تمرين   

         كسي را كشته ام.  اما هنوز معلوم نيست بخاطر آن محاكمه شوم .شايد علتش اينست كه جسد را پيدا نكرده اند. ممكن است جسد پيدا شده ، اما با فرض مرگ طبيعي به خاك سپرده اند.شايد پزشك قانوني بدون كالبد شكافي ، با يك نظر تشخيص داده ضربه وارده بر سر مقتول ، به دليل زمين خوردن نبوده و در پرونده قاطعانه نوشته :

” مرگ به علت ضربه وارده به گيجگاه  مقتول ، بر اثر اصابت يك جسم سخت “.

       برگه را مهر وامضا كرده ،خودكار را سر جايش گذاشته، چاقو به دست به سراغ مرده بعدي رفته. اينكه پليس پايش به ميان كشيده نشده ،مي تواند چند علت داشته باشد. يك علتش اينكه الان دقيقاهفت ساعت وسي دقيقه است كه خودم را قايم كرده ام. البته زماني كه اورا كشتم ساعت 4:22 دقيقه عصر بود و حالا  11:37 شب  است . بايد به حرف زنم گوش مي دادم. او مدتهاست مي گويد ساعت ديواري هر شبانه روز چند دقيقه عقب مي افتد. اين چند دقيقه اختلاف ، ممكن است در آينده بسيار مهم  باشد. علت ديگر اينكه شايد بستگان نزديك پيرمرد ، از مرگ اوخوشحال هم شده اند و ديگر لزومي نمي ببينند قاتل را به سزاي عملش برسانند. قاتل كاري را به انجام رسانده كه آنها مدتهادر فكرش بوده اند. بنابراين فرصت كافي دارند تا شخصا بدنبال قاتل بگردند و پس از يافتنش ، حتي به او پاداش هم بدهند. اما اگر در ميان وراث حتي يك نفر هم پيدا شود كه مرده را دوست داشته باشد،مثل آن نوه سي و دو ساله شيك پوش ، حتي اگر از مجازات من هم صرفه نظر كند ،حتما براي لو ندادنم ، مطالبه حق السكوت مي كند. او مدتهاست زني را دوست دارد و براي ازدواج با او منتظر يك ثروت باد آورده است. زنك هم از آن تيپ آدمهايي است كه تا مطمئن نباشد جيب طرف پر از پول است،حتي حاضرنمي شود جواب سلام مردك  را بدهد.بايد ببينم حقوق دريافتي ام پرداخت چه مبلغ ماهيانه را امكان پذير مي كند. اما اگر نتوانم حتي يكبار سر وقت پولش را بدهم ، حتما من را تهديد مي كند ماجرا را به همسرم مي گويد. آن وقت همسر گرامي من كاسه كوزه تمام ناسازگاري هايش تا امروزرا دوباره به سرم مي شكند. از همين حالا هم مي توانم تصور كنم چه شكلي مي شود . دست هايش را مثل گلدان دو طرف انحناي كمرش فرو مي كند.در حالي كه پيش بند گل درشتش راكه ازصبح به كمرش بسته و تا الان كه حوالي نيمه شب است در نياورده ، بدون اينكه حتي يك بشقاب كثيف شسته باشد و يا حتي يك املت ساده درست كرده باشد، بلند تر از هميشه جيغ مي زند  :

” از اولش هم مي دانستم تو قاتلي. فقط يك قاتل مي تواند به زني مثل من اينطور ظلم كند. حيف من كه آنهمه موقعيت خوب را از دست داده و مي دهم و زن تو آسمون جل قاتل شده ام. “

       خوب او به اندازه كافي درطول زندگي مشترك ،كنار اسم من صفت گذاشته. احمق.بي بته. دست و پا چلفتي. خسيس. ازگل . بي اصل و نسب. ترسو. بطوري كه با گذشت هرسال اززندگي مشترك، درست درشب اجراي مراسم سالگرد ، من مثل افسران عالي رتبه ارتش كه از جنگي پيروزمندانه  به نزد فرمانده بازمي گردند،به جز شمع ها يك لقب جديد هم به القاب قبلي ام اضافه مي شود.و حالا هم اين آخري. قاتل . البته بين آن صفات و اين آخري تفاوت زيادي هست. هميشه فكر مي كردم زنم در آن موارد اشتباه مي كند و براي همين عصباني مي شدم . مجبور بودم خانه را ترك كنم و تا شب توي خيابان پرسه  بزنم تا دير وقت شود و او بخوابد . آنقدر عميق كه وقتي دررختخواب كنارش مي خزم صداي بـمب هم بيدارش نكند. اما درمورد اين لقب، قبول دارم قاتلم.  فرق ديگراينكه اگر براي بار دوم اين كلمه را به زبان بياورد، بجاي قهر از خانه ، چاقو را درشاهرگش فرو مي كنم تا به او ثابت كنم من يك قاتل واقعي ام. هر كاري دفعه اول سخت است . تازه وقتي آدم به درجه رفيع آدمكشي نائل مي شود ،ديگر چه فرقي مي كند يكي يا چند تا. قاتل يك صفت كامل است. كم و كسري ندارد تا با واژه اي ديگر تكميل شود. آن كلمه بالفطره هم كه گاهي كنارش مي گذارند ، تاريخچه موجوديت آن صفت را نشان مي دهد و نه كميت و كيفيت آن را .

