الف و نون   

      کی بورد هنوز بوی انگشتهایش را می دهد.قبل از من او  پشت کامپیوتر نشسته بود. روی صفحه یک ستاره گذاشت و یک ماه و یک فکر . صفحه را سیاه کرد و آن سه را سرمه ای. بعد عوض کرد و آبی کمی روشن تر.

        شب نقاشی اش هنوز تاریک بود. اما ماه و ستاره و فکر ش کمی روشن تر. دم دمای صبح شد این نقاشی پر  میش  ، که از ترس  خورشید  گرگی که بزودی سر می زد ،  شانه هایش می لرزید. نقاشی روی صفحه نبض پیدا کرد که آن را  save  کردم. یکی در دایرکتوری او.  یکی در  ... . این را چه لزومی دارد که بگویم. چون اگر همیشه بگویم چه چیز هایی در خود ذخیره می کنم  بزودی شما به ظرفیتم پی می برید.

         موهایم شانه شده. شانه اش کرد. قبل از نقاشی . شانه کرده که می توانم دوباره بنویسم. به آرامی از روی پیشانی به سمت چپ جمع کرد. از من خواست که سرم را از روی متکا بلند کنم تا بتواند چتری ام را شانه کند. آخر من همیشه با صورت روی تخت می خوابم. اما بخاطر او حا ضرم مثل مرده ی در قبر ، تا هر وقت که بخواهد طاقباز شوم. او بیشتر از این مردن را می خواست . تا خیلی بعد از مردنم را هم. اطاعت کردم. گفت سرت را بلند کن. کردم. چهار طرفم چرخی زد  و مجسمه ای از من ساخت. دیدنی.  بعد گفت می آیی با هم الف  بنویسیم که درازه . گفتم :  نه.      گفت نون که گرده . گفتم : نه.         گفت نقاشی. گفتم :  نه.   گفت پس تنها نقاشی می کشم. تو نیگام کن.  و چه نگاه کردنی بود آن نگاه که من کردم. همین بعد از ظهرو هنوز کهنه نشده آن چشم که با آن دیدم. آن دیدن.  بوی تازگی می دهد این بعد از ظهر که به شب رسیده. 

        تو تابحال به فرشته زل زده ای ؟ فرشته ای که تو را آنقدر دوست داشته باشدکه اول موهایت را شانه می کند و بعد با شنیدن حتی سه « نه »  ، پشت سر هم باز هم یک آسمان را به خاطرت از سرمه ای ، آبی روشن کند.

و حالا کی بورد بوی انگشتش می دهد که بی من می کشید . یک ماه و یک ستاره  یک .....

         موهایم را که او شانه کرده ، بزی شده ام که به زور شیرش را دوشیده باشند. اما او پسندید . گفت حالا بخواب . من میروم و رفت. دفتر مشقش توی اتاقم جا ماند. با بویش و صدایش. او فراموشکار است. از هر چیز دوتا دارد. کاپشن ، کلاه ، چتر ، مسواک ، دفتر دیکته ، مداد رنگی .تنها از من یکی دارد که فقط مال او هستم. تنها کسی که هیچوقت فراموشم نمی کند.  فقط در اتاقم جایم  میگذارد. هر غروب. که خدا آسمان را سرمه ای تیره می کند. یکی از من برایش کافی است.  من که او  می تواند مجسمه ام کند ، شیطانم کند ،  بزم کند، خروسم کند ، قطارم کند ، خرم کند.  

         او وقتی هم که می رود به من زنگ می زند. تنها شماره ای را که از چهار سالگی می توانسته بگیرد ، شماره من است.  و حالا تنها اسمی را که هنوز اشتباه تلفظ می کند اسم من است. چون من دوست دارم به خاطر  او عوضی باشم. او  هم بخاطر من حاضر است تا آخر عمر وقتی صدایم می کند دچار لکنت بشود.

و حالا از زنگ او بر گشته ام. پرسید :

وقتی من نیستم تو دلت برام تنگ می شه ؟

گفتم آره عزیز دلم . تو چرا نمی مونی. همیشه نمی مونی.

آن وقت دروغ  گفتن هایمان برا ی هم شروع شد. دروغ هایی که بیشتر از هزار حرف راست ما را پر می کند. پر. پر از آبی روشن. فکر.  حرف ، کلمه . تا بعد که دلم می خواهد تا صبح در دفتر جا مانده اش بنویسم  و او  در دفتر با خود برده اش  بنویسد  

ا  ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا

ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن

       چقدر اتاقم بوی او می دهد. بوی من می دهد. بوی تو که می خوانی می دهد. بوی مشق می دهد. 

 نمی دانم ما که تا این حد با همیم و از هم دوریم  ، اینهمه عطر دست  و چشم کداممان موقع نوشتن و ننوشتن  و خواندن  اتاقم را پر می کند.

 

لینک
۱۳۸٥/۸/٩ - ثا.بتی