ها پسورد یادم آمد

آنقدر ننوشتم و غریبه بودم با این صفحه که به کل کلید در خانه را گم کردم . چند روزی طول کشید تا یادم بیاید کلید در خانه را زیر گلدان ، آنظرف پادری گذاشته ام. حالا به واقع باید به خودم بگویم خوش آمدی نازنینم.

این روز ها سخت است و کار و کار و کار. بیشتر از آغاز و وسط و چند سالی مانده به آخرش. ولی دل کنده ام از این اتاق و اینهمه آدمی که فرمانشان بدستم سپرده شده. من رفته ام . از اینجا. از پیش گلدان هایم. همکاران . میز کارم ، نامه ها ، عملیات ، برنامه ها و خودم. جلو جلو رفته ام نشسته ام کنار روز های خلوت و استراحت و آشپزی و ورزش و تلویزیون و موسیقی و پرنده و حتم دارم حال بد.

صبح تا عصر دیر می گذرد. می خواهم بس اش کنم. نخواهم هم بس می شود. باید دیگری شوم. تنبل و کرخ و کودن. می خواهم زن شوم. از آندسته زن هایی که همدم کولر و بخاری و غُر و غیبت و مطبخ اند. با حوصله خرید می روند و مداوم پشت تلفن فک می زنند. سر موقع ابرو هایشان رابرمی دارند و روز ها به تغییر رنگ مویشان و چین های افتاده روی پیشانی فکر می کنند. می خواهم اینقدر خالی و بی برنامه که تا لنگ ظهر بخوابم. لازانیا درست کنم و پنکیک داغ. کامیونی باشم که نخاله هایش را وسط بیابان خالی می کند و تلق تلق خالی خالی جاده برگشت به هیچ کجا را شروع می کند. اصلا می خواهم بنزین تمام کنم و پنچر شوم ، بادم خالی شود ، فرسوده ، تاریخ گذشته خودم باشم و خودم سرنشینانی که در من مرده اند. خر لنگ و پیری که صاحبش به گرگ ها می سپردش .می خواهم کلاغی باشم که صبجانه گُه بخورم و غار غار کنان شبها روی سپیداری بلند بخوابم.


اما چند ماهی مانده تا کشیدن ترمز دستی. هنوز معاونم و جانشین رئیس و مدیر که همیشه بوده ام. مهم ام و دستور می دهم و واق واق می کنم. پولدارم و دلم لک زده برای یک شب بی نان. دلم می خواهد بروم در لیست بیکاران و تنه لش ها. تا سرم درد می گیرد بگویم آخ و آمپول بزنم. اما هنوز اینجایم. توی این اتاق. پشت سرم آفتاب تابیده و تنگی مقنعه در دمای سی و خورده ای درجه اذیتم می کند.

می خواهم . می روم می روم . آهسته آهسته. از خودم تا به خودم. به روز های سفر بی شمردن تعطیلات. به برگشتن هر وقت که بخواهی. به دیدن آفتاب ظهر در کوچه پس کوچه . به بیهوده گی. به نزدیکی مرگ.

خوشحالم. فصل آخر نمی دانم چند صفحه دارد. اما مطمئنم که سورپرایزم نمی کند. بالاتر از هفت سالگی که سالی نیست. بالاتر از محمد که رفتن نیست. بالاتر از برف که عشق سالی نیست. بالاتر از میهمانی که نیامد که غربتی نیست. بالاتر از ترس دوست که وحشتی نیست. بالاتر از ترک من که تویی نیست. چقدر سرد و گرم چشیده و پخته ام. چقدر بی نیاز و آسوده ام. چقدر مهربان و زخمی ام. چقدر عاشق و تنهایم. چقدر آسمان ابری وزمین تشنه ام. آماده ام در فصل زمستانم شکوفه دهم. انجیر و انار. فقط خدا کند تهوع نداشته باشد این فصل آخر . من مرگ را بدون تهوع خوش آمد خواهم گفت. دلم رفتن بیشتر می خواهد. بیشتر بیشتر. تا بعد از خودم. منتظرم که بیاید.

خرداد 97- یکشنبه- 20/7/97

/ 0 نظر / 181 بازدید