راه

حالا گرگ و میش ساعت شش و نیم پاییز ، تا هفت و ده دقیقه صبح ، دلش برای من تنگ شده. اینکه هیچکس نیست به گربه های گرسنه ی من گم کرده ی دویده از پشت ماشین سبزِ روز بگوید او دیگر برنمی گردد .

حالا آن کاج تا شانه رسیده ام ، شمشاد های آفت دیده ی خیابان برگشتنم ، چشم به راه ماشین سبزِ پنج عصر است. که برگردم ، شیر بخرم و نان. روز تمام شود و من توی اتاق دراز بکشم و خستگی از پهلوی راست و چپ ام بتکانم.

حالا به جای ساعت های روزِ هر دقیقه شماره ، شب ها با من شده. . خاموش .ساکت . پشت پرده.

26 آبان 97 ساعت 17:30

/ 0 نظر / 90 بازدید