دیگری   

        تعجبی ندارد اینکه انگشت های دست راست همیشه زودتر از مغز و قلب می فهمند وقت کناره گرفتن از " تو " رسیده.اینکه دیگر مثل آن وقت هایی که گذشته می شود، ((  از لحظه ی سبک خوابی و مالش پشت پلک بسته ی چشم با برآمدگی قوز انگشت خم ِِ نشانه ، خیز برداشتن برای خاموشی زنگ ساعت  ۶صبح با سبابه ، مرتب کردن ملحفه ی چروک خواب با ده انگشتِ کشیده ، تا خیرگی نگاه به آینه و بَُرسی که دارد به کندی زیر بلندی ناخن انگشت حلقه ، صابون می کشد ، آرام کردن تارهای وحشی مو پشت گوش با انگشت میانه و راضی به پنهان شدن زیر پارچه ی کتانِ  سیاه مقنعه ، پیچاندن قفل اتاق تا بسته ، و بعد تا به کنار میز آشپز خانه ، در خلسه ی مزه مزه کردن یک لیوان شیر گرم در گودی آغوش  مشت و تا .... گم شدن در نور ِ روز .....کوچه .... خیابان ...))   به تو این همه  فکر نمی کنند.

             نمی ترسی که دارند از یادت می برند وقتی در پیاده روی شیب دار تا رسیدن به در ِساختمان قهوه ای بلند با شیشه های دو جداره ی بی نفس با آن تابلوی بزرگ نئون سر درش ، از توی جیب مانتو در نمی آیند تا تنه ی خم شده ی  نهال کج نارونی را به خاطر تو صاف  کنند و بزرگترین تکه ی گوشت غذای ظهر را از تو ظرف ناهار ، باز به دلیل تو ، به بچه گربه ی گرسنه بدهند. تازه وقتی هم که می رسند و کارت می زنند و نام پیدا می شود و صداهایی که سلام می کنند با لبخند به این خانم بسیار محترم و ضمنا مسئول ، تا وقتی چایی ولرم را میان همان پنج انگشت ،رو به پنجره ی قدی و آسمان بی ابر مرداد سر می کشد و تا چشم کار می کند نگاه می کند تا بخورد به آن رشته کوه شمال در غبار،  باز به تو فکر نمی کنند.

            حتی فرار از کسالت زنگ این دو گوشی خط آزاد و داخلی روی میز و صندلی چرخان و کلیپس و کازیو و منگنه و اسکنر و پنتیوم فور و خط ای دی اس ال و پوشه ی زرد رنگ سند مخاطرات و سرگردانی لابه لای گراف های پیچیده ی معماری فنی هم ، هیچ هیچ هیچ ،  تو را به یادش  نمی آورد.

         اما طاقت که نیاورد گاهی این دست تا وقتی که دیگر کاملا در مغز و قلب"دیگری " شوی و رنگ خاکستری هاشورهای اطرافت برگردد به همان رنگارنگی سابق و برجستگی یگانه ی صورت ات بشود  نقش صاف صورتک های همیشگی ، وقتی عقربه ها به ظهر برسد و باز دل اش تنگ ِ کلمه شود و صدای آواز توی گوش اش بپیچد، می بیند نوک انگشت هایش  آدرس ِ خانه ات را زده اند. تا به خودش بیاید در همان صفحه ای است که قصه ی تازه ی تو زیر عنوان غریب اش چمباتمه زده. برایش آنقدر آشنا شده باشد کلمه ها که تا وقتی بر می گردد و قفل بسته اتاق اش را روی باز می چرخاند ، تمام دلگیری های از یاد رفته از تو باز به جای دلتنگی بنشیند و زمانی که انگشت سبابه ساعت۶صبح  فردا را کوک می کند ، دوباره ناخن بلند انگشت حلقه روی رنگ خاکستری کشیده شود . روی سفید بنویسد :

" آشنایی ، اولین فصل  جدایی است".

 

 

لینک
۱۳۸٧/٥/٧ - ثا.بتی