مرد عالی، از دستم قصه می نویسد

 

           تمام دی شب را نخوابیده ام. این را به وضوح به یاد می آورم. از این نخوابیدن نباید خیلی گذشته باشد. اما از به یاد آوردنش سالها گذشته.  در فاصله ی ده دقیقه باقیمانده از آخر شب تا دم دمای صبح، فرصت بود تا با دی شب خداحافظی کنم. طاقباز دراز بکشم روی تختی که سرمای هوای ایوان روبرویش را از تن چوبی پنجره و شیشه های خیس اش می گذراند و به پنبه ی لحاف می ریخت. نخوابیدم تا پر شدن اتاقم را از سایه روشن نور ببینم. شروع کردم دانه دانه برگ های سبز رونده از در و دیوار ایوان رو برو را شمردن . گلدان ها خوب خودشان را به خواب زده بودند تا دختری که تا چند لحظه پیش پشت به آنها داشت پوست تن اش را می ترکاند، نبینند. بعد از آن هم می دانستند فردا او دوست دارد تنهای تنها باشد.  حتی کلاغ ها و خروس ها و سگ ها هم می دانستند او فردا را از آدم خالی و گوش هایش را پر از این صدا خواهد کرد ( +). 

    این صدا  که آمد دامن اش پرچین و گل،  تا زانو شد. بالا گرفتش و از شش پله ی ایوان مشرف به حیاط پایین آمد. نرده ی لیز آهنی خیس زیر دستش  را فشار داد تا به او بگوید عزیزکم دوستت دارم و می دانم که آهنی. پایش که به سنگ ریزه های حیاط خانه خورد کفش هایش را در آورد.  از لابلای علف های هرز خود روی ، آب باران دیشب تا کف پا بالا می آمد. می خواست توی همین خانه از خوابی که نکرده بود، بیدار شود. همین خانه که شانه ی راست اش آن همه جنگل بود و از چپ اش بوی نم دریا می آمد.  پشتش هم پر بود از شالیزار و گاو و شغال. دست هایش را تا آنجا که شد از هم باز کرد و کمر و شانه اش را به هر دو طرف چرخاند.  سرک کشید برای نگاه کردنِ ردیف چراغ های کاشته شده روی دیوار ویلاهای دور که حالا داشت در مه رقیق صبح کم سو می شد. می خواست  هیچکس نباشد و تا چشم کار می کند آدم نبیند. سیگاری روشن کند. گلویش را گرم کند و برود لب باغچه بنشیند و زردی و سبزی بوته های شمشاد را زیر انگشتش لوس کند. فلفل های شیرین بچیند و کلم قرمز. دامنش را گود کند و چیدنی ها را بریزد تویش و کولی شود و برگردد از مزرعه به خانه. تا ظهر از شیروانی نارنجی باران بچکد و کتری روی آتش غل بزند و از روی شعله روشن اجاق، بوی برنج مخلوط با کلم و سبزی معطر بپیچد. لم بدهد به نرمی تکیه گاه صندلی و پاهای بی جوراب و کفشش را بیاورد تا روی میز.  سرش را گاهی لابلای متکای اضافی مخفی کند و از ته دل برای ساعت هایی که گذشت و دلتنگی اش گریه کند.  آنقدر از قوری دم دستش چایی تلخ بریزد و بی قند بخورد و  قهوه ای نگاه کند که آفتاب هم اگربود بیاید پشت ِوسط ِاین آسمان ابری. که یعنی ظهر است و تو هنوز داری به خوابی که نکرده، دیده ای،  فکر می کنی.

        گرسنگی با بوی کره ی داغ شده، چسبیده به ته دیگ قابلمه خبرش کند و برود به سراغ مشام میهمانی که زن می داند گوجه فرنگی و خیار تازه دوست دارد. با اینکه می داند بوی این تنهایی غریب را ورق های قاچ شده هیچ لیمویی در هوا از بین نمی برد اما زن  باز هم اصرار کند نعنای روی ماست شیرین و آب لیموی آغشته به سس و کاهو،  روی میز ناهار را از زیبایی شلوغ،  پر کند.

