carry on, carry on   

       اگر کنار زمینی ایستاده باشی که به بازی راهت نداده باشند ، ببینی تو پی برای پرت کردن توی سبد در دستهایشان نیست و حتی شلواری تا زانو که پاهایشان را تا دروازه ی گل کاشتن ، قرمز کند ، اگر تمام مهره ها روی صفحه شطرنج ، از همان اول  مات هم باشند و یا اگر بازی مال خیلی وقت پیش ها باشد که دختر بچه ها موهایشان را دم اسبی می کردند پشت سر ، زیر سایه ی درخت ، مادر عروسک هایشان می شدند و خاله بازی تمام صبح هایشان را تا ناهار ظهر ، مهمان هم می کرد ،  اگر .....

      اگر کنار زمینی ایستاده باشی  که بازی ، خیلی وقت است توی اش شروع شده اما  تو دست هایت را به تور سیمی قلاب کرده باشی و گوشت نرم صورتت را به آن دیوار مشبک فلزی چسبانده باشی که زمین سبز چمن را از محوطه خاکی و خشک و برهوت آن طرف دیوار خنده و لذت جدا می کند ،  تازه بفهمی تا بحال هم بازی هیچکس نبوده ای ، هیچوقت ، هیچکس. نه آنکسی که می خندد ، نه آنکه گریه می کند، نه آنکه می فهمد ، نه آنکه قصه می نویسد و نه آنکه روز گار هر روز اش را خاطره می کند، نه آنکه پر حرف است و نه آن " او " که  لذت خواندن متن اش ، هر روز صبح بیدارت می کند.

 آیا میله را ول می کنی تا برگردی؟

می خواهی با خودت بگویی " این تنها بازی بود که تا این حد مایل به شر کت در آن  بودم"

بیست چهار ساعت تا مردن.

      از صدای هیاهوی شان داری دور می شوی .به این فکر می کنی که ساعت اینها چقدر مانده تا لحظه ی مکث ، 2  دور کامل بزند. چقدر مانده خورشید ببینند و ماه و دریاچه که شنا کنند و زمین که در آن بدوند و درخت تا توت بخورند و گنجشک که سر ببرند.

برای تو اگر بیست و چهار ساعت مانده، تمام دور عقربه هایش  را با یک آهنگ سر می کنی.

Whatever the words that you hear,
Somehow the meaning is clear,
We're all on the same ship together, moving on,

From the first time that life could be heard,
To the last sounds of men on this earth,
The question is always the same, where are we going, where are we going?
Ooh carry on, carry on


There's a silver light beside you,
Take the hand that's there to guide you,
Through this night to where we came from,
Carry on, carry on


When the autumn leaves are falling,
And you hear the voices calling you away,
Then do not fear, you'll carry on,
Carry on, carry on... Love is the daughter of life, comfort to trouble and strife,
She's always beside you to help you carry on,

Oh they say that the stars in the sky,
Are the souls of the people who die,
Will we meet them again when we reach our destination?

   به سراغ کتابخانه ات می روی . آن کتاب سبز را بیرون می کشی. یکراست می روی سراغ آن متن. three days to see سه روز برای دیدن. نوشته ی هلن کلر.و آن جمله ی جادویی. " تنها کسانی که در سایه ی مرگ زندگی می کنند ،قادرند به هر آنچه در زندگی انجام می دهند شیرینی زاید الوصفی بیفزایند"

تنها نابینایان ، دیدن می دانند و ناشنوایان صدا را ارج می نهند و ... تنها آنکه در لبه ی تیغ مرگ زندگی میکند ، هر لحظه زنده است.

بیست و سه ساعت مانده.

     از شما دور شده ام. آنقدر که دیگر برایم وجود ندارید. آن دستهای خالی و شلوار های نیمه. کنار یک ظرف آب می نشینم. گرد . به قدر صورتم. انگشتهایم را روی آب می چرخانم. به ازای تمام صورت هایی که دوست داشتم خنده شان ، اخم شان ،گریه شان را ببینم یا صدای کلمه هایشان را بشنوم ، روی آب چشم می کشم ، دهان و گوش. از آن دریچه آبی ، روح شما را با پنج انگشت ام لمس می کنم.  با من حرف می زنید. در حالی که این بار من را با صورت می بینید. به خاطر می سپرم تان. ساعت که 2 دور کامل چرخید ، کاسه ی آب را سر می کشم. تا ته. آماده می شوم که هزار آدم شوم برای سفر. این بار هرگز تنها متولد نخواهم شد.

لینک
۱۳۸٧/۳/٢٦ - ثا.بتی