زندگی ادامه دارد

 

     هنوز نمی دانم با این زبان بیگانه خواب چه می شود، بیابان، شب ، آتش، تن و آهو.  و خانه ای که تو میزبانش باشی. اما خوب می دانم وقتی مردی با این زبان، خواندن نگاهِ ساکتِ دو چشم ام را تمام عمر از آن خود کرد و تن صفحه ام را ماده ای رام برای نوشتن، یعنی چه. خوب می دانم وقتی دزد به توبره ی زبان مادری ام می زند و مِهر و عدالت و تغییر و مردم و خاک و سبزی که همیشه دوستش داشتم را از من می دزد، چگونه نترسم و در سکوت به کجا پناه ببرم که تو باشی و پنجره ای رو به ساعت ٨:٣٠ دقیقه ی شب سالهای دور تهران. با چراغ هایی که ساعتِ شام اتاق ها را روشن کرده باشد و مردمی که پنهان شده باشند پشت پرده ی توری خانه هایی که آرزو هایشان را از خاطر می برد.  و بعد که قدم برداریم از روی حلقوم پا خورده ی  خیابانی که داشت سیاهی نفس ِ گذراندن یک روز عبث را آه می کشید.

    چه خوب توانسته ام وزن ام را به نازکی و رعنایی سالهای جوانی آن شب نگه دارم و چشم کم حرفِ بزرگسالم را به انتظار همان دری که از آن می آمدی و می رفتی بدوزم و تارهای آرام موهایم را همچنان دو تای کودک ببافم و همه دل ام را احضار کنم تاتو را صدا بزند و همین الان، اینجا کلاس عصری بشود دوباره. طول بکشد تا دقیقه های آخر شب تا دستت را ببری سراغ ضبط صوت و برای اختتام یک روز عالی ِ شاگردی - استادی، آوازی به جانم بریزی که امروز ثروتمندم می کند از توبره ی تویی که همیشه سرشاری، از شر کسی که تا ابد  دست اش خالی است.        

  Carry on, carry on

There's a silver light beside you
        Take the hand that's there to guide you
        Through this night to where we came from
        Carry on, carry on
        When the autumn leaves are falling
        And you hear the voices calling you away
        Then do not fear, you'll carry on
        Carry on, carry on

این بهار و این زمستون رو هم بشنوید. 

/ 35 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امید

تو در كدام كلاس درس خوانده اي؟ شاگرد كدام معلم بوده اي كه مشتاقانه او را سر كلاست نشانده اي و از همان صندلي بين هم كلاسي‌ها به او درس داده اي؟ زندگي را برايم قابل تحمل كرده‌اي. بيشتر بنويس تا بهشت شود. ببرمان به همان سال‌ها. بنشانمان سر كلاس. رديف آخر. ببرمان در فكر استاد. مي‌خواهيم ببينيم استاد آن لحظه كه هيچ‌وقت را تجربه مي‌كرد، چه رنگي شده بود. و تو كه از فردا آمده بودي، چه بويي داشتي.

یه آدم

جهت هماهنگی و پرهیز از دستورالعمل های مختلف این دستورالعمل را در همه وبلاگ ها و سایتها منتشر کنید و سعی کنید همه طبق همین یک روش عمل کنند و با گفته ها مختلف پراکندگی بوجود نیاید . لطفا افرادی که در زمینه این طرح فعال بوده اند از این دستورالعمل حمایت کنند و به این دستورالعمل برای 30 تیر رسمیت ببخشند : 1 - سه وسیله پر مصرف را به یک سه راهی وصل می کنید و سه راهی را به برق نمی زنید - ( سه راهی نباید ار این تاخیری ها و محافظ ها باشد ،بلکه باید بلافاصله بعد از اتصال وسایل روشن شوند .) . / 2- دکمه روشن بودن وسایل را می زنید طوری که وقتی سه راهی را به برق وصل کردید هر سه وسیله روشن شوند . وسایل را روی آخرین درجه آماده روشن شدن می گذارید . / 3- از 5 دقیقه به 9 تمام وسایل برقی منزل را خاموش کنید زیرا قصد داریم دقیقا ساعت 9 با روشن کردن همه وسایل با هم ، یک فشار بسیار زیاد و ناگهانی به شبکه وارد کنیم . فقط تلویزیون روشن باشد . / 4 - در انتظار ثانیه شمار خبر 21 می نشینید . دقیقا یک ثانیه مانده به ساعت 21 سه راهی را به برق می زنید . بلافاصله شما یا یک عضو دیگر خانواده سایر وسایل برقی را روشن می کند . سرعت عمل بسیار مهم اس

نمی دانم کی هستید,یا اصلا کجا تاب می خورد دنیاتان,نمی شناسمتان انقدریی که باید یک دو بار خواندهامت_نه کم و نه بیش_ اما این عاشقانه ات با تلخی توش آرامم را قرار داد رفیق,لذیذ بود رفیق لذیذ با احترام:مینای کولی

زئوس

{ به دنیا نیامدن شاید بزرگ ترین احساس باشه } آپ شد دوزخ تنهایی

زئوس

{ به دنیا نیامدن شاید بزرگ ترین احساس باشه } آپ شد دوزخ تنهایی

آرزو

سلام بر خانم ثابتی عزیزم .. از گورستان بر می گردم چون به قول شما زندگی ادامه دارد .. راستی، آیا می شود گاهی نقد کنید و دق الباب ..

افرا و پاییز

show must go on بله.. زندگی ادامه دارد این روز ها...ازهمیشه بیشتر حس اش می کنم.

مهدی

سلام. خسته نیستم در هم شکسته ام ! این خود آیا امید بزرگی نیست ؟ hey you don"t help them to bury the light در این دم کرده گورستان تگرگ مرگ می بارد.... به نام گل سرخ ! امبرتو اکو زندگی دیگران : فلورین هنکل فون دانزرمارک 1984 جورج اورول بادهای غربی : مراد فرهادپور و... و.... نه رمان / نه فیلم / نه فلسفه / نه موسیقی ........! هیچ وقت هنر و ادبیات را اینقدر ناتوان ندیده بودم. هر چه تلاش می کنم احساس منتقل که هیچ تسکین هم نمی شود.... زنده ایم تا « ترور» / « بهت » را روایت کنیم !

حامد

سلام. نوشته ی پرشتاب و اما پر جاذبه ای بود. ملموس برای من! چون من هم این روزها گاهی سراغ این اتوبوسها می روم و از میان بوهای گرانقدر به مضحک بودن قرارگیری این آدمها کنار هم فکر می کنم و به حکایت این برآمدگی های اضافه!