چرا چشم های تو آنقدر زیباست   

                   چرا چشم های تو آنقدر زیباست که تمام گنجشک هایم را بی فایده می کند. همیشه از تو ، همیشه تا من ، تو که از دست هایت ثلث عشق می ریخت ، از تن ام آغوز.

             اگر فیلم را دوباره برگردانی حاضرم از جای ام تکان نخورم ، همین جا بنشینم و برای بار صدم ببینم اش.منتظر بودن ، چشم ها را قهوه ای خوش حالت می کند ، دیدن را گود. دست را آستین پیراهنی  بی دست که باد می خورد. می دانی انتظار باعث رقص شانه و سینه می شود ؟؟؟ و گردنی آنقدر کودک که نتواند بزرگسالی سر را قلم دوش بگیرد. تو می دانی وقتی که می روی ، سر هر دوراهی نشسته ای که انتخاب را  دودلی می کنی. ممکن است پایان کدام راهی ؟ اگر بگویم می خواهم باز هم "بوی پیراهن یوسف " را ببینم باورت می شود؟

               آن رسیدن و به جا رسیدن "شیرین" . به جای رسیدن به آنکه انتظارش را داری ،  به پیر مردی برخوردن که مفقود و بی اثر  شدن را مثل هیچکس باور نمی کند. باور نمی کند چاه در قصه هم روزگاری یوسف را بلعیده باشد چه برسد روزی کوسه ای ماهی اش را بخورد. از آن بدتر  یوسف اش را یونس کند. شیرین و پیرمرد در اولین شب آشنایی به دور جان زیبایی و خاطره چرخ زدند . بعد از آن هم از بی خانگی با  هم همخانه شدند. هنوز یکساعت نگذشته  ، چقدر دلتنگ دیدن دوباره ی آن قاب بسته ی بو و رنگ و صدایم که دختری منتظر با دست مرد چراغانی اش کرده. حتی حاضرم با امید های واهی مرد از سفر صرفه نظر کنم و توی آن تونل تاریک و سیاه برای همیشه  چسبیده به دیوار بمانم و وقتی دختر  فریاد  می زند "خسرو " بگویم جانمم م م م م . عزیزم.

               این که دیده ام و باز هم می بینم فیلم نیست. این درون من است . تو کجایش ایستاده ای ؟ تو ... تو ....درست لحظه ی خبر هستی. اینطور نیست؟ خبری که آمدن خسرو را به پیر مرد شاید دروغ می گوید ، ولی یوسف پیدا می شود.خبری که از وقوع اش آنقدر گذشته که می توان در صحت اش شک کرد. می دانی همانطور که گذشت زمان تولد را بی فایده و پوسیده و عبث و زشت می کند ، بر عکس هر چه از مرگ می گذرد کاج های کنار گور سبز تر و بلند تر و زیباتر می شود.

             دلم می خواهد یکبار به دیدار این فیلم ساز بروم. از او بخواهم "بوی پیراهن یوسف " اش را با من  ببیند.  و من او را ببینم. به همان هیئتی که در تاکسی نشسته بود و در دهان آن بازیگر آن سوال را نوشت. دلم می خواهد جواب نشنیده اش را از چشم های من بگیرد. دلم می خواهد با آدمی بزرگ شام بخورم. آدمی که درازی و سیاهی آن تونل به استقبال رفتن را می داند. حتی می داند کجای گریه ،  تاریکی و رقص تمام می شود و نور به درون آدم می ریزد. مرد بزرگی که می داند این شبها تا لحظه رسیدن کسی که هزگز  نمی آید را باید با لامپ های آبی و زرد و قرمز و سبز چراغانی کرد. برای او پر حرفی کنم و او تمام جواب هایش را در یک سکانس ابدی در فیلم اش گفته باشد.  هر چه می خواهد بگوید سکوت شود . فقط وانمود کند آن قاشقی که به دهانش می برد تکه ای از گوشت تن من نیست.دلم می خواهد شام او من را سیر نکند  دلم می خواهد قهوه ای  خوش حالت چشم هایم را ببندم و با بوی پیراهن یوسف در ته چاه بمانم.

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٦ - ثا.بتی