يادداشتهای باطله   

    

       ساعت ده  است. همین قدر کافی است برای زمان . ولی مکان می تواند مبل راحتی باشد با دو کوسن حاشیه دوزی شده و روکشی پارچه ای که زنی با وسواس هر صبح تا چروک هایش را صاف نکند از خانه بیرون نمی رود. مبل روبروی تلویزیون و دستگاه پخشی است که هرروز از ساعت ده تا دوازده اسباب بازی مرد می شود.

     مرد می نشیند. چایی اش را با یک خرما مزه مزه می کند. تازه دارد می فهمد این گیاه سیاه که سبز می گویندش ، این همه سال داغ بی قند اش چه تلخ است. خانه سرد نیست اما او اصرار دارد دور از چشم زن اش درجه حرارت شوفاژ خانه را  بالا ببرد . سرفه های گهگاهش در مقابل زن و دستمال هایی که بی تر شدن به دماغش می کشد سرمایی که هرگز نخورده است را طولانی ترنشان می دهد. زن آنقدر شام های شب را سوپ پخته و ظرف ترشی سیر خوش عطر زمستانی را از روبرویش برداشته و آنقدر در مورد بیماری اش نق زد ه که مرد دیگر حتی از اینکه وانمود کند بیمار است ابا دارد. چه برسد به اینکه بگوید او این روزها همیشه می لرزد.

    تا همین چند وقت پیش آمدن معاون اداری به اتاق اش به درخواست او، و به دلیل بررسی پرونده ها کافی بود تا قبل از جلسه ، معاون درباره ی حال و احوال مرد سوال کند تا حال اوخوب شود و گرمای اتاق چند درجه با لاتررود. حتی موقع بیرون رفتن نیزدرحالیکه معاون  یک پرونده بی جهت یررسی شده را مثل بچه به آغوش کشیده ، به سمت در خروجی برود، دستگیره را به سمت خودش بکشد. مکث کند. یک نیم دور در هوا سبک بچرخد.سرمرد هم گیج برود. بچرخد طوریکه  دوباره به سمت رئیس بر گردد. نگاهشان  یکبار دیگر مثل وقت آمدن به اتاق در چشم هم گره بخورد. به روی هم لبخند بزنند . ساکت شوند تا وقتی که زن قصد کند به آرامی از شکاف در باز شده زائری شود در مقابل قدیس با احترام تمام عقب عقب خارج شود . او بماند و لیست اضافه کارو مزایا. بگردد دنبال اسم معاون تا با میل تمام در سمت راست عدد مقابلش یک صفر اضافه کند . تا بعد که صندلی را بچرخاند به سمت پنجره .. پشت به میزو کار شود. دستها را پشت سر قلاب کند و فکر کند تا ابد دلش می خواهد رئیس بماند و بهانه داشته باشدتا با کمک حافظه ی معاون اش از داخل پرونده ها به دنبال تصمیمات مهم اخذ شده بگردند.

     و حالا اکنون که دیگر زمانٍ اکنون است و ساعت ده و پنج دقیقه و فنجان به ته چای تلخ اش رسیده و تن اش روی روکش نرم و مبل نرم تر دارد آسوده می شود، کنترل را به دست می گیرد. برای نود و هفتمین بار فیلم مراسم باز نشستگی اش را از خدمت دولتی نگاه می کند. امروز سه ماه و پنج روز است به سر کار نمی رود. اما ساعت اش باز هم پنج و نیم زنگ خورد ه و نورخورشید توی چشمایش صبح شده. عادت اش شده هر روز فیلم را دوره کند. اما آن دو بار اضافی را با زنش دیده است. یکبار در کنارهم روی مبل نشسته بودند . زن اش مداوم به قیافه ی او در فیلم می خندید . بار دیگر زنش داشت به تنهایی فیلم را می دید . صورتش خیس اشک شده بود. ساعت نیمه شب بود. مرد از درگاه اتاق خواب خودش داشت چشم زن  را از پشت سر تصور می کرد. زن مدام یک قسمت فیلم را به عقب بر می گرداند تا لبخند ملیح خانم معاون اداری در آن صورت گرد و گوشتی وقتی داشت دست گل اهدایی همکاران را به نمایندگی به رئیس می داد  تکرار شود.

