سيرم   

         

         رفته ام. خیلی وقت نیست از اینجا. از زیر این سقف، کنار این دیوار، خواب روی این تخت ،حاشیه ی سرمای این فصل. رد شده ام ازدرگاه فلز این چهار چوب بسته ، پشت این  میز. از توی این اتاق که بوی کار می دهد. کار. بوی روز. هر روز. همکار.

 گرم ام شده نه ازفنجان چای ساعت استراحت ده. سیرم.  نه از نان و پنیر صبحانه و خرمای چاشت. چینه دانم  پرشده  از گندم خیس خورده ، سبزه ی جوانه زده.

         گذشته ام. از این شیشه ی این پنجره ی بسته. از روی بام ها، حاشیه ی بی عابر پیاده رو هایتان. ندیدید چشم ام زیر نگاه سیاه ام پنهان بود؟ کوچک نبودم. گریه نمی کردم. بی صدا بودم.

        رفته ام . خط سیاه از اینجا که نشسته بودم ، نشسته ام ، تا آنجا که چشم کار می کند. گرم م است. سبز است کنار این آب. بالای این کوه چه قله ی خلوت غاری دارد. چه بلند بود از زمین تا اینجا که من رسیده ام. چه دور است از پایم اگر قدم می خواستم  بردارم.

        اینجایم. نشسته ام . روی این نیمکت سنگی. بدنیایم آورده اید. از دنیایم که نبرده اید.با من زندگی می کنید. با من که نیستید. فقط با من می میرید. می توانم عاشق تان کنم خواب تان کنم آرام تان کنم وقتی موهایتان را به آرامی پشت گوشهایتان می برم وقتی پیشانی تان را می بوسم وقتی دلم می خواهد سیر تان کنم. دهان تان را باز کنید.به همان رنگ نارنجی خنده تان که روزی  منقارتان را پشت نگاه تار ام کج می کرد. سیرتان می کنم . می تکانم چینه دانم در دهانتان. اینهمه کرم خاکی برای این روز بلعیده ام. در گودی سینه ام پناه بگیرید در نزدیک ترین فاصله تا گوش هایتان ، گوش ام. می خواهیم برای هم قصه بگوییم. من منیرم. زنی که خانه اش پشت به خورشید در دارد و رو به باران پنجره . شما کی هستید؟

 حرف بزنید. بگویید زنده اید. گردو های باغ من  تابستان های قشنگی دارد. مزرعه ام پر است از شاخه و کلاغ و لوبیا و بلال و شاتوت. باد می شوم بالای درخت  ، دامن هایتان را سفید توت می کنم. یک ناهار مهمان من باشید.به بوی آتش هیزم م عطر مربا زده ام.

 اینجا که هستم ساکت است. من فقط کلمه توی کوله ام بار کرده ام و یک عکس از شما که شبیه من نیست. روی شانه ام پرکشیده ام. خواب  بودم . کودک.  سنگین ام .عروسکم را به یکی تان می بخشم، کلاف های این گره را برای آن دیگری شال می بافم ، کنار بی قرار ترینتان می نشینم ، به پر گو ی ترین تان گوش می دهم ، دست ام را به خون انگشتتان گره می کنم و برای انتقام تان زخم می شوم .

می گویید...

رفته ام. تا اینجا که نامش دوری است.

 

لینک
۱۳۸٦/۱٠/٢٠ - ثا.بتی