           بی گدار شود برود به سمت میزی که دوازده قاب عکس دوازده صورت آشنا را که اینها یعنی خانواده ، به پشت روی میز بخواباند و دیگر دلش نخواهد تباری داشته باشد و خونِ آشنایی. هوس کند هیچ چشمی جز این حوالی سبز، نپایدش و اگر هم بترسد ، وفاداری سگی در ِ کوتاه و نیمه باز خانه اش را نگهبانی کند.

        انتظار آنقدر بی تاب اش کرده باشد که شکم اش ورم کند شبیه سراسیمه گی مرغ همسایه که دنبال بلندی می گشت.  سرگیجه توی خانه بچرخد. اشتهایش را از دست بدهد و حتی نتواند قاشقی از نمک برنج دم کشیده را بچشد. تا طرف های عصر دوام بیاورد و عق نزند. صدای قد قد مرغ که تمام شود و بوی تخم مرغ تازه خروس را مست کند ، یکدفعه دلش بلندی بخواهد. کشیدن و خوردن تن نرم و جاندار کرم خاکی از لای سوراخ های نفس خاک باران خورده. مالیدن کف دست و پا ، سینه و پشت کمر به خاک خشک باغچه . دلش از سرما کز کردن و از زیبایی ناز کردن بخواهد. دلش لک بزند برای تمیز کردن پوستی که به گرما و گودی تن اش پناه آورده. دلش نوک زدن به تردی و سبزی علف بخواهد. دردش ویار سنگ بشود و ورم چینه دان. برود طبقه ی بالا. به همان دیشب.  روی همان تختی که دیشب اش را نخوابیده. 

       بوی لانه بدهد دوباره آن شب بعد. بوی چوب های نازک پناه. بوی پرچین های عشق.  بوی کسی که لحاف و تشک را پر کرده. بوی میهمان فردا ظهری که نیامده. زانوها و سرش را توی شکمش جمع کند. صدایش را دوباره بشنود. همانی که بخاطر ش خانه رفت کنار جنگل و آب.  دیشب باران آمد و کلم قرمز شد. چای تلخ، برنج دم کشید و گوجه فرنگی توی ظرف،  ترش ِ ملس شد.

   امشب  نزدیک تر است. صدای او یی که نمی آید. و لی بیشتر صدای زوزه ی شغال هایی است که این اطراف می چرخند. به همان اندازه که پرنده گی زنی که به شکل مرغ تنها خوابیده،  بیشتر.

/ 14 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ماسک

.. عشق های بیکران در دشتهای بی نشان ..[گل]

قرباني شون(بر وزن_همشهري كين!)

چه قبولت باشد و چه نباشد در نوشته هايت هميشه يك روح_مادرانه در حال_پرسه زدن است. از آنهايي كه آدم را وادار ميكند قربانش بروي وقتي كه حتي دردها و غصه هايش را لابلاي_هزارجور بقچه ي_حيا و عشق و زندگي مي پيچد كه مباداخاطري را اندوهگين كند.

افرا و پاییز

دلم نمی خواد از تقسیم بندی زنانه نویسی و مردانه نویسی استفاده کنم ولی از حس زنانه داستان خیلی خوشم اومد.

افرا و پاییز

یادم رفت بگم که با نوشتن "چای تلخ و برنج دم کشیده و گوجه فرنگی" حس این فضابیشتر و دلنشین تر می شود.

ابوالفضل حسنی

من تازه از راه رسیده ام و هنوز خاک ازسرو وضعم نتکانده ام... ÷س بخوانیدم و خوانش خود را بگذاریدم برای بعد...می خوانمتان سلام دوستان....

حميد تقي آبادي

اين روزها،كلي شعر توي وبلاگم گذاشته ام.ولي هيچ كدام از دوستان قديمي سر نزده‌اند.بعضي ها را هم كه دعوت كرده ام نيامده‌اند. حالا دوباره دعوت مي كنم به چند تا پست اخيرم سر بزنيد. اين يك دعوت عمومي است.

نمدمال

[قهقهه] مگه طنز نوشته بودی تصدقت که این شکلکه پرید وسط؟![چشمک]