پارکینگ   

           داشت به غذای زن بیش از حد زعفران و ادویه کاری اضافه می شد. تکه های ران  و سینه ی مرغ که بی توجه به سلیقه ی مرد ، همیشه آب پز می ماند ، به خوبی تفت داده و خوش طعم می شد. از قوری خوش رنگ بر سر کتری در حال جوش،بخار تازه دمی بلند شده بود و ظرف میوه های فصل از ساعت ها قبل برای خنک ماندن در یخچال. کلیپسی که زن برای جمع کردن مو های بلندش پشت سر بسته بود ، هماهنگ با رنگ لاک ناخن، آبی خوشرنگ بود. زن دست های خیس اش را که با حوله  خشک کرد ،طبق عادت دستی به دو  پهلوی پارچه ی پیشبند ، درست روی گودی خوش ترکیب کمر کشید و بعد گره را از گردن باز کرد. تا مقابل آینه ی اتاق خواب خرامان خرامان قدم برداشت و به ایده ای که کسی از صورت اش نمی خواند فکر می کرد. چرخی زد و به زن توی آینه که داشت به شکم صاف و سینه ی برجسته و کرک بناگوش دست می کشید چشمکی زد.تا بخواهد دوش بگیرد و بعد از مدتها آن تاپ و شلوارک مشکی، با حاشیه ی محو زرشکی را بپوشد ، مرد از اتاق شخصی اش بیرون آمد . نیم نگاهی به زن انداخت . یکراست رفت به سراغ پنجره ی مشرف به خیابان . این دفعه ی چهارم بود که این کار را می کرد . زن از چهره ی مرد دلشوره و انتظار را حدس می زد.از ارتفاع طبقه ی نهم  می شد دید بار کامیون تا نیم ساعت دیگر به طور کامل تخلیه می شود و بعد از آن همسایه های جدید طبقه ششم می توانند به دعوت آنها برای صرف نهار به آپارتمان شان بیایند. کمر درد مرد از هفته ای چهار شب شیفت اختیاری در کارخانه و استراحت روی تخت های فنری موقت نبود. خوابیدن بقیه شب ها روی کاناپه ی هال و تا دیر وقت کتاب خواندن و تلویزیون دیدن خسته اش کرده بود. فکر کرد با وجود این درد خفیف هم مایل است امروزصبح زود ، نرمش کند،  به موهای تازه حمام کرده اش ژل بزند.وصورت و بدن تازه اصلاح کرده اش را غرق آن عطر خوشبوی دلخواه کند. هنوز به زن اش نگفته بود برنامه هفتگی سر کار رفتن اش را از طریق یک درخواست کتبی و توافق  با مدیر تغییر داده و از هفته ی بعد  تقریبا به اندازه یک سوم از زمان کار او در هفته کم می شود. همانطور که زن هم لزومی نمی دید  برنامه ی  دقیق ساعتهای استخر و خرید های شخصی اش را  به مرد بگوید. مرد خیال نداشت در خانه  باغبانی میانسال شود که مداوم خاک گل و گلدان و باغچه را آبیاری می کند. حتی قصد نداشت عهده دار خرید های روزانه ی خانه شود .  وظیفه ای که سالها زن اش به خوبی از عهده اش بر آمده بود. تعمیر خرابی های گهگاه و پشت کامپیوتر نشستن هم در سرش نبود. دوباره خوانی کتابهای قدیمی کتابخانه و دیدن کانال های سیاسی و فیلم ماهواره هم در برنامه اش نبود. در آپارتمان را باز کرد ، خم شد .از پله های اضطراری به درب همیشه باز کریدور طبقه ششم نگاه کرد.برای اطمینان باید از مدیر ساختمان می خواست که در ها ی همه طبقات به دلیل خطر های قریب الوقع همیشه باز بماند. وقتی داشت به آپارتمان اش بر می گشت یک دور دیگر از اینکه آپارتمان همسایه ی تازه طبقه ششم هم مثل آپارتمان آنها طوری در کنار پله های اضطراری قرار گرفته که می توان در صورت باز بودن در آپارتمان ، بسرعت و بی آنکه دیده شوی  ، وارد شوی خوشحال بود.

              زن با بهترین بوی بدن شو و کرم طراوت دهنده از حمام خارج شد. وقتی داشت موهایش را با هوای گرم سشوار خشک و خوش حالت کرد . دید که مرد در حال مرتب کردن ورق های بازی روی میز ی گوشه ی اتاق سوت می زند و بر خلاف عادت تنبلی می رود تا باسرک کشیدن به یخچال از پر بودن شیشه ی نوشیدنی های عالی مطمئن شود. حتی وقتی آن موزیک خاطره انگیز هم به اراده ی مرد از ضبط صوت پخش شد ، زن  سکوت اش را  با تکان سر نشکست.

               ساعت یک بعد از ظهر ، هر دو روی کاناپه با فاصله نشسته بودند. یکی با کنترل تلویزیون ور می رفت و یکی با کنترل ضبط. زن هم از اینکه نقشه ی این ساختمان طوری است که پله های اضطراری مثل یک گذرگاه مخفی به کردیدور عمل می کند خوشحال بود و هم از اینکه زن لوند همسایه به او گفته ، موقعیت تحصیلی او و کاری شوهرش طوری است که اغلب روز ها آنها بدون هم و تنها در خانه هستند. بوی خوش غذا و پذیرایی بر خلاف روز های گذشته در خانه پیچیده بود که زنگ میهمانان به صدا در آمد. آنها سه هفته ای بود که همدیگر را می شناختند.درست از وقتی که زن و مرد تصمیم گرفتند تا مدتی جدا از هم زندگی کنند و  در اولین قدم آپارتمان خودشان را اجاره دهند. همزمان با وقتی که آن زوج جوان خریدار به اشتباهی دگمه ی طبقه نهم را بجای ششم فشار داده بودند. آنها در اولین دیدار به زن و مرد گفته بودند عاشقانه همدیگر را دوست دارند و برای اینکه گهگاه در خانه تنها می مانند ، لازم است محل زندگی شان ساختمانی امن باشد. سه هفته ای بود که آنها با هم تماس کافی داشتند و برای گرفتن اطلاعات دقیق و مفید ، رو در رو یا تلفنی به شخص مورد اعتماد خود در میان این جمع چهار نفره ، در محلی قرارملاقات می گذاشتند.  بعد از آن هرکدام  آنقدر دیگری را شناخت که بخاطرش بماند ، یا بخرد ، بوی خود و خانه را خوشبو کندو بر خلاف معمول شاد باشد. حتی آنقدر  که زن  بتواند بعد از باز کردن درب آپارتمان به روی میهمانان ، اول با مرد همسایه به گرمی دست بدهد و اجازه دهد گونه اش به طریقی بوسیده شود که مطمئن اش کند ظاهر  و غذای خوش طعم برای او بخاطر ماندنی می شود . و مرد که قبلا  برنامه ی شیفت جدیدش را با اوقات فراغت زن همسایه هماهنگ کرده  ، وقتی دارد شانه ی چپ او را به آرامی می بوسد به او بگوید :

" بازی ورق تو حرف ندارد".

                می شد در پچ پچ ساکنین برج هنگام آسانسور سواری  شنید با خوشحالی به هم می گویند وضیعت  مطلوب ساکنین این برج باعث شده قیمت اش از تموم ساختمون های همجوار بالاتر برود. شاهدش  آپارتمان شماره بیست و پنج  تازه خریداری شده در طبقه ی ششم.

 

لینک
۱۳۸٧/٥/۱٧ - ثا.بتی