" قا " چ "   

 

         نمی دانم چرا وقتی قرار نیست بنویسی ، صبح ها برای بیدار شدن ، چندان وقت بدی نیست و نشستن کنار آن هم سرویسی ارمنی  پر حرف در راه دراز اداره  ، تا به این حد کشنده. قرار که نباشد بنویسی ، هر کاری گرفته ازشلختگی و حرف نشنوی مستخدم جدید اداره و جر و بحث با رئیس بی تصمیم و زیر دست غرغرو ، تا سیاست غلط اقتصادی و روزنامه های تخته و آنومالی اجتماعی و تیره روزی قریب الوقوع ، بی مزه گی غذای ظهر و خواب بعد از ظهر و بد قولی مردی که قرار بود برای نصب وسیله ای با ضمانت سام سرویس !!! بیاید و وقت کشی گپ زدن با دوست هایی که از تو اسم هم بدرستی نمی دانند چه برسد به نشان و  یک بار هم نشده نوشته های از دو سال قبل تا به حال ات را مثل یک " شیوا " ی نویسنده ورق بزنند و متقابلا خواندن نوشته از کسانی که هنوز عرق خوابیدن در تختخواب دو نفره شان خشک نشده ،آمده اند متن عاشقانه بنویسند و تو که به خوبی می دانی استعداد  نویسنده گی شان به همین زودی ته می کشد و بعد و بعد و بعد تا برسد به بستنی زعفرونی عصرانه و یک بشقاب پر از انگور ترش نیمه رسیده ی زود چیده شده و دولا شدن از لبه ی نرده های تراس و میخکوب شدن به اره ی پدر که دارد وسط مرداد ماه تن از میان قاچ شده ی درخت مو را از ده سانت بالاتر از ریشه می برد.

-   راستی کسی می داند چه بلایی سر این درخت آمده. درست از ریشه تا انتهایی ترین قسمت کلفت شاخه ، از وسط دو نیم شده. همینطور با برگهای سبز. و میوه هایی هایی که به زودی شیرین می شد و گرد و  زرشکی درشت. من دارم از دو درخت مو در دو طرف حیاطی به عرض حدود پانزده  متر حرف می زنم که با وجود سبز ترین برگها و پر ترین خوشه های انگور  ، یکی شان مرده و دیگری دارد بزودی می میرد  -

       پای نوشتن که به میان نباشد چه فرق می کند کی زنده باشد و کی بمیرد و چه کسی درباره ی عشق چه بگوید .چرا باید تا وقت کنی بروی سراغ نوشته های آن مرد که چه راحت و عمیق و دور درباره لحظه هایی می نویسد که دیگران با دردسر زندگی اش کرده اند و او دارد بی درد سر ، رمان بزرگی اش می کند.  نویسنده که نباشی می توانی یک شام کامل بخوری. پر چربی و سرخ شده و همه اش به سالاد فقط نمک و آبلیمو نزنی و از تبلیغ سس مایونز دندان قرو چه نکنی. قرار که نباشد روزی در میان خوانندگان ات ظاهر شوی و تا نگویند  که ای بابا این که اصلا  شبیه آن دختر خیلی زیبای قصه اش نیست و تو برای دلبری آن فصل از قصه ات را انتخاب کنی برای مرور ، که روزی یک دختر بچه ی با هوش روی سکوی سیمانی بیمارستانی همه چیز اش را بخشید یا درست اش اینست که آنموقع چیزی نداشت تا ببخشد و لی در ازایش یک دهان پر از کلمه بدست آورد و چند نام که روی تمام آدمهایی که دوست اش خواهند داشت بگذارد و صدایشان کند تا بر گردند و یکی به او شعری تقدیم کند و دیگری برف و آن یکی کتاب و دیگری آتش و آخری توت. چه مهم است اگر او نخواهد بنویسد ، زن قصه های این زن چقدر از عشق و مرگ و خیانت و مهربانی و سیگار و پاکدامنی و مرد و پرنده و خنده و رنگ و سقف و ساعت دوازده شب و دسته گل استقبال و فاصله ی سفر هوایی بین تهران تا بوداپست می داند. اگرهم بخواهدعاشقانه بنویسد  ، دراز کشیدن روی زمین چمنی که سرازیر اش خم برداشته و مثل صندلی شده ، به او کمکی نمی کند  حتی اگر قرار گرفتن در این پوزیشن باعث شود به "مرد"  یک احساس دوگانه دست دهد که  بالاخره موفق شدی در کنار دختری مغرور و خود دار دراز بکشد و صدای نفس هایش را از فاصله ی کمتر از ده سانت بشنود و بو کند .

              اما من فکر می کنم می خواستم برای امشب  قصه ای بنویسم که از صبح بی قرار بودم و یادم رفت سر کار بروم و سه بار به هر گلدان آب ندهم . می خواستم که یادم رفت این بلوز و شلوار خوش رنگ را از تن ام در نیاوردم و یک ساعت وقت ام را برای دیدن چند صحنه ی به یاد ماندنی در میان فیلم اختصاص دادم و در میان سکوت بعد از ظهر خانه ، بی جهت صدای زن آوازه خوان را تا انتها بالا بردم. لابد من می خواستم امشب قصه ای بنویسم که از صبح باز میان اینهمه  کلمه وول خوردم و یک نفر توی دستم ، میان دو انگشت سبابه و نشانه ام می چرخید و هی می گفت : " قبل از آنکه آن کرم نا پیدا به  تن ات برسد و از میان سینه ، گوشت تن ات را بجود  تا در میانه ی شیرین شدن انگور هایت ، به خاک بیفتی ،  از "من" بنویس. من که همزمان زندگی بودم. عشق بودم. دوری بودم. مرگ بودم.

 

لینک
۱۳۸٧/٥/۱۳ - ثا.بتی