عنوان می خواهد چه کار

   

            خیلی وقت است شب ننوشته ام. برای کسی ننوشته ام. قصه که نه، حتی درباره ی قصه هم ننوشته ام.  دوست داشتن از سطر هایم  پریده ، حتی از او هم که بیزارم ننوشته ام.  بالکن صدای باران و طناب رخت و من را با هم، خیلی وقت است به خود ندیده و زمان آمد و رفتم شده بعد از ظهر های داغ و صبح های لنگ ظهر.  آدمها همه برایم شده اند یک اسم و آنهم غریبه. آنهایی هم که وز وز سلام شان به گوشم می خورد محتاجانی هستند که دعوتم می کنند  میان سفره ی نذرشان بنشینم به نیت آجیل مشکل گشا.

         چشم ها نگاهم نمی کنند و گوش ها به حرف ام گوش نمی دهد. تنها حرف می زنند و مدام سوال می کنند. به محض قاپیدن برگه ی جواب در هوا ، مانند ماتادوری شاخ خورده از گاوی زخمی ، سر به زیر ،خالی از حس  پیروزی یا شکست میدان را ترک می کنند.

    بهار سال قبل شیراز بودم. همه جا بو بود. مزه ی فالوده و سایه روشن های تابیده از مشبک ها.  از خودم عکس می گرفتم. کنار سر ستون ها و مقبره ها. گل ها و ارم و بازار چه ها. یادم می آید  نور به تنم می خورد و انعکاسش در دریچه دوربین ، از من تصویری ماندنی می ساخت. رنگی. سبز ، آبی ، به رنگ شالی که روی سر انداخته بودم. آخرین سفری بود که تنها نبودم. در چمدان و با هرقدمم جالی خالی کسی بود. دیگر سفر نبود. گشت و گذار نبود. از سرما لرزیدن نیست ، از آفتاب سوختن هم.

   روز ها  می نویسم. بی آهنگ.  جوهرم رنگ ندارد. عکس که می اندازم ، منظره نیست. من نیست. موی بافته نیست. تاریکی نیست. روز است. نور ازتنم می گذرد. مستقیم می رود تا آنجا یی که بخورد به دیوار.  من آجر شده ام. چیده چیده روی هم . از چهار طرف، بی دریچه.

      خیلی وقت است شب ننوشته ام. صبح های زود به اشتیاق خواندن جواب  کلید در قفل  اتاقی نچرخانده ام.  درختچه های کوتاه راه های میان بر خلوت  روز های دور ، شده اند درخت های عرعر سر به هوا. با کلاغ هایی که من را همیشه به شکل غذای آماده می بینند. از روز های نزدیک ، خیلی خیلی گذشته . همه ِ آنچه بوده شده خوابی که تعبیرش را آب هم ختم به خیر نمی کند.

       من نیستم. هفت روز هفته ، بیست و چهار ساعت ، تمام  عمر.

 

/ 5 نظر / 33 بازدید
مرکاوا

«رودباران دوگانه ی غرناطه یکی می گرید یکی خون می افشاند!» مدت هاست که این طاق دوگانه ی رنگ رنگ، تماشاگه روزگاران دلتنگی ام شده است. جایی که تو و طاق در هم تنیده اید. نوری که از آن حرف می زنی، رازی است که مدت ها در پی اش بوده ام. بیشتر می بینمت. می بینمش. [گل]

سوگل

شکست نفسی میفرمایید عزیز امیدوار باشید هنوز دوست داشتن رنگ نباخته است واژه ها مهربانند شاید مهربانی ما کم شده از دیدنشان اماچشم ها هم هنوز رسم نگاه کردن را از یاد نبرده اند شاید از شنیدن کر شده باشیم بخاطر یکی شدنمان و یگانگی ولی چشم هنوز میبیند قول میدهم. ازنثار لطفتان ممنون "ماتادر"

آرزو

از وقتی این پست رو نوشتی - بانوی عزیز من .. من چند بار اومدم و خوندمش ... اما هر بار ندونستم باید چه کامنتی براش بنویسم ، دلنشین نوشتی درست مثل همیشه .. اما این نیست حرف ی که باید در جواب حرف هایش رد درد دل هایش و اشکی که نمی خواهد از چشمش بچکد - داد . حتی نمی شود نوشت که درست می شود ... چون صاحب این سطور خود بهتراز هر کسی می داند که چه چیز درست نمی شود برای درست شدن ، شاید فقط بتوانم بنویسم - کنارتم .. بیادتم .. کنارتم ..

ناهيد

هميشه حضورتان مايه شادي‌ بوده. هميشه‌ي هر هفت‌روز هفته، بيست و چهار ساعت، تمام عمر

کیانا برومند جاوید

روز ها می نویسم. بی آهنگ. جوهرم رنگ ندارد. عکس که می اندازم ، منظره نیست. من نیست. موی بافته نیست. تاریکی نیست. روز است. نور ازتنم می گذرد. مستقیم می رود تا آنجا یی که بخورد به دیوار. من آجر شده ام. چیده چیده روی هم . از چهار طرف، بی دریچه... روز هایی که روز بودند / روشنایی محض/نه از درخشانی بی مهابای خورشید /نه/انگار زیر پرژکتور هزار/انگار آنطرف میزی که تو میخکوب شده باشی و تنگستن بالای سرت نوسان کند و روبرو چهره ای در تاریکی /روزهایی که حس از کار می افتاد /بو ها /مزه ها /می دیدی اما به نظرت نمی نشست /موها را نمی بافتی/سرسری و کرک جمع می کردی بالای سر /روزهای تا شب در لباس خواب.../پیشتر کمتر بودند این روزها /شاید حالاست که فکر می کنم کمتر بوده /شاید همیشه این حس های لعنتی به ما چسبیده بودند /این کوری شیر رنک /سپیدی چرک مرد/نمی دانم /نمی دانم چرا فکر می کنم همیشه از حالا بهتر بودیم /روز پشت روز می آید حالا/خورشید نور زرد تنگستنی اش را در حباب خاک پراکنده می کند /شب زیر فلورسنت قوی /چراغ های دیدبانی/نور افکن های گردان /اعترافی حتی گرفته نمی شود /ترس سپید را اما تا صبح می کشیم ...