همینطوری   

                

                همیشه در سطر آخر تمام نمی شوی. گاهی بعد عنوان هم نوشتن ، نوشتنی تا به این اندازه بلند ، بی معنی می شود. ماندن ، حتی  به گرانی و سختی و سرسختی، در قفسه ی زن و مرد پیر کتاب فروش ، کهنه ات می کند. آنقدر که حتی تازگی و تفاوت طرح روی جلد  هم دستی جلونمی آورد تا ورق بزند این صفحه ها که به ترتیب روی اش نوشته ،  تولد. تب. تباهی.

                                                ***********

             هرگز نپذیر مرد عاشقی را که  خیلی بی تجربه است یا برعکس . اولی به اشتباه هر تپشی را شور ، آواز می کند و هر حرامزاده ای را بابا صدا.  دومی آنقدر فراموش کرده به یاد دارد که دستهایش موقع اولین سلام هم ، به شکل خداحافظی تکان می خورد.

          از من بشنو. به آن کسی مهر بورز که در میانه ی احترام به دوست داشتن و خداحافظی ، به اندازه تعلیم دیده و از عشقی "ماندگار" ،  به اختیار  "دست کشیده " .خم شده روی نرده ی پلی ، بر روی رود خانه ای تند. دارد به دو چیز فکر می کند. به این زمین بالایی که پای اش را ایستانده ، به آب پایینی که تن اش می برد. به او نزدیک شو. پشت به پشت ، تن ات را مماس تن اش کن. اگر شانه هایش به قد ات نمی رسد ، روی پاشنه بایست. نیم رخ شو. صبر کن نیم رخ شود. یک یک انگشتهایت را به میان انگشت هایش قفل کن. دستهایش را با تن اش ، تن ات  ، از دو طرف هفت کن. نفس بکش. با او برو . اما نه از آن سمتی که او تا به میانه ی پل آمده.  این مرد در این حالت گیاه گزنه ی پر آب و نیشی است که تمام زنبورها و گوسفندهای گرسنه ی دل ات را می چراند. این "ماندن " با او ، یعنی شراکت آفتاب با درختی که درسر شاخه اش میوه ای کال ،هوس "رسیدن " کرده. 

 

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٩ - ثا.بتی