نرو ، بمان

     حالا او بیرون از خانه بیش از حد سردش می شود. تا مچ پا در برف راه می رود . خودش را در پالتویی ضخیم می پیچد. موهایش را زیر کلاه قایم می کند و شال گرم اش را تا زیر چشم ها بالا می آورد. اما همچنان طره های لَخت چتری موهای سیاهش تا بالای مژه ها پیداست. من از این موها و سیاهی رنگ چشم ها خواهم اش شناخت.  اگر هم توی همان خیابانی باشم که دیگر مردمی که پیاده راه می روند  فارسی حرف نمی زنند و تابلو های جهت یابی خیابان هایش به سمت شهید همت و فهمیده اشاره نمی کند. اگر روبرویش را هم نبینم و فقط از پشت سر به تله ی تعقیب ام دختری مثل او در آمده باشد،  باز هم خواهم اش شناخت.  از دست هایش که در جیب می کند و از انحنای موزون تن اش وقتی دارد فکر می کند، راه می رود و از چیزی در رنج است. از عشقی که شادش کرده بود و از فراموشی که در سکوت فرو بلعید. من این دختر را فراموش نخواهم کرد.  از همان روزی که با بوی تن دختری  دبیرستانی تازه دانشاه تمام کرده  آمد ، تا روزی که زنی دنیا دیده تر از من شد و رفت. 

     سراغ تقویم هایش می روم. یواشکی. به اشیای باقی مانده اش دستبرد می زنم. به شعر های برگزیده اش از سال 86 تا وقتی که تقویم اش مال سالهای نیامدنی شد. به لیوان و دستمالش. به گلدان خالی اش. به عکس های زیر میزش. به دسته ی لیوان بزرگ اش دست می کشم. بوی آخرین شیر داغ شده می دهد.  او همین جا بود. کنار من. پشت به من 9 ساعت می نشست و صدای انگشت هایش و سایه ی صورتش از توی مانیتور دیده می شد.  تمام برگه های عبور و مرور اش ، روز های مرخصی نیامدن اش با امضای من  وجود دارد. صدایش که خبر می داد و من که می گفتم باشه ، مواظب خودت باش. همه چیز از دیروز روی میزاش باقی مانده ، فقط فردا نیست.

    می دانستم روزی می رود یا می روم. از آن دسته آدم هایی بود که کنار آدم پیر نمی شوند. کهنه نمی شوند.  تازه تازه فقط انجیری چیده شده از درخت در سبد خاطره می مانند.  رفتم که مولانایش را باز کنم. نبود. با خودش برده بود.  گنجی عتیق در ساک قاچاق. آن کتاب پاره پاره از راز سرنوشت. همانی که با نیت بازش می کرد . کتاب را جلویم می گذاشت و منتظر می شد تا برای هزارمین بار برایش بگویم  این شاعر از عشق بر ابرهاست. بر بال آرامش. در ساحل وصل.  همیشه می گفتم. مثل شمس. مثل شراب. مثل  خود شعر.  هیچوقت جوابی نمی داد. کلمه هایم چای شیرینی بود که مزه مزه می کرد و استکان فهم ام ، فهم اش را نیمه خورده ترک می کرد.  حالا نیست.  و اینجا آخرین روز های آذر است.  توی اتاقی که من بودم و او  بعلاوه چهار نفر دیگر ، در این ساعت بعد از ظهر بیشتر از همه او نیست.  پنجره ها را به سمت سردی بی رمق زمستان ِ تهران باز می کنم. می دانم اگر او بود هوای بیشتری ، سرمای بیشتری برای عطش تن اش می خواست. من و او همیشه گرم مان بود. خاکی یخ زده می خواستیم. سرزمینی با برف و باران بی وقفه. اینجا آفتاب کثیف آسمان اش مثل روی بسیار ساکنان زمیناش آزارمان می دهد. در این ساعت اتاق خالی شده.   هیچکس نیست. وقت خوبی برای احضار او ست.  صدایش می کنم.  جوابش را از لابلای آهنگی که قبل از خداحافظی آخرین آمدن سر کار ،  توی گوشم ماندگار کرد ، می شنوم.  به او گفته بودم وقتی آن سر دنیا باشد با این ترانه (+)برایش می نویسم.

