مردادتر از اسفند   

 

           این روزها را طولانی کن.تو که داری من را از گردنه های سخت می گذرانی عزیزم، محبوبم. آفتاب این روز ها بسیار است امااین تویی که آتشم میزنی از بناگوش و گردن تا این پایینتر ِ قشنگ  شانه ام.  گدازه  بر سرم می ریزی تو  که می خواهی بکشانی ام به آن قله .  سفر ِ قبل رفتن. از بودن ات تب کرده ام و تو انگار تمام آب های سرد دنیا را بی استفاده کرده ای. پاشویه ام کن پرستار ،من از زخم تو زمین گیر می شوم. تو کجای منی که نادیده گرفته بودمت دوست. می خواهی این روز های آخر با تو بودن را ماندنی کنیم؟ از اولین بازی هایی که نکردی شروع کنم. سوار  چرخ و فلکی که در هوا بادبادک می شد ، تا آن مادیان دلخواه جوان رویا و بعد قایقی که پیاده کند ات در ساحل جزیره ای که به کنار آتش روشن اش مرد قصه گوی پیر بخاطر چشم در چشم تو، سالهاست قصه می گوید. می خواهم شروع ات کنم نازنین قبل از آنکه تمام ام کنی نازنین . اینگاه که میگویی دلت می خواهد در آغوش کسی که دوستت دارد اندازه شوی تا آنگاه که می خواهی با چمدانی پر از یک چتر و یک زیر انداز به خاکی بروی که شیروانی خانه ات را زیر باران همیشه خیس شود . دوست داری کمی من نباشم ، تو  باشی؟

          داری از من بالا می روی . از شکم به قلب و حالا که داری از صخره ی سخت شانه ام می گذری و به گوش هایم رسیده ای.پس چرا اینقدر ساکتی . صدای تو را می شنوم. قرمز است و بوی خوبی دارد. چرا نمی گویی آخ. این طور کند و سنگین راه رفتن ات در من سخت است محبوبم. نا امیدم نکن زن. ترک ام نکن که من هنوز کلمه ای برای خداحافظی با تو بلد نیستم. شعرهایت را برایم بگذار دخترکم و قصه ی های بلندت را مادرم که من در میانه ی تو معشوقی نباشم سرگردان عاشقی که هرگز نیافت.

 

لینک
۱۳۸٧/٥/۱٩ - ثا.بتی