی هم برای ترکیدن بغض بعد از خواندن بود جایی برای جیغ زدن از این زیبایی و مهربانی ایکاش بودید خانم ثابتی بغلتان میکردم "گریه" میکردم ایکاش به سرزمین گرما خوزستان نمیرفتم تا زودتر میخواندم و بغض میکردم گاه گاهی دلم تنگ این بغض ها میشود واژه ها راه گلویم رامیبندند برای دقیقه ای حال قشنگیست اگر...