     احضارش می کنم. مثل هفته آخر بودنش در این شهر. خانه. هفته ای که نگاهش روی هر چیزی مکث داشت.  سرتاسر ثانیه هایش لفظ بی صدای خداحافظی بود.  می شد فهمید از جانِ دیوار و خاک و آسمان و فرش دارد ذره ذره آجر و سیمان و نقش می کَند و  با خود سوغات می برد. برای کودکی که در آینده به او خواهد گفت مادرت ایرانی است.

       همان روزی که ساعتی رفت و وقتی برگشت ساز بزرگش روی دوش اش بود.  توی همین ساختمانی که ما را به بالاپوشی تیره و صورتی یخ زده عادت داده. او با ساز و شالی رنگی دختری دیگر شد.  سازش روی شانه چپ اش بود. بیرونش آورد. مثل شب عاشقی برهنه اش کرد. ما مجنونی شدیم در هیجان هماغوشی با  لیلی به معاشقه آمده.  گذاشت اش روی زانوهایش. پا روی پا انداخت. ساز را بغل کرد.  پنج جفت چشم به التماس و خواهش خواستند که بزند. یادش آمد بی انگشت ساز است.  زخمه اش را در چمدانی زود تر فرستاده شده به مقصد سفر گم کرده بود.  حالا اگر هم می خواست دیگر نوازنده نبود. در شهر خودش بی دست و ساز و زبان و غریبه شده بود.  سنجاق و میخ  را التماس کرد که زخمه شود و ساز را رام کنند و نشد. ساز ساکت همچنان در بغلش بغض کرده بود.  نزد. نخواند. او همان لحظه رفته بود. مارال من رفته بود.

/ 8 نظر / 32 بازدید

اگر تا قبل از خواندن اين متن، همكار تو بودن نهال كوچكي بود در دلش، بي شك، هر كس اين متن را بخواند، حسرت مارال بودن و دركنار تو بودن در دلش درختي تناور مي‌شود.

رضا مطلبی

امروز حالم به حدی ابریست که طاق هیچ بارانی را توانم نیست!. شاد باشید استاد.

آقاي نگهبان

از ادريس خبري نيس عادت كرده بودم به حضورش در خانه‌ي گرم مادربزرگ

بهاران

من خاننده خاموش تازگیها بعداز خوندن متنهای زیبای شما شدیدن دلگیر میشم!!چرا؟؟؟!!

آقاي نگهبان

سرکار خانم نیک واقفند به ان‌چه بنده مرقوم نمودم و لذا نیاز به هیچ ایه و برهانی بر اثبات آن کوتاه‌سخن نیست. اما بنا به پیشنهاد سرکار علیه، بنده سالهاست -از زمان اولين باري كه اين پيشنهاد را صميمانه داديد- سعي كردم حضور كسي برايم سرد و گرم نشود و گرمايش عادت نشود و سرمايش اضطراب. باور بفرماييد قلب من، همه‌اش، صفحات ناب اين وبلاگ است و به اين ترتيب، بي‌شك، حضور ادريس خان در دل و قلب بوده است. همچنين، شكسته‌نفسي مادري كه اين همه فرزند دارد، از پيش، قابل حدس بود و دراين فقره نيز به عينه، اين حدس مشاهده گرديد. حجتان مقبول

.

حالا چرا مادر بزرگ ؟! نه که صفت بدی باشه و نه که صاحب اینجا ممکنه اصلا مادر بزرگ نباشه و نه که حتی مث خیلی از خانما بدش بیاد یا دلخور بشه که مادر بزرگ خطاب شده ،اما ... اما حتی اگه به ضرس قاطع ! بدونیم سن و سال یه خانم رو و ایضا" با هزارو یک دلیل و برهان ، باز اونم از نوع برهان قاطع ! ، بدونیم این رو ، خب حالا چه لزومی داره جایی مث اینجا به صاحبش بگیم مادر بزرگ ! مگه همون خانم ثابتی چشه ؟! بهتر نیست همانطور که خود ایشون فرمودند اصولا توو هیچ چیزی بزرگ نمایی نشه ؟ حتی توو امر مقدس و قابل ستایشی مثل قضیه ی مادری !

tiyan

زیبا بود و چه دلگیر....

tiyan

هروقت دلم میگیره بلاگتونو میخونم،قلمتون رو دوست دارم و امشب به بهانه دیدن پستی جدید اومدم اما ننوشتید کاش چیزی بنویسید...