چهار حرفی عزیز دوست داشتنی   


         سه شنبه ، بیست و هشتم فروردین همین سال ، چهار حرف  نام ات، تلخ بود . صدایت زد، زن فالگیری که داشت تو را ازنگاهم و آخرین جرعه ی قهوه ی نخورده ی چسبیده به دیواره ی فنجان واژگون ، می خواند.

         این نام را به خاطر داشتم. با یک تکه کیک به سراغم آمد. اول دعوتم کرد به اتاقش . حتی گفت تلویزیون را روی همان کانالی گذاشته، که دوست دارم. نمی دانم چرا پنهان نشدم، مثل همیشه که وقتی به سمت ام می آمد تا سر ، زیر پتو می رفتم. شصت پایم را می کشید.  کنار پنجره می رفت. شروع می کرد ، قصه گفتن. هر روز یک قصه. آوازهم می خواند. بارون بارونه زمینا تر می شه .... . صدایش را بلند نمی کرد. غیر از دکتر ندیدم با کسی حرف بزند. ملاقاتی که نداشتم، می آمد. می گفت اتاق من تنها جای قدغن تمام این سالهاست که دلش می خواهد یواشکی به داخلش بیاید.

       چهار ده روز دوم بهار ، هر روز بارون می آمد. بارون بارونه... . گوش می دادم . گفت اگر زودتر بستری می شدم ، آواز زمستان اش را هم می شنیدم. دختر قصه هایش کمی پر حرف بود. نمی توانست بدود و به تعداد من نفس می کشید. یکبار دخترک ، مو هایش را از دو طرف بافته بود ، داشت با خاک و گل ، یک فنجان قهوه ای درست می کرد. این خاطره ی روزی است که دارم اینجا می نویسم . بیست و هشتم فروردین همان سال.

    

     

          هی !!!  چهار حرفی عزیز . یادت می آید مرا که به ساختن نقش ته فنجان مشغول کردی ،  وسوسه شدم سرم را تا دوچشم ،  از زیر پتو در بیاورم.  پیراهن و شلوار  آبی ساده ات  از پشت ، کنار نور پنجره ی صبح اتاق،  نازک تر شده بود. شانه و دست های استخوانی ات توی پیراهن می لرزید.سیگار می کشیدی.نباید کسی می دید. حرف هایت شور بود.مزه ی ممنوع. برای دختر بچه ای که آن  روز ها فقط کره ، مربا و چایی صبحانه  اش شیرین بود و تا شب دنیا برایش بی طعم می شد. برنج ظهر و سوپ غروب و میوه ی عصر ، همه بی نمک.  باید زنده می ماندم تلخ . در  اتاقی که بیشتر روز هایش سقف واژگون روی تخت افتاده بود.

        روی ات را به من کردی. بو کشیدی انگار فهمیدی چشم هایم دارد نگاه ات می کند. بقیه قصه ات را عوض کردی. این را تا بیایی کنارم فهمیدم. آستینم را تا شانه بالا زدی. جای کبودی  آمپول های هر روز را بوسیدی. سه حرف نامم را برای اولین بار ، کامل صدا زدی. عزیزم را برای چندمین بار به کنارش نشاندی.  پرسیدی  شب را دوست دارم. جواب ندادم. پتو را که تا لبهایم پایین کشیدی،دیدن خنده ام مطمئن ات کرد دوست دارم. وعده دادی بقیه ی قصه بماند برای شب .

       پرستار از تب نداشته ام که مطمئن شد و از شکم خالی ام، به پهلو خواباندم. در گوشم گفت دختر خوبی هستم چون می خوابم و از هیچ چیز نمی ترسم. دری که از رفتنش بسته شد نخواست با آمدن تو بزودی باز شود.

       از ناله های هر شب ات در اتاق کناری ، خیلی گذشته بود .باز هم نیامدی. نمی دانستم به تو که فکر می کنم اتاق ات باید پنجره داشته باشد یا نه. عروسک ، گلدان یا سقف هم. شنیده بودم در تنهایی ، به جاهای تنگ و تاریک عادت کرده ای.  به زخم ، گرسنگی و آویزان شدن از سقف. این را همان پرستاری به دکتر متین گفت که به من هم : دختر خوب  چون فردا عمل داره به هیچ چیز لب نمی زنه.

     پرستار رفته بود که دکتر متین نگاهم کرد . پرسید : تو که ازش نمی ترسی. اون بهترین مرد عالمه. برات قصه می گه چون دوستت داره. تو موهات رو مثل دخترش می بافی.

     چشم هایم عادت داشت موقع سوال کردن خیره شود . زل زدم . پرسیدم: زندانی سیاسی یعنی چی ؟

       دیر که کردی ، داشتم فکر می کردم متین به سوالم چه جوابی نداد که در باز شد. چراغ های راهروی بخش کم نور شده بود.بوی خواب همه ، با پیرهن تو ، توی اتاق پیچید. با دو تکه کیک و یک فنجان قهوه ی داغ و یک شمع روشن کنار تخت ام بودی.

     آن شب را تولدم کردی . پیشانی بلندم را که هیچ دردی قادر نبود کبودش کند، بوسیدی .  روی تخت نشستی و توی آن حفره ی استخوانی میان دستهایت ، جایم دادی . این بار داشتی با گرمی تن و مرد قصه ات خوابم می کردی که پرستار سر رسید.  نگذاشت آن بسته خوشرنگ هرگز باز شود و شمع تا آخر بسوزد تا کیک ، تلخی قهوه را از دهانت بشوید.

     فردا از آن بخش رفتی. تو آیا فهمیدی به هوش آمدن من از خوابی که قصه ی ات را نیمه کاره گذاشت ، تا امروز ، ۲۸ هشتم این بهار ، طول کشیده؟

 

لینک
۱۳۸٧/٢/۱٤ - ثا.بتی