کتاب دو نیم شده   

 

            هنوزمانده بود خیلی شب شود، که مادر شد. قبل از آنکه دخترش را بغل کند ، کنار تخت خواب یک لیوان شربت ترش وشیرین گذاشت ، یک تکه نان برشته وچند قرص خواب آور. خواست تا به دنیا می آید دور تا دورتن اش را با پتوی سفید نرم بپوشاند.

اما دختر با لباس بلند و گشاد ساتن آبی به دنیا آمد .حتی موهایش دو رشته ی بافته بود. با توری بسته به رنگ همان ساتن. گوشواره هایش هم فیروزه ی آبی و ناخن های لاک زده. کفش هایش تا به تا بود. اما بود. انگار که از تاب بازی عصر در یک پارک شلوغ برگشته باشد خسته و خواب آلوده . زن اتاق را چندان چراغانی نکرده بود. پرده ها کاملا کشیده. در نور سایه روشن غروب ، رنگ موهای دختر بیشتر خرمایی روشن بود تا سیاه تیره. چشم هایش بسته بود. صدای نفس از سوراخ کوچک و باز دهان اش شنیده می شد، نه از بینی ظریف اش. سینه اش نبض داشت.شکل هیچکس نبود و هیچکس هم نبود که بگوید این من ام.

گریه نکرد برای گرسنگی و سینه زن برای شیر دادن بی تاب بود.شربت را سر کشید. دختر را روی متکای کنار تخت خواباند. کتابی باز کرد . صفحه های آموزش هفته ی اول بارداری را تا هفته ی سی و چهارم بسرعت ورق زد. دور هفته ی سی و پنجم دایره ای سبز کشید. متکای زیر سرش را بلند کرد.روی تخت درازکشید و کتاب تا نیمه ورق خورده را روی پهنای صورتش گذاشت . در حالیکه دستهایش را روی سینه اش ضربدر کرده بود به خواب رفت.

 

   

 

     در اتاق را که باز کردم ، بلافاصله تابلوی نقره ای رنگ شماره ی پانصد و پنجاه و پنج را از پشت دربرداشتم و به دستگیره ی داخلی اتاق آویزان کردم. به مستخدم گفتم برای درخواست چای چه شماره ای بگیرم و برای شام چه ساعتی در رستوران حاضر باشم. چمدانی که تا به حال پرداخت انعام های متعدد سنگینی اش را از دوش ام برداشته بود ، به زحمت تا کنار تخت کشیدم.تا بعد کشان کشان تا نزدیک کمد دیواری ببرم.ارزش داشت به خاطر روز ها زندگی کردن در این اتاق ، کمی دکوراسیون را به دلخواه تغییر دهم .سراغ پرده های کشیده رفتم . نمی خواستم نور اتاق ، مثل سایه روشن های خانه ی مرد باشد. مخصوصا گفته بودم اتاقی را به من بدهید که صبح زودتر روشن شود ، شب دیرتر تاریک. از پنجره ی قدی تراس بوی نم دریا می آید و از سمت آن پنجره ی باز سمت شرق اتاق بوی بهار نارنج. چمدانم را که باز کردم پیراهن ساتن آبی ،بی چروک روی تمام لباسها بود. این دفعه روی لباس هایم ، سنگینی لباس های مرد خالی بود. حتی به همراه آوردن این عروسک قد بلند و مو خرمایی هفت سالگی ام هم نتوانسته حجم بزرگ خالی چمدان را پر کند. با اینهمه سبکی نمی دانم چراجابه جایی اش این دفعه،از دفعه های قبل سخت تر بود.

سراغ تلفنی رفتم که زنگ می زد . آقایی مودبانه پرسید شما برای مراجعه کنندگان احتمالی آن کال هستید یا خیر.محکم جواب دادم نه. حتی برای شما. تا نخواسته ام شماره ام را نگیرید. برای نظافت هم به اتاقم نیایید. تاکید کردم پول امانی من نزد شما برای اقامت یک دوره طولانی کافیست.

برای عصرانه شال سفید و مانتوی نباتی ام را روی پیراهن ساتن آبی به تن کردم .موهایم را بافتم. می دانستم به محض وارد شدن به سالن همه متوجه حضورم می شوند. مهم بود که من آن عصر در هتل دیده شوم. اما بر عکس آنچه فکر می کردم شکم بر آمده ام باعث شد زیبایی کفش های ظریف و گوشواره فیروزه ی بیرون زده از زیر شال و موهای خرمایی روشن ام به چشم نیاید. کیک مفصلی خوردم. بدون اینکه کسی متوجه شود بطری نوشیدنی ترش و شیرین روی میز و تکه ای از نان سبد چوبی روی میز شام را در کیف ام گذاشتم . سریع به اتاق برگشتم.

    

    

 

 

      جناب سروان باور بفرمایید خودش امر کرده بود به هیج وجه نه به اتاقش برویم ، نه تلفنی وصل کنیم. اینکه برای شام و ناهار و صبحانه هم زنگ نمی زد خیلی طبیعی بود. ما مسافرانی داریم که حتی بیشتر از یک هفته با خودشان غذای کنسرو به هتل می آورند. او باردار بود. مطمئنم. این را تمام مسافران در روز اول در رستوران شاهدند. اما اینکه هیچ نوزادی در کنار جسدش نیست خیلی عجیب است.

       پلیس حرفهای مرد را یادداشت کرد. به زیر دستش دستور داد از تکه های خون خشکیده به تمام تن عروسک پلاستیکی پیچیده در پتوی سفید وخوابیده روی تخت ، در کنار زن و خون روی پاها و شکم بریده ی زن نمونه برداری کند.

در آخرین گزارش مرگ  نوشته بودند:

کتابی باز روی صورت زن. دستها ضربدر روی سینه. نوشته ی صفحه ی باز کتاب – فصل تولد-  بود. در حاشیه سفید سمت چپ با خودنویس مشکی و خطی ناخوانا نوشته شده است،

" هنوز مانده بود که شب شود ......   و به خواب رفت "

در حاشیه ی سمت راست کتاب با خطی خوانا و خودکار آبی نوشته شده است،

"در اتاق را که باز کردم...... سریع به اتاق برگشتم ."

گزارش ضمیمه ی پزشک قانونی حاکی از آنست که  لکه های خون دلمه بسته روی تن عروسک از جنس گروه خونی زن نمی باشد.

لینک
۱۳۸٧/٤/۱۳ - ثا.بتی