منیر ِ دیگر ِ من   

  

             در "من"  زنی زندگی می کند .  منیر . این نام را دوست ندارم. زمانی مجبور شدم صدایش کنم که نمی دانستم زیباترین نامم  نازنین است و کمی پیش تر مریم.خانه ی منیر سه اتاق دارد. دو بزرگ و یک کوچک و  آشپز خانه ای دراز و باریک . از کنار حیاط خلوتش رودی می گذرد. رودی که از میان باغی مشرف به ایوان خانه شروع می شود. زمین گود می شودو آب از آنجا شروع می شود.  راهش را می گیرد و از زیر زمین و کنار حیاط خلوت می گذرد . هیچکس نمی داند بعد از خانه ی منیر ، به کجا می ریزد. یک گودال دیگر،  پایان ماجراست.  آب رود همیشه گرم است . ماهی هایش از هیچکس نمی ترسند. منیر سه بار در سال ماهی کباب درست می کند . بعد روبروی کسی می نشیند و خوردن ماهی های دوست داشتنی اش را نگاه می کند. یک بار وقتی که هوا خیلی سرد شود، سه روز پشت هم  برف آمده باشد و او بخواهد برای گربه های خیس  باغ  ، ضیافت شام آخر بگیرد.  بار دوم وقتی که ماهی خودش از آب بیرون بپرد و بخواهد در آتش بسوزد . بار سوم با آمدن آن میهمان عزیز .  فقط منیر وقت اش را و فصل اش را و روز اش را وساعت اش را و ثانیه اش را می داند.

  

               طرف راست کوچه ای که خانه و باغ  قرار گرفته بیشمار خانه ی کوچک و ارزان وجود دارد. همه فقیر. ترسو . پیر یا مصیبت دیده. منیر آنها را می شناسد. چون بچه هایشان برای بازی و خوردن  توت ، انجیر ، گردو  و گوجه فرنگی کال بهار و تابستان به باغ اش می آیند. درختهای باغ اسم دارند و کلاغ های هر ساله ، بر شاخه هایش لانه می کنند. آنقدر مرغ و خروس و گاو توی باغ می چرد که منیر هیچوقت برای پر کردن سبد همسایه های گرسنه  از تخم مرغ و شیر تازه ، دلواپس نباشد.تابستان که تمام می شود زیر زمین خانه پر می شود از آلو  و سبزیجات خشک شده. در آن کوچه و باغ که معلوم نیست در کدام شهر است ،  بیشتر ین روز های عمر سال ، زمستان است.  سه هزار متر باغ زیر برف می لرزد . یک اتاق منیر ، همیشه آتش دارد. همان اتاقی که پر است از درختچه های خشک شده ، در و  پنجره  های چهار گوش همیشه باز. برای پذیرایی از هر کسی که سرد اش می شود. آنجا در شبهای سرد ،  پرنده و آدم و سگ کنار هم و در اتاق همجوار  تخت منیر ، گرم می خوابند.

            منیر یک دختر دارد.  فرانک. نمی داند این دختر از چه وقت ،  ناگهان به خانه اش آمده . انگار وجودش لازم بوده. کسی می باید لباسهای قشنگی را که منیر می دوخت ، به تن کند و گل های دست سازاش را به موهایش بزند. فرانک،  از روز اول ، فقط کمی از او کوچکتر بود ،ولی دلش می خواست به منیر بگوید مادر و به پسری چند سال بزرگتر ازخودش ، که با هم در یک اتاق می خوابیدند  ، بگوید داداش احمد. 

  

             این نامها را هر گز دوست نداشتم. خودشان به سراغ ام آمده اند. مثل مهدی. آن مرد عاشق پیشه و چشم خاکستری جذاب ، که از فرط  غرور و دوست داشتن ام ،  از رویایم گریخت.

  

             منیر همیشه از "من"  بزرگتر بوده. می داند چطور تکه های خشک نان را در آب بخیساند و پرنده ها را غذا دهد. دم کردن برنج  ، در دیگ های بزرگ به تعداد 11 تا و  پختن خورشتی پر از گوشت را می داند . برای همین است که هر کس او را بشناسد،  گرسنه نمی ماند. مو های صاف ، سیاهِ بلندی دارد. چشم هایی که انگار ، هیچوقت نزدیک را نمی بیند. تفریح اش رفتن به میان سبز ترین درخت های جنگل است. گاهی تنها نمی رود و اسبی سیاه در تمام سفر با اوست.آنقدر آنجا می ماند که بوی آدم از یادش می رود. توت فرنگی وحشی می خورد. زبان انگلیسی اش خوب است. برای همین در 8 سالگی توانسته در مقابل مردی که به او جایزه ادبی مهمی می داد بایستد و محکم    بگوید      Thank you

او زنها را به خوبی می شناسد . از دشمن ترینشان دوست می سازد .مهمتر از آن  می داند مردها ی سرسخت را چگونه  رام کند.قند  او زیر دندان اسب به کندی آب می شود.

    

             در "من"  زنی دیگر هم زندگی می کند که با زنهای دیگرم ، در یک خواب ویک خانه ، آرام  نمی گیرد. این دیگری ، با موسیقی ملایم و گریه ی منیر موقع نوشتن نمی سازد. به توت های خشک و ماهی کباب ومهربانی بی حدّش می خندد.

 تازگی ها موهایش را کوتاه کرده. از قصه نوشتن و خواب دیدن فرار می کند . بیشتر می خواند. در طبقه هفتم یک آپارتمان ،کنار پنجره ،  روبروی یک پارک ، با کتابی روی زانو می نشیند. پارک ، زمین چمن سبز  و درخت های چنار و سرو های بیهوده ای است  که تعدادی  لانه ی متروک کلاغ ها ، روی بلندترین شانه شان به یادگار مانده.  "من"   این دیگری را صدا نمی کنم . با دیگران که حرف می زند ، برایش نام می گذارند. مداوم قهوه می خورد و سیگار کشیدن دوست دارد. اما نمی کشد. تنها در صورتی می نویسد که عاشق باشد و آوازی تندی قلبش را از جا بکند. پای دختر جوان حرف هایش  کفشی می کند رقصنده روی یخ ، بعد  تن اش را نیمه برهنه در پیست می چرخاند. منتظر مردی است  تا از دریچه ی پنجره ای چهار گوش سرک بکشد. می کشد. حرف هایی قشنگ تر از حقیقت  بگوید. می گوید. غرق بوسه اش کند . می کند. خسته که شد بخواهد سر بر زانو ی او بگذارد. می گذارد.  تا آنقدر یالهای وحشی اش با انگشت زن شانه شود . می شود. که  خواب ، تنهایی و شب اش را ، تمام کند . نمی کند.  دریچه  بسته شود. نمی شود.

 

             در من زنی دیگر هم .....  
لینک
۱۳۸٧/٢/۳ - ثا.بتی