تا ده و نیم صبح   

 

         گاهی...گاهی....گاهی ....گاهی که اینجا نیستم، من گاهی اینجا ،میان هیچکس نیستم. کجایش را نمی دانم. صورتم میان دو دستم پنهان می شود که نبودن ام شروع می شود.آنوقت نمی شود به انگشتی  که برای پنهان کردن ام اینهمه کار دارد گفت بنویس. حالا هم بر گشته ام که می توانم بگویم جاده به آخر اش رسیده ، فقط یک اسب توی خاکی با من می ماند و قمقمه ی آبی که هر چقدر با هم بخوریم و روی خاک بریزم و سر راه به علف بپاشم ، باز  تمام نمی شود.  هیچوقت تشنه از اینجا نمی روم ولی آنقدر که تنها تر می شوم و از آن آخرین زمین خاکی دور ، تا وسط های آب ،یاد  نان و گردو ی ناهار گرسنه ام می کند. من هیچوقت میان ساختمانهای بلند و بلوک های سیمانی گم نمی شوم و پاساژ های نورانی و  بالابر های سرحال شیشه ای و طرح های ابستره کوبیده به دیوار موزه انگشت به دهانم نمی کند. من در کنار آتشی که تو روشن کردی و رقص ات را  به دور  دایره اش نیمه تمام گذاشتی  گم می شوم . و یا میان عکس هایی که آن شهر ساحلی خلوت سرد را نشان می دهد که دانشجویی برای رفتن به کلاس ، در خلوتی ایستگاه ، یک ربع تنها و منتظر می ایستد تا درست سر ساعت، اتوبوس بیاید. بوی هیزم نیم سوخته و بارانی که تمام دیشب بارید ، به آنجایم می برد. می بردم گاهی گاهی گاهی به کنار نفس گرم پوزه ی اسبی در کنار صورتم روی بالش، در سرمای اسطبل ای که تا صبح در هوای بیرون اش برف می بارد. شعر های مدرن می خوانم و اسم نویسندگان این سالهای آخر را می دانم و اما زمان هایی که از سفر می گردم دست ام فقط بوی جلبک یشمی می دهد و هر چه پرنده می شناسم روی تن ام کرچ می شود.از این فاصله صدا شنیده نمی شود ، اما کلمه ها یت را می شود خواند و تو که قصه گو تری ، همیشه با منی . خسته نمی شوم از آغوش ات ، اگر حتی دماغ ات بزرگ باشد و مو هایت مجعد وحشی.

 از همه ، از خاطرم می رود آن ترسویی که  برایم سر تکان می دهد و در ضمن می گوید دوستم دارد.و آن پیراهن سورمه ای راه راه سفید و زرد که تا از انتهای آن راهروی دراز به من برسد ، تمام سوالات فلسفی اش را  به همراه لیوان چایی در دست اش ، مزه مزه می کرد.

        با آن اسب  همیشه همراهمی، ساز ات و حنجره ات. هر آوازی که می خوانی، برگشتنم دور تر می شود.  آنقدر که خیابانها از آن دور  کرم به هم پیچیده می شود و قیافه ی عبوس عصر های شلوغ شهر  ، در هم لولیدنی  دل پیچه.

     بر می گردم . همین الان .از هر کجا که باشم با این صدای بی ربطی که گفت " خانم ..." . ساعت از ده و نیم گذشته . برمی گردم و دوباره شنیدن نام نازنین ی که تو در سفر  با آن صدایم می کنی  برای فردا می گذارم . نگاه می کنم به اینهمه کار که از انجام اش خیلی  ساعت گذشته.

 

پ.ن. تیراژه ی عزیز فکر کنم این اواخر در جایی پوشیده نوشتم دیگر قصد ندارم برای ادامه ی نوشتن در این صفحه به " اهمیت"  فکر کنم.                                                                                                  ممنون که هستی.

لینک
۱۳۸٧/٤/٢۳ - ثا.بتی