23 سال بعد

 

  مثل شبِ بیخوابی چشم، بعد از یک روز سخت کار ، پشت و گردن و سر و جان  مردم ام این روز ها درد دارد درد .

       این را از خواندن مداوم این روز هایم از وبلاگ برادران به اصظلاح ارزشی پیاده ی نظام فهمیده ام. آن روز ها که موشک بود و وضعیت قرمز و تشییع جنازه و سرود آهنگران و شالگردن مهر و عید های عزا و دیوار نوشته های جنگ جنگ تا رفع کل فتنه در جهان ، آدم هایی هم بودند که در میانه ی آتش می گفتند این"تازه خوب ماجراست. هرجنگ یک پیش درآمد دارد ، یک صحنه و پشت صحنه، یک ادامه. کو تا پس لرزه اش.

    آنها آه می کشیدند و می گفتند آتش که خاموش شود، جنگی بزرگتر، از خاکستر به جا مانده آغاز می شود. جنگی که تا سالهای سال سرسبزی و طراوت جنگل را در تردید روزهای سوخته و آینده ای بر باد رفته به عذاب می کشد.

    آنقدر تکرار کردند و می کنند جنگ یک نعمت بود برای ملت ما ، که شیرینی اش دچار دیابت مان کرده و همچون کیک خامه ای تکه تکه.  عده ای مستقیم زخم خورده ایم از تیزی کاردی که بر گوشت جانمان برید. پاره گی اش از گلوله و موج و داغ بود. یا سر بلند کردیم و همه را زیر دست دیدیم و به پهنای دیوار های کوجه کوچه ی شهر تکثیر شدیم و معبر تنگ مقصد ها به نام ما بزرگ راه صدا زده شد و سمت انگشت اشاره مان، تنها آدرس میان بر  بهشت. عده ای برعکس،  تکه ای بودند معصومانه سر به زیر انداخته و در فراموشی  قطعه ای از شهدای گورستانی دور به فاتحه ی مادری قناعت کرده، یا در عیادت دوستی دیرین ، از تختخواب دردی در کنج،  زبان به شکوه بسته.

    تکه ای دیگر در تیر رس زخمی کاری تر قرار گرفتیم. جنگ ویروسی بود در تن مان که سالها بعد تب دارمان کرد. آن هم درست در سال هایی که بساط پاشویه و مرهم برچیده شده، چرک و فغان از دلمه های بسته ی پوست روح مان بیرون زد. تکه ای که حتی درگاهی ندارند که شکوه به گاه اش برد.  آهویی شدیم با سر دویده به سمتی که پلنگ خانه دارد.

     تکه ای از ما دیر آمده زود به سر منزل مقضود رسید. در سایه ی امن قدرتی، به نمایش خوانخواهی آن رگ های پاره شده برخاسته. از خاکی سر برآورده که بویش نه طعم آتش دارد و  هوایش نه بوی دود.  سنگرش نه مرد جنگ و آوازش نه حزن کلمه ی رشادت.  تکه ای که جنگ را خلال سلام های نظامی تجربه می کند ، نه از زبان  سرداران  بزرگی که زخم های هر روزشان را زیر پرچم سفید صلح پنهان می کنند. عده ای که دستمال کلفت گردن هایی می شنوند که حاضرند جای خالی  دشمن را با هر دوستی پر  کنند تا قصه ی بی قهرمانشان به حماسه ای عظیم مبدل شود. 

تکه ای .... تکه ای .....

    دیگر نمی گویم از این کیک ریش ریش. اما چطور از تکه ی تو نگویم که دست هایت فصل دروی گندمی است که مزرعه را از مین برداشت می کند . از تو که زبان ات  تیر بار گل است و روح ات زن پا به ماه. من جنگ را با تو می شناسم که عالم را در لبه ی پرتگاه به زنجیر کلمه هایت میخکوب می کنی. 

 تو بنویس انسان با ارزش ام.

 

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوگل

سلام دلم براتو ن تنگیده بود ولی بالاخره دسته پر برگشتید وفکر می کنم اولین نفری هستم که دارم اینو میخونم ولی راستش خیلی منظورتون رو نفهمیدم حتما دوباره یا نه چند باره میخونمش تا در یابمش و مطمئنم این داستان مثل بقیه برام دل نشین میشه ...... فعلا یا حق.............................. [خداحافظ]

