دنیا همان یک لحظه بود *

    لیوان ، اول که به دستم رسید، لیوان بود.  دسته داشت ، لبه ی به قدر کافی فراخ ، طرح عروسکی.  آبی تر از خاکستری کدر آسمان . بدن اش را که توی انگشت می گرفتی، پوست نورس نوزاد بود در همان روز اول آمدن.

   چایی را همانطور که غلغل می کرد ، شربت را خنک تر از یخ به دهان می ریخت.   می که گرفتی اش و می بردی اش به میهمانی ِ یک میز و چند صندلی و موسیقی و کتاب ، هم نشین هایی که بهتر بود همه گی باشند، می درخشید و اعتبار دستی که دور کمرش حلقه شده است را  به رخ می کشید . حرف هایش را شمرده شمرده به حلق می ریخت.

   شکست.  از دستم نیفتاد که بشکند.  من افتادم، با که او شکست. شکستیم.

     خطی افتاد به تن اش. لبه اش ، رنگ اش ، نقش اش.  دیگر نوزاد نبود یا منحصر به فرد. "شکسته " ، نشست جلوی اسم لیوان در عوض همه رنگ ها و نقش. شد میان سالی چروکیده که خاطره ی روزی بد را به یاد می آورد.  قصه ی مادر هم  همین طور شروع می شد. به یک سالگی اش که می رسید، همان جایی که می گفت  من زود راه افتاده ام ، حرف زده ام و کفش هایم جفت شده  ، مکث می کرد. طولانی.  مادر نگفت خودش افتاده ، اما وقتی سکوت می کرد و آه می کشید ، می شد فهمید  چیزی  همان روزشکسته. 

    اما لیوان ، لیوان بودنش را از میان صفت هایی که کج و معوج شده بود، ترک خورده و لق ، فاصله دار و دندانه دار ،  جان سالم به در برد. فقط  به جای بزم های خنده و تشریفات ، شد همدم تک نشینی های خلوت و پنجره ای ساکت به سمت خیابانی که انسان ها را رهگذر می کرد که می آیند ، می بینی شان ، می گذرند.

     دوباره افتاد. لیوانم. افتادن شد سرنوشت اش. ترس اش.  لیوان بودنش هم ، کم بودنش هم ، بی شاهکار بودنش هم ، به خطر افتاد.  دسته اش شکست.  پریده گی های سابق اش ، زخم تر شد.  دور انداختنی نشد ، سعی شد تکه هایش به هم بچسبد.  چسبید . ترک هایش  طاقت داغی و سردی نداشت.  نه بشقاب بود و نه کاسه. سینی هم نبود. جام که اصلا نگو. شاید ظرفی که می شد سبزه عید کاشت و بر سر گوری گذاشت و رفت. لگدی بخورد ، تکه تکه شود و جارو. 

      نشد. ماند.  در آغوش کسی که توانست نوشیدنی ولرمی را به تن کم تحمل اش سر ریز کند .  چاهی اش کند که انسان راز داری برای تر کردن وقت و بی وقت گلویش سر در عمق سیاه و پر آب جانش کند.

    باید جدا شسته می شد و جدا تر از سپاه ظریف و پر کار  ظرف های کلیشه و هر روزه در سبد و کمد خوابانده  می شد.

     لیوان  هنوز لیوان بود .  محکوم ، هر روز که می گذرد دستی کمتر او را به میهمانی حرف ، ترانه، رقص و مزه مز کردن دعوت کند.

   باید سال ها می گذشت . از روی این سال های وصله وصله می پرید. که  بگذارندش در کنار تمام چینی های شکسته و بند زده ی آدم هایی که مرده اند و ارث شان به یاد می آورد وقتی ظرف می شکند ، دیگر ظرف نیست. عتیقه است. ساعت است.  تیک تاک. تیک تاک. شمردن فاصله ، هر ثانیه از گذشت آن لحظه ی اتفاق.  ابدی کردن آن لحظه ، ثانیه ای که بعد از آن همه چیز فرق می کند.  خوابیدن عقربه . ابدی کردن ثانیه ای که با ساعت هایی که قرار بوده باشد و شکسته  فرق دارد.

    قصه ی مادر بعد از سکوت و بلعیدن حرف هایی که نمی تواند بزند، هیچوقت ،  با یک جمله تمام می شود. من را توی گهواره می گذارد. پرده را می کشد. رهگذران را می تاراند.، شیری  ولرم با قرص می آورد تا آخرین شیره ی جانش را به دهانم بریزد. لالایی می گوید به امید اینکه آرام بگیرم ، بخوابم ، راه نروم. 

   راه ها را پاک می کند.  خیابان ها را. پله .پارک ، سینما، اداره ، خانه دوست ، میهمانی ، آشپزخانه ، حیاط ، باغچه ، اتاق نشیمن. 

   می گذاردم کنار لیوان . می خواهد بخوابم. در همان  سبد بدون  بشقاب ، کاسه، سینی. تاریک ، بی ساعت ، بی خواب.

