نم   

 

             خودم دیدم. تخت ام را به سمت پنجره چرخانده بودم که این روز ها صفحه ی آبی ساعت ام شود. هو هوی باد توی درخت های پارک بیدارم کرد. از آنطرف خانه بوی بستنی وانیلی با مربای توت فرنگی و صدای خنده ی عصرانه می آمد. و بعد که فقط پنج دقیقه بارید. بی سر و صدا. و بعد تر که زمین شد زنی که مردی از کنارش کوتاه رد شده و تن اش هنوز بوی خوش دیدار می دهد.  

   

   

   

   

       

 

لینک
۱۳۸٧/٦/٥ - ثا.بتی