ٍُSend To All

        برای دیگری شدن نه زمانی طولانی لازم است و نه راهی دراز. فقط و فقط دردی عمیق و بهت ای ناباور بین من و من خندقی می کَند عمیق. حصاری، د‍ژی فتح نکردنی. شکافی که بخشی از عمر را در قفسه ی دیروز بایگانی و بقیه اش را به دست فردا می سپرد.

           اقرار می کنم اولین بار نیست شقه شده ام و سنگینی تن و روح  زخمی امروزم بیگانه شده با سبکی دیروزم.  گاهی مرگ بوده و خبر نابهنگام که همه چیز گذشته را خاطره ی خوش می کرده و تمام بقیه ی عمر را با نشان داغی جانکاه،نا خوش. گاهی هم قطعیت یک جدایی ابدی بی آنکه کسی مرده باشد ، دل را به زخم فراموشی مجروح. و گاهی یک بیماری لاعلاج، گوشه ی بوم  این زندگی نفیس را تابلویی دست چندم می کند و گاهی ....

    اما این بار ، با اینکه شبیه خیلی از بار های  گذشته است،  اما تکرارش، ذره ای از تلخی زهرش کم نکرده. وقتی آخرین پیام کوتاه دریافتی من  jun-11-09 ساعت 8:45  بعد از ظهر این باشد که :

" تو اتاق نمون. بیا بیرون. بیا پرنده. بیا خیس شو با من".

و بعد اینهمه حرف باشدو سکوت و آدم ، تا  09-jul-1 ساعت 8:22   عصر که بگوید:

 "می خواهد اولین پیامش سلامی به عزیز ترین اش باشد."  

  می فهمم از آن فصل بارانی تا هُرم این روز گرم آفتابی ِ بلند، یک عمر بر من ، بر تو ، بر ما گذشته.

           نه.  ...... من دیگری شده ام. دنیا هم دیگر همانی نیست که بوده. این بیست روز حفره ی درون را نشد که با فریاد پر کنیم، نوشتن ، خواندن و یا حتی سکوت. از تخیل و فرار و خواب هم به این زودی ها کاری ساخته نیست. از پناه و همدردی و قصه. خیابان ها و سر چهار راه ها و مردانی که قرار بود لباسشان و نگاهشان  به من حس افتخار و امنیت بدهند عوض شده اند. زنها دیگر فقط زیبا نیستند و جوان. گاهی و خیلی گاهی صورتشان را نه با پودری و سرخابی رنگی ، بلکه این بار با خون نقاشی می بینم. و من وقتی خیلی زیاد راه می روم دیگر عقب نمی مانم از یک نفری که با من همیشه نیست. اینجا آنقدر همراه است که هر چقدر هم آهسته بروم، چهار طرفم "تو" همراهی ام می کنی و نگاه تحسین.  نه.  من که  آدم دیگری بوده ام همیشه،  اما حالا انگار تو هم دیگری شده ای همیشه.  رفتار انگشتهایم برای پاسخ پیام محبت ات (تان) عوض شده. عجله ای ندارم  به سرعت بنویسم  ممنون که یادم هستی(تید). مطمئنم عجله ای در کار نخواهد بود. انگشتهای من هنوز  رو به آسمان کار دارد.  هفت  نشانه رفته تا برای تمام پیام ها ی رسیده و نرسیده از دور بنویسد :

" می بینی پرنده ام. این فصل را با من بخوان باقی بهانه است. این فصل را بسیار خواندم عاشقانه است.....".

Send to  all  at 9:19 Pm     1-jul-09  

 

 

/ 16 نظر / 28 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م ری م

این من های بیشماری که هست را هرچه می کشم باز هست،این دیگر های من که هر کدام یک ساز می زنند! دردم آمد

م ری م

آنچه هنوز تلخ ترین پوزخند مرا برمی انگیزد ، "چیزی شدن" از دیدگاه آن هاست.آنها که می خواهند ما را در قالب های فلزی خود جای بدهند.آن ها با اعداد کوچک به ما حمله می کنند.آنها با صفر مطلقشان به جنگ عمیق ترین و جاذب ترین رویاها می آیند.نادر ابراهیمی

ماسک

هم خیس شدیم هم کتک خوردیم ..

noshin

فرزندان محمد ابطحي و ديگر آزادي خواهان در بند، فردا به مناسبت روز پدر مقابل اوين تجمع خواهند کرد. در اين روزهاي سخت تنهايشان نگذاريم و با شاخه هاي گل به همراهي شان برويم.

حح

آقاي کروبي بخواند http://rajanews.com/detail.asp?id=32134

کارگاه نمدمالی

ما که هستیم تصدقتون، شما با عالم از نوع ما قهر و خداحافظی کرده اید! سرزدن به کارگاه ما جرم ندارد به علی!

رضاکاظمی

سلام خانم ثابتی خوشحال میشم از داستان های خودتون برای سایت دوزبانه ی « اثر » بفرستید. چند مدتی میشه که دبیری بخش داستان این سایت رو انداختن گردن باریک تر از موی ما و خودشون فرار کردن رفتن! لینک سایت در وب پابرهنه هست. اگه خواستید داستانی بفرستید، اول برای خود دبیر سایت: جناب رییسی بفرستین که ایشون بلافاصله برای من ایمیل میکنن جهت بررسی و تایید. بعد از تایید بلافاصله هم تاریخ چاپ اثر شمارو به خودتون ابلاغ میکنن. چقدر میکنن میکنن کردم، خودم خجالت کشیدم [خجالت][چشمک] خوشحال میشیم داستانی از شما داشته باشیم توی سایت اثر

مادمازل ايكس!!

درود بيادت بودم خانوم ثابتي نازنين..نميشه كامنت گذاشت .در شمال خطوط نت خيلي مشكل دارند.بعد دو هفته تونستم اپ كنم. منم روزهاي نو وخاصي را تجربه ميكنم.

دروغگوی خوش حافظه

هیچ جای نوشته ات درد نداشت الا "از آن فصل بارانی تا هُرم این روز گرم آفتابی ِ بلند" و من این روزها چه بلند شده ام و چه خشک!! من باران می خواهم. یک بار گفته بودم: "شب با تمام رنگ خویش آهنگ باران می دهد" و الان می خواهم. ببارم. حتی شب! حتی با رنگ خودم. ایرای ندارد!‌بگذار هفتٍ انگشت هایمان مثل خشتکٍ میدان آزادی (که آن همه دورش گردباد بودیم) هشت شود اما من ببارم. ببارم روی فصلی که هیچش عاشقانه نیست. جز شب هایی که می شود تویش ناظری گوش کرد