یازده تا مال تو   

        گوشتی به تن اش نمانده بود که بو بگیرد. اما محض اطمینان پنجره های قدی تراس رو به حیاط را باز گذاشته بودند. پنجم اردیبهشت بود. من برای اینکه از نگاه کردن به ردیف صورت هایی که نگاهشان را از تنفر و خجالت از هم می دزدیدند خلاص شوم ، روی صندلی کمی کج شدم و به برگها ی تازه جوانه زده ی خرمالو و شکوفه های ریخته پای آلبالو چشم دوختم.

       روی پیرمرد پارچه ی ترمه کهنه ای بود که احتمالا از مسجد محل قرض گرفته بودند. جناب سرهنگ داشت با داداش مرتضی تلفنی حرف می زد. هفده سال از رفتن داداش کوچیکه به امریکا می گذشت و حالا آنقدر استادی و دکتری و زن و بچه سرش را شلوغ کرده بود که نتواند برای مراسم تدفین و ختم پدر به ایران بیاید. 

    فکر کنم پیرمرد را دوست داشتم و به وضوح چهره ی میانسالی اش را به یاد می آوردم. با من مهربان بود و با مادرم. برای همین وقتی برای احوالپرسی هفته ای چند بار صبح ها که هیچکس به جز مادر در خانه نبود زنگ می زد ، پدر اعصاب اش خورد می شد.

      ساعت ده شده بود . کسی برای دفن مرده دلهره نداشت و نه حتی یک دستمال خیس توی دست کسی مچاله نشده بود. می دانستم شانزده  نفر از آنهایی که در ردیف صندلی های دور اتقاق نشسته اند خواهر و برادر اند. اما هیچکس به دیگری نمی گفت عزیزم.  آن زن سیاهپوش که تاکید می کرد نام خودش بعنوان همسر مرحومه ، در میان لیست عزاداران فراموش نشود  ، به وضوح صورت جوان تری از دختر ارشد متوفی داشت. اما در متن پیش نویس اعلامیه اسم او حذف شد و وقتی پرسید چرا داداش سرهنگ لب اش را گزید و گفت :

" تو زن ایام جوونی پدرمون بودی. دیدی که تا پیر شد پرت اش کردی به همون خونه ای که مادرمون اجاقش رو گرم می کرد."

      یادم است آن روز ها ، زن مدام به خانه ی ما می آمد . مثل عروسک ام زیبا بود و از بوالهوسی شوهر اولش برای زنها حرف می زد. از دومی هم گله می کرد و می گفت از چاله در اومدم افتادم تو چاه. همیشه می گفت این یکی را بزایم طلاقم را می گیرم. اما می زایید و داشت که شیر می داد از عرق خواری و کتک کاری و خرجی ندادن مرد گله می کرد تا دوباره شکم اش بالا بیاید. زن مادر یازده صورت از جوان ترین دختر و پسر های این جمع  بود که سه تایش خمار بودند و بر خلاف بچه های زن اول مرد هیچکدام دنباله ی اسم شان نه سرهنگ بود و نه مهندس و نه دکتر. از چهار دخترش هم دو تایش مطلقه بودند و بلدهم  نبودند مثل  دو دختر ارشد پیر مرد موقر روی مبل لم بدهند.حالا او توی همان اتاقی نشسته بود که روز گاری هوویش اولین فرش خوش نقش جهازش را در آن پهن کرده بود  تا وقتی که او برای اولین بار مخفیانه به آن خانه بیاید و جواب خواستگاری مرد را بدهد ، سی سالی از عمر فرش می گذشت.

      زن ساکت بود. منتظر بود کسی گلایه ای کند تا او بگوید تمام این سالها ،مرد حتی نام یازده دختر و پسرش را هم درست نمی دانسته و اینکه حتی یکی از آنها هم نتوانسته درست درس بخواند ، تقصیر او نیست. یازده تای بعدی فقط  علی یا حسین و یا فتانه و نرگس و بقیه بودند.

        پیرمرد ساعت یک و سی دقیقه ظهر به خاک سپرده شد. بدنبالش زنهای زیادی سعی کردند فراموش کنند که او با وجود زنی افسرده و دیگری حامله ، همیشه سعی می کرد موقع چشم دوختن به چشم آنها بی اندازه مهربان باشد.

      تن بی گوشت اش را که سه سال آخر عمر زمین گیر شده بود به خاک سپرده بودند که همان ظهر موقع صرف ناهار جناب سرهنگ دستهایش را دقیق شست وبرای خودش یک کباب برگ اضافه و نوشابه ی زرد سفارش داد.تاکید کرد زرد و نه رنگ دیگر. هیچوقت تا به این اندازه از غذای این رستوران لذت نبرده بود.

لینک
۱۳۸٧/٦/۱٩ - ثا.بتی