      باز هم زمان اکنون است. مرد نشسته تا دوباره خاطره مرور کند . او هم از لبخند ملیح نمی گذرد. چند بار که آن تکه را بر می گرداند و دوباره می بیند.نوبت به صورت خودش در پهنای صفحه تلویزیون می رسد که مدام میان حرفهایش باید آب می خورد و بریده بریده و با بغض حرف می زد. همه فعل های مرد در آن سخنرانی ِ نه خیلی کوتاه اش ، آینده بود. وقتی دوربین روی صورت کارمندان متوسط و دون پایه چرخید همه داشتند خنده را میان لبها و تکان شانه هایشان پنهان می کردند. کارکنان عالی رتبه در کت و شلوار های شق دستهایشان را روی سینه ضربدر کرده و تکیه داده بودندبه تکیه گاه بلند تر صندلی هایشان در ردیف جلو . چشم هایشان به دهن رئیس خیره بود . جمله های بریده بریده ی او که به فعل ها غیر منتظره می رسید بجای خندیدن به مردی که گذشته اش را در آینده گزارش می کرد و حاضر نبود رفتن را صرف کند ، خودشان را بجای رئیس روی آن صندلی بزودی خالی شده تصور می کردند.

 آبدارچی داشت شیرینی و چایی سرو می کرد .آرام زیر گوش خیلی ها می گفت :

" فاتحه یادتون نره. اینهم یک جور حلواست فقط مرده اش تا تو گور حرف می زنه" 

     همه می دانستند  آبدارچی یک چند روزی تا دوباره اشغال شدن صندلی رئیس از وظیفه ی بی پایان وصول چک های شخصی و دریافت پرداخت قبوض آب و برق و گاز و خریدن میوه و گوشت و دارو از داروخانه و بردن لباسهای زیر و روی رئیس و خانواده اش به خشکشویی آزاد می شود . می تواند به ده اش برود و برفهای روی پشت بام خانه ی پدری را پارو کند و گردو های تکانده شده از درخت پاییز را بشمرد.

     معاون اداری داشت گوشی موبایلش را چک می کرد که فیلمبردار روی صفحه اش زوم کرد . شاید داشت پیامک های غیر شخصی رئیس سابق را پاک می کرد  تا مموری حافظه ی گوشی اش برای دریافت پیام های رئیس تازه جا داشته باشد.

دوازده شده بود. باز هم زمان مهم نیست.چه فرق می کند چندمین روز هفته یا سال باشد. تعطیل باشد یا نه. اما نزدیک پایان فیلم ، مرد فکر کرد از همیشه بیشتر سرداش شده و لازم است حالا که تنهاست با خودش رو راست باشد . قبول کند تنها با بخاری اضافی تن پیر سرما نخورده اش چپیده در آن پلیور گرم می شود.در فیلم او تمام خدماتش را تک به تک شمرده بود و حالا می فهمید اگر به جای " می خواهم انجام دهم " می گفت " انجام داده ام"  فیلم مراسم بهتری هر روز برای دیدن نشان می داد..

        دلش خواست سوپ بخورد. زنش نبود اصرار کند .این هوس راخودش کرده بود. یادش آمد قبل از آن  گوشی تلفن ثابت را چک کند تا مطمئن شود این زنگ نزدن همیشه،  ناشی از خرابی خط نیست . بعد  صدای زنگ موبایلش را روی آخرین حد گذاشت تا حتی اگر به دستشویی هم می رود زنگ آن را بشنود. حتی به صندوق پستی هم سر زد.امکان داشت هئیت مدیره برای اعاده به کار او،  از طریق نامه اقدام کنند.

      برای گرم کردن غذا سراغ یخچال رفت . زنش یادداشت نوشته بود بعد از کار به خانه ی خواهرش می رود . از آن روز هایی که این یادداشت ها بخاطر همیشه دیرتر آمدن او به خانه نخوانده یا دور ریخته می شد و یا آنقدر به در یخچال چسبیده باقی می ماند  که تاریخش شبیه جوک می شد ، خیلی نگذشته بود.  اما حالا با اینکه بودن با نبودن زن برای او هیچ تفاوتی نمی کرد،  نمی دانست چرا این خطوط کج و کوله و سر به هوای  با آن خودکار کم رنگ اعصابش را خورد می کند.

      برف باریدن که ازپشت  پنجره دیده شد چشم هایش برق زد ..بهانه خوبی پیدا کرد به معاون سابق اش زنگ بزند.به یادش بیاورد وقت دارد ومی تواند او را از آن سربالایی ناجور با ماشین  به خانه اش برساند. صدای زن که شنیده شد بعد از آنهمه بوق ،  فقط سلامی کرد. مرد بیشتر سرد اش شد.زن از او برای شناختنش سوال کرد و در جواب تعارف مرد خونسرد گفت:

 " ممنون. ببخشید که کار دارم.  جناب رئیس امر کرده اند به اتاقش بروم تعدادی پرونده را با هم بررسی کنیم ".

لینک
۱۳۸٦/۱۱/٩ - ثا.بتی