کاش یه کم درشت ینویسین نمیشه خوند به خدا از بس ریزه

سعید دارائی

دیده ای جوجه را که چگونه نوک می زند بر جداره ی داخلی تخم تا از خلسه ی خاموش آن جهان سفید پروبال باز کند به دنیای تاریک و پر سرسام ما؟ متن تو با من چنین می کند! خوابی نه چنان خودخواسته که مسموم از فلاکت منتشری که از آن دم زده ای. صدایی آشنا تر از شیون براده ی ترکش زیر گلوی زیباترین فرزندان آفتاب و باد، که مجال شان فقط به قدر بال پروانه ی نوزادی بود در سرزمین زهر تا بعدها خوان خواهان جبون بی قهرمان سنجاق شان کنند بر گلوی چون منی که برایشان باغ و انگبین می خواست. پیراهنم را تا ناف پاره می کنی و گلوله ای را که در مرکز سینه ی چپم نشسته است با آهی بلند بیرون می کشی. گرد و خاک را از صورتم کنار می زنی و زیر گوشم زمزمه می کنی: تو هیچ وقت نخواهی مٌرد، چرا که یکبار در چهارده سالگی مٌرده ای!

مهر

تکه تکه تکه ...! ................. حالا که نوشتن ِ این شعر را به پایان برده ام ( وَ صد افسوس ! آخر داشتم خیلی خیلی حال می کردم باهاش ! ) ، مانده ام که این متن ِ پُر سر وُ صدای چند دهانه را چه گونه می شود خواند ؟ این جا با متنی سر وُ کار داریم که به گونه ای همزمان ، جورواجور نویسی را ( بدون تقدم وُ تاخر ) در بافتی دیداری پیش می برد . شکی نیست که تجربه ی منحصر به فردی ست در قلمرو شعر ِ چند صدایی . به این دلیل که لحن ها و سامانه های زبانی و حتا نظرگاه های گوناگونی این متن را پدید آورده اند و چون فرم ِ شعر ( فرمی که در واقع از یک فرم ِ آموزشی رایج وام گرفته شده و نام ِ شعر نیز بر آن تاکید دارد ) ، پس زمینه ی مناسبی برای حضور و نقش آفرینی ِ این عناصر گوناگون فراهم کرده ... .. .. .. چهارجوابی ها ( با حاشیه ها و ضمیمه هایش ) !

آرزو

نمی شود که همیشه از عطر خیار و گوجه نوشت ... یا نازنین ... یا نیایش با خدای در فرازها .. نمی شود .. حق داری - گاهی هم از جنگ باید نوشت ... و نوشت که چطور جنگ را نان و پنیر کردند و گذاشتند در کیف های مدرسه مان ... من هم عین تو بانو .. بیاد سلاخانه شماره ء 5 افتادم .. آنجا که ویری گفت:بالاخره جناب ایشون تشریف اوردن،بچه ها خودش دلش نمی خواد زنده بمونه،اما هر طور شده باید زنده بمونه.اگر از اینجا جون سالم به در ببره به خدا که زندگیش رو مرهون دسته ی سه تفنگداره. . . باید زنده بمونه .. موند.. ماند .. بماند .. مرسی که می نویسی . حتی با وجود جنگ ..

سوگل

هوالطیف سلام خاتون ... هزار باره خواندم - یک. دو . سه و چند باره خواندن کفایت این متون لذیذ را نداشت باید خواند و خواند وخوا... تا ... راستی خاتون به کناره ی واژه هاتان آهنربا وصل است که ما نظاره گرش نیستیم و جذب و چسبیده به واژه ها می شویم به وبلاگتان چطور نیروی مغناطیسی کار گذاشته اید؟؟؟؟[سوال]

سما

تکه های این کیک نکه تکه شده گاه لازم به خورده شدن اند برای یاد آوری طعم گس تلخش و نه شیرین. آپم مهربان

مرکاوا

كاستانيا (یانیس ریتسوس) بيست سال گذشته است. هيچ كس نام آنان را بر زبان نياورده است تو زندگي ما را درك مي كني. هر سال در روزي همانند , در زير درختان تبريزي سفالي شكسته , دو نيمسوز خاموش , اندكي عود سبدي انگور , شمعي با فيتيله ي سياه كشف مي شود شمعي كه تازه افروخته شده بود شمعي كه باد خاموش كرد از اين روست كه شامگاهان پيرزنان بر درهاي خانه شان همچون شمايل هاي كهن نشسته اند از اين روست كه چشمان فرزندان ما اينچنين زود درشت شده است و نيز از اين روست كه چون گزمه اي بگذرد سگ هاي ما وانمود مي كنند كه به جايي ديگر مي نگرند.

اميد

اقاي مهر، اقاي مهرداد فلاح، اينجا مكان تبليغات شكوفا شدن هاي شما نيست. اينجا صاحبي دارد نجيب كه اين خطاي شما را ناديده مي‌گيرد. ولي خوانندگان پيگير انقدر بيكار نيستند تا در ميان نظرات مفيد ديگران، چشمشان به تبليغات بيلبوردي بازاريان بيفتد.   با عرض پوزش از خانوم ثابتي

liv

ای عجبا ! .. .. .. وا اسفا !