شاپرک   


       از صدای حنجره ی زن خسته می شوم. صدای وبلاگم را خفه می کنم.
 از نوشتن در صفحه ای دیگر و کپی کردن در این صفحه هم.  غلط می نویسم . شاید  کوتاه.
به این آدرس می روم.


http://www.shaparak-kocholo.blogfa.com

بر می گردم. چشم هایم بسته است. تنها صدای شاپرک را می شنوم .


اول دیوار ها برداشته می شود. چهار طرفم می شود باغ .سبز یشمی. لابلایش گیلاسهای کال گل بهی.


برگ ها از تنه ی درخت هایی که قهوه ای اش پوشیده شده ، آویزند.  دراز کشیده ام. به پشت. روی زمین.  باد کمی ، می آید. این را از حرکت برگهای بلند ترین شاخه های آویزان به روی کمرم می فهمم.

اول دیوار ها برداشته شد. حالا کف هم کنار رفته. تکان نمی خورم. سوراخ به اندازه ی قدّم می شود. ته اش روشن . پر از کرم شب تاب. گوشه اش مرغی که از خوردن آخرین کرم خاکی سیر شده، خوابیده.  با صورت فرو می روم.


اول دیوار ها برداشته می شود. بعد کف کنار می رود. حالا سقف پایین می آید. دست اش نرم  است. رس قهوه ای. لحاف گرمی می شود.


خوابم می آید. نمی خواهم طولانی شود. این نوشته و رسیدن گیلاس ها. فصل خوبی است.
به صدایش گوش می دهم. صدای شاپرک به یادم می آورد چه زود ده سال بعد رسیده.

 من بهترین روز های زندگی ام را دیدم.


اتاقم به اندازه ی تنم شده. یشمی  بزرگ.  نرم. روشن. پر درخت یک پرنده ی قدیمی.

لینک
۱۳۸٦/۱٢/٢٠ - ثا.بتی