چرا ما سه نفر با هميم ؟   

            چرا باید فکر کنم ما سه نفر دوباره به هم نزدیکیم. ساعت روی دست من و قلب شما در سینه - که همیشه بجای ساعت تیک تاک می کند -  پنج دقیق به پنج عصر روز جمعه روز پنج آبان را نشان می دهد   . چرا باید فکر کنم  هر سه  زیر آسمان بارانی این وقت تهران داریم  خیس        می شویم و چرا باید فکر کنم هر سه نفر ظهر ، باهم  از یک ظرف جوانه گندم خورده ایم،  و از یک کاسه چند قطر ه آب مزه کرده ایم.چرا باید فکر کنم  در همان قفسی که یکی تان را قرنطینه کرده اند من هم زندانی ام ودر همان استخری که دیگری تان را برای نمایش جلوی آدم ها غرق کرده اند من هم  امروز عصر شنا کرده ام. ما سه نفر چرا همیشه با همیم؟ آن هم در متنی که هر کسی ممکن است آن را بخواند و هرگز باور نکند من اینجا در اتاقم از صبح تا حالا به پشت روی تخت دراز کشیده باشم و  همزمان در تمام ضیافت های با هم بودن شرکت داشته ام.

         باران که می آید و پاییز که اینچنین حقیقی و تمام عیار خودش را در آسمان و میان شاخه های درختها ظاهر می کند ما سه نفر به کنار هم می آییم.

         به پاییز سال قبل تر از پارسال. به یک روز عصر. همان حدود پنج. من داشتم برگهای خشک خرمالو را کف حیط جارو می کردم و عمدا انجیر را می تکاندم تا مثل زنی زیبا جلوی چشمم برهنه تر شود. می خواستم تا می شود پیش شما بیشتر بمانم. می خواستم من را موقع کار تماشا کنید. ما هر سه نفر می دانستیم بزرگترین تفریحمان خیره شدن در سکوت به همدیگر است. شما روی تلی از برگهای خرمالوی نمناک از باران شب قبل در گوشه سمت راست باغچه دست چپ حیاط نشسته بودید. یکی تان سر ش را از پشت در پر هایش فرو کرده بود. عادت او بود که ترجیح می داد در امنیت حضور من چرت بزند. این را همیشه تکرار می کرد. و تو دیگری که تنها صدایی که می توانستی از حلقومت خارج کنی برای من و جفت نازنینت  بود. هر چند لحظه که بر می گشتم ، خیلی آرام و خفیف آن صدا را به افتخار حضورم از حنجره ات خارج می کردی.

         ما سه نفر چرا با همیم؟چرا آسمان و زمینمان همیشه یک وجب است.  چرا زودتر از آخر  دنیا ، در یک  وجب از بهشت زندگی می کنیم.چطور می توانیم به آنها که هزاران سال بعد از ما به این زمین می آیند بگوییم ، آن بارانی که  ساعت پنج روز جمعه پنج آبان سال هشتاد و پنج از آسمان شهر تهران بارید توانست ما را که  پرنده و آدم و پرنده بودیم و ما را که کیلومتر ها از هم دور  ، در قفس و استخر و اتاق ، یک جنس کند ، یک جایی کند.

 این معجزه را فقط خرمالو و انجیر  در حیاط و دانه های خورده شده گندم در عمق جانمان می دانند  که با هر باران ، زمین یک وجب از بهشت می شود.

خداحافظ.

 

 

لینک
۱۳۸٥/۸/٥ - ثا.بتی