یلدا ی امشب   

 

          فقط صدایشان را نمی شنوم.  می دانم آن مبلی که مرد به آن تکیه داده گلیم بافی است به رنگ زرد و نارنجی و قرمز. با آن گل های بدرنگ مصنوعی در سمت راست. زن را هم که بسیار دیدنی است ، می بینم. لب هایش را رنگی تر از آلبالویی رسیده کرده و چشم هایش . خنده چشم هایش را هر چقدر هم  تنگ کند ، باز درشت خوش حالت است.

           کلمه هایشان را هم می دانم از کدام حنجره برسر هم می تکانند. توت شیرین. رسیده و سفید .می دانم سلام مرد ، رنگ چه آبی است ، پاسخ زن ،به سختی چه سنگی.

           بیشتر از این هم می دانم. فقط نمی خواهم بنویسم. همین چند سطر هم برای این قصه زیاد است. هیچوقت تا به این اندازه از نزدیک ندیده بودم شان . اگر بگویم یک زمان مرد را هم تنها و بدون آن زن ، حتی عاشق تر دیدم ، تو باورت می شود؟

           آنوقت ها حتی نام شان را هم نمی دانستم. ممکن بود صدایشان کنم ، احمد و رویا. یکی شان خواست به من نزدیک شود. خودش را نشانم داد. حتی از توی متن با من حرف زد. نفس کشید. بازی کرد. من دوست اش داشتم. دوست شان داشتم. از همان روز هایی که خوابهایم به یادم می ماند. از همان روزی که توانستم روی کاغذ بنویسم "زیتون".

           ساعت از دوازده گذشته. آنها همچنان دارند در تاریکی در قصه شان ادامه پیدا می کنند. فردا  صبح  ، حتما می نویسند کلمه های گفتگوی دیشب شان خطاب به هم چقدر عاشقانه تر بوده. من اما ساعتم را روی ۵:۵۵ کوک می کنم. صبح های من زود می رسد. از شب های آنها خیلی طولانی تر است.

لینک
۱۳۸٧/٤/٢٢ - ثا.بتی