 

 

*مدار صفر درجه

/ 12 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nergal

"قضا در کمین بود، کار خویش می‌کرد" این جمله از بیهقی است، نقل بر دار کردن حسنک، خوانده‌ایم و کمی به هیجان آمده‌ایم. گردنمان را کج کرده‌ایم و کمی حزن. اما تصویر کلی را که نگاه می‌کنم، سلسله‌ای از اتفاقات را می‌بینم که نوبت هر کدام که شده گفته‌ شده "تقدیر" و گذشته‌ایم و گذشته‌ام و تقدیر که مکرر شده- الآن که بنگریم در همان تصویر- تاسف بار جلوه می‌کند. یک کل تاسف بار. یک کل از اجزای نفهم قابل انهدام. یک بوسهل زوزنی در آن تاریخ و یک اتفاق مثلن شماره یک الآن، قرمطی آن زمان و اتفاق دو الآن. بیهقی را گفتم چون زود فهم تر است. مثال از سلسله اجزای کودن به کل احمق پرزور زیاد هست. زیاد هست چون عام هست، و چون ریشه دارد، و چون ادب ضعف بر این قرار بوده که تمکین به کل احمق پسندیده است و شعوری که تلف شده، چون نیست، نیست، و همینی که هست بهتر است. یعنی یک شعوری که نیست لابد بهتر بوده که نباشد، به همین قرار حکم کن به زیبایی، به اراده، به توان، به الزام فعلیت آنچه که من می‌خواهم و چون مودبانه نیست به سوال کشیدن عدم آن زیبایی و اراده و توان و الزام فعلیت، پس باید گردنم را به همان قرار خم کنم و خفه. و من در همین

nergal

"قضا در کمین بود، کار خویش می‌کرد" این جمله از بیهقی است، نقل بر دار کردن حسنک، خوانده‌ایم و کمی به هیجان آمده‌ایم. گردنمان را کج کرده‌ایم و کمی حزن. اما تصویر کلی را که نگاه می‌کنم، سلسله‌ای از اتفاقات را می‌بینم که نوبت هر کدام که شده گفته‌ شده "تقدیر" و گذشته‌ایم و گذشته‌ام و تقدیر که مکرر شده- الآن که بنگریم در همان تصویر- تاسف بار جلوه می‌کند. یک کل تاسف بار. یک کل از اجزای نفهم قابل انهدام. یک بوسهل زوزنی در آن تاریخ و یک اتفاق مثلن شماره یک الآن، قرمطی آن زمان و اتفاق دو الآن. بیهقی را گفتم چون زود فهم تر است. مثال از سلسله اجزای کودن به کل احمق پرزور زیاد هست. زیاد هست چون عام هست، و چون ریشه دارد، و چون ادب ضعف بر این قرار بوده که تمکین به کل احمق پسندیده است و شعوری که تلف شده، چون نیست، نیست، و همینی که هست بهتر است. یعنی یک شعوری که نیست لابد بهتر بوده که نباشد، به همین قرار حکم کن به زیبایی، به اراده، به توان، به الزام فعلیت آنچه که من می‌خواهم و چون مودبانه نیست به سوال کشیدن عدم آن زیبایی و اراده و توان و الزام فعلیت، پس باید گردنم را به همان قرار خم کنم و خفه. و من در همین

nergal

من معتقدم، در وجه خواستن من، چیزی که نیست، بیجا می‌کند نباشد. راه اگر هست، و من که می‌خواهم بروم، نبودن "امکان راه رفتن" یک "بی‌جا می‌کند" متوسط است و نخواستن راه رفتن به حکم قدر یا ضرب ادب کودن اجتماعی یک "بی‌جا می‌کند" بزرگ. من می‌خواهم راه بروم، پس قضا را در کمینش خفت می‌کنم و خفه می‌کنم. من یک میل‌ام، به خواستن و از خواستن به رفتن. در این نقطه از ذهن و روان و میل من، "خواستن نتوانستن" خر است، کسی که سد من بشود، کسی است که جلو تابلو "در این مکان زباله نریزید" تاپاله ریخته، او یک قضای کمین کرده در خطر است، او خر است و من او را خفه می‌کنم، و راه می‌روم. و تو هم راه می‌روی. چون باید بی ادب بود به قدر، به جمع، به حماقت منتشر، در این راه رفتن ادب خر است، و دقیقا از این به بعد تازه بیشتر راه می‌روی. حتا اگر لبخند نزنی. عبوس و گاهی نفهم. میل به لبخند نزدن و میل به نفهمی و حق انتخاب حتا جهالت پروار از بین هزاران انتخاب از پیش تحمیل شده و هزاران باری که گردن خم شد به بی‌چارگی. در شروع نتوانستن من شروع مخالفت با تو ام، حتا اگر لازم باشد هزار قدم با هم راه برویم و من

ه...

تلخ اما شتری که در خانه همه لیوانهای شکننده خوابیده است.

ه...

تلخ اما شتری که در خانه همه لیوانهای شکننده خوابیده است.

خلود

سلام گرامی, سال نو بر شما مبارک باد با ارزوی سالی سرشار ازشادی و سلامتی قلمت مستدام[گل]

اميرعماد

http://gozargah-e-tarane.blogfa.com لينك كنيى لطفا

tiyan

فوق العاده بود،نگاه و تمثیل و واقع گراییش .....عالی بود

آنتوان چخف در نصیحتی به برادر ش که نویسنده ای مشهور تر از خود ى او بوده مینوسد که نوشته هایت بی عیب است بیشک تو میتوانی یکی از بهتریت نویسنده های این کشور و حتی جهان باشی البته یک ضعفی در کلام تو هست که تا حالا نگذاشته پله های طرقی را طی کنی و آن اینکه إ تو تا کنون نتواسته ای خودت را از داستانهایت بیرون بکشی . تا دیر نشده بیا و این نقص را برطرف کن اگرچه این کار بسیار مشکل است!. درود بر شما ....................درد و دلی بود

مطلبی

سلام إ!. چند خط برای نخواندن نبودن ندیدن ......سپید در سپیدی ... زرد در زرد ... گذر در گذر!.