ماندنی

در آرامش ، پای کوهی نه چندان بلند ، زیر آسمانی که هرگز روی غبار به خود ندیده ، در سکوت و دوری از همهمه و پچپچه رهگذران ، در آغوش خاکی به خواب ابدی رفتن ، سزاوار مردی شد که در دیگران بزرگی می دید و کمال.

به اسم صدا می زد و سلام می گفت. در نگاهش تحسین بود و اعتماد به نفس. آمده بود تا جهان را آباد کند و افتاده گی ها را سرپا نگه دارد. حتی وقتی رمق از دست و بازویش رفت ، نشسته بر صندلی ،  اما در نگاهش  خستگی دویدن و درخشش رسیدن به خط پایان  بسان قهرمانی موج می زد که از کسی جلو نزده ، بلکه حریف را قبل از خود به مقصد رسانده.

او مردی بود که قادر بود سرنوشت انسانها را به دست خود تغییر دهد. می شد گفت او از جمله اندک انسانهایی بود که آمده بودند نقص جهان را نادیده بگیرند و به کمالات آن توجه کنند.   حالا او آرام خوابیده. پای آن کوه بی راه و سنگ.  شاید صبح ها و غروب ها ، پرواز دسته جمعی کلاغ ها به سمت آبادی ، برای خوابیدن روی بلندترین شاخه ، کمی آرامش او را به هم بزند. اما  مطمئنم  کسی که تمام زندگی اش دغدغه رستگاری و غنای زندگی بعد از مرگ بوده ،  حالا با چمشی که به بر هم زدنی ، با دیدن اندک صحنه  غمگینی به اشک می نشست ، در آغوش  مهربان خاک به آرامش ابدی رسیده.

اینجا ، آنجا ، دور یا نزدیک ، هر کجا که باشم  اسم او هست. در صدر فهرست نام انسان های بزرگی که  بعد از خودشان هم زندگی می کنند. راه می روند . حرف می زنند. تصمیم می گیرند. تغییر می دهد.   زیر آنها در دیگران اثر گذاشته اند. تکثیر شده اند. این مرد در سرنوشت من ، ما موثر بوده. فرا موش شدنی نیست.  حالا از وجود او هست که آن کوه ، آسمان ، خاک ، آبادی  برای همیشه زیارتگاه  کسانی می شود که  او در قلبشان  ماندگار است.

/ 0 نظر / 169 بازدید