چه بد می نویسم   

 

           وقتی آن مرد با موهایی که قسمت اعظم اش ریخته بود و همه تارهای سفیداش ،خرمایی جوانی را انکار می کرد ، وقتی با آن چشم های گود و خیس خاکستری و دهانی که قبل از گفتن حرف ، گوشت کلمه را آرام آرام زیر زبان مزه مزه می کرد ، سر بلند کرد و به من که ساکت تر از همه میان تعدادی از دخترها  در ساعت استراحت در کار گاه نشسته بودم و داشتم فارغ از  تمام بو ها و صدا های خوبی که در اطرافم می شنیدم و می دانستم تا زمان به ته رسیدن آتش سیگار و پیپ و بحث های روشنفکری شان دوباره به کارگاه بر نمی گردند، در بایگانی کتابخانه ی مرد چرخ می زدم و می خواستم اگر فرصتی شد و سرش پایین بود،  یواشکی  به نمای پنجره ی پشت سرش نگاه کنم تا یادم بیاید دوسال قبل ، اولین باری که به خانه اش آمدم درخت گیلاس حیاط نهال ضعیفی بود که تنها یک جفت گیلاس دو قلو بر شانه اش سنگینی می کرد....

        می بینی شیوا چه بد نوشته ام جمله ی بالا را ؟  کجایی که خط بزنی ثابتی ات را با این جمله های بلند و و بی معنی و پر مدعا. درست اش این بود که بعد از آنکه سر بلند کرد ، ساده بنویسم او  چه چیزی گفت.باید این حاشیه ی طولانی را خط می زدم. می بینی از خط نزدنم نوشته به چه روزی افتاده  ؟

       سر بلند کرد و خطاب به تو گفت اگر این خانم خودش را جدی بگیرد می تواند یک  دوراس  ایرانی شود. شیوا ،من آن روز ها کس دیگری بودم. این روز ها عاشق ده سال پیش خودم شده ام. کاش یک روز اش دوباره بر گردد. دوراس را خیلی نمی شناختم. اما می دانستم این "درد" که پشت اسم اش می گویند یعنی چه. آن روز چندان از این مقایسه خوش ام نیامد. حتی چند قصه اش را با ترس خواندم. نمی خواستم در میان کلمه هایش اثری از آن چیزی باشد که  پنهان اش می کنم. قصه ی عاشق را خیلی دقیق خواندم. با اولین خطی از قصه ی او که انگار داشت به درون من نزدیک می شد ، باقی کتابهایش را بایگانی کردم. خوب است که مقابلم نیستی وگرنه با آن نگاه سیاه نافذت اجازه نمی دادی در این صفحه درباره ی تنبلی مفرطم ،چه نوشتن و چه خواندن دروغ بنوسم.  امروز بعد از مدتها چرت و چرند خوانی به سراغ یکی از قصه هایش رفتم. قصه ای که اجازه چاپ ندارد اما در فضای نشر الکترونیکی مثل یک سرو سبز و خوش قامت ایستاده. باید اینهمه می گذشت تا من به قدرت شناسایی و  پیشگویی براهنی پی ببرم. و اینکه که چرا آن روز این مقایسه را کرد.من جمله های طویل ام را هنوز سامان ندادم و سرباز های بی نظم ذهنم را به خط. سرباز های من دارند یکی یکی با گلوله ی خودم کشته می شوند.  دوراس نشدم. اما امروز به معنای واقعی فهمیدم بخشی از تخیل او ، یک زن  قصه اش بوده ام.

لینک
۱۳۸٧/٥/٢٤ - ثا.بتی