         آن جوانك خوش تيپ، وقتي زنم را در جريان امور قرار دهد ، ممكن است او از ته مانده عقلي كه در سرش باقي مانده ، استفاده كند. بجاي اينكه با آن هيبت كريه جلويم ظاهر شود ، فكر بهتري به سرش بزند. لباس خانه را از تن در بياورد .لباس زرشكي وتنگي را كه براي مراسم عروسي دوستش دوخته ، به تن كند.روبرويم روي مبل لـم دهد .دگمه هاي بالاتنه پيراهنش را نيمه باز و براي نشان دادن ساق هاي همچنان زيبايش از چاك كناره هاي دامن حداكثر استفاده را بكند.با كنترل از راه دور ، تلويزيون را خاموش كند و در حالي كه من باتعجب سرم را به علامت اعتراض به سمتش بر مي گردانم ، مكث كند . ابرو هايش را بالا ببرد و به طرز عجيبي نرم و آهسته بگويد :

” عزيزم . موضوع مهمتري از فوتبال هم وجود دارد كه بايد راجع به آن حرف بزنيم .“

           صدايش به نرمي و شهوتناكي روزهاي اول آشنايي مان در گوشم زنگ بزند و براي لحظه اي باور كنم او همچمان زن جذابي است.سيگارش را با طمانينه روشن كند.مطمئن شوم مي خواهد راجع به پول حرف بزند. او هميشه موقع حرف زدن درباره پول و احساسش، سيگار مي كشد. حتي اگر در رختخواب و نيمه شب باشد. به روي خودم نياورم كه آماده يك جنگ تازه شده ام. مثل يك گاو نر اهلي به چشمهايش خيره شوم.بگويم :

” درست مي گويي عزيزم. حرف زدن با تو، مهمترين تفريح دنياست .“

        يكراست برود سر اصل موضوع. بپرسدآخرين ملبغ دريافتي حقوق ماهيانه ام بعد از كسر ماليات و اقساط چقدر است. به او بگويم. در ادامه بپرسد : ”و خرجها  چقدر ؟ “با فشار به حافظه ام جزئيات را پشت سر هم رديف كنم. اما اين وسط سيصدو پنجاه هزار تومان در ستون دريافتي باقي بماند كه در ستون پرداختي وجود ندارد. تراز ماهيانه جلوي چشمهاي تيز بين زنم به هيچ صورتي قصد نداشته باشدبالانس شود.بپرسد بر سر اين مبلغ چه مي آيد. دستپاچه بگويم :

  ” پس انداز مي كنم  عزيزم.  براي روز مبادا. “ 

          پكي به سيگاربزند. بگويد روز مبادا همين امروز است. با فرض اينكه تو درست 28 ماه است كه آن مرد را كشته اي و 26 ماه است كه نوه او از اين موضوع با خبر شده ، پس بايدرقمي حدود ده ميليون پس انداز كرده باشي. من اين پول را مي خواهم. در دلم بگويم كاشكي او مثل چند سطر بالا بد و بيراه مي گفت. كاشكي همين مقدار عقل راهم نداشت. قديمي ها خوب مي دانستند چكار كنند. انتخاب يك زن كله پوك براي همسري ، به درد روز مبادا مي خورد. ازجايش جنب نخورد.سيگارش به آخربرسد ، اماهمچنان مصمم منتظر جواب باشد .باالتماس بگويم :

  ” آن قتل به هيج وجه عمدي نبود. من و پسر او با هم در يك روز به اين محل اسباب كشي كرديم. سه سال پيش از اينكه با تو ازدواج كنم.همان روز براي استحكام دوستي مان با هم زمين را كنديم و نهال اين افرا را كاشتيم. ميخواستيم حريم خانه هايمان نه ديوار، كه يك درخت باشد. اصلا فكر نمي كردم يك روزپسر او بميرد و براي اين پيرمرد تنها درختي كه دوست دارم ، دوست داشتني ترين درخت دنيا شود.بيست هشت ماه است كه پيرمرد به اينجا آمده . درست دو ماه بعدش هم نوه اش آمد.در اين مدت من حتي نتوانسته ام يك عصر زير آن درخت ، مثل قديم ها با خودم خلوت كنم. مي داني عزيزم بعد از تواين درخت تنها موجود زنده اي است كه دوست دارم. پيرمرد بدون اجازه من شاخه هايش را حرص كرده بود . آن عصر هم اصرار داشت خودش به او آب بدهد. آدم دوست ندارد در چيزي كه اينقدر مورد علاقه اش است با كسي شريك شود. تازه به من مي گفت مهارت كافي براي انجام يكسري كار ها ندارم. مرا وسوسه كرد كه قاتل باشم. من هم عصباني شدم و براي شروع كشتمش.“

        زنم سيگاري ديگرروشن كند.پك هايش عميق ترشود. به نقطه اي كف زمين خيره شود.خونسرد بگويد:

   ”عزيزم من هم همانقدر آن ده ميليون را دوست دارم كه تو آن درخت را . اميدوارم اين موضوع را درك كني.“

    بدانم اينجور مواقع بحث كردن بي فايده است. فقط بايد او را متقاعد كنم اين رقم را ماهيانه بصورت اقساط دريافت كند. بخاطر همين مجبور خواهم شوم اضافه كار بيشتري بمانم. حتي ممكن است كار ديگري را هم براي خودم دست و پا كنم . آنوقت زودتر از ساعت 11:30 شب نمي توانم به خانه برگردم. حتي روز هاي تعطيل هم بايد موقعيت و آبروي خانوادگي را زير پا بگذارم و براي  مشاغل خانگي  به سراغ غريبه ها بروم. گاهي اوقات پول و انعام خوبي مي دهند. كسب رضاي خدا براي مردم ثروتمند اهميت اساسي دارد.اينطوري زنم را فقط موقع پرداخت اقساط و خرج هاي ماهيانه ببينم. او اتاق خوابش را هم از من جدا كند. دوست نداشته باشدخش خش لباسم موقع رفتن به رختخواب بد خوابش كند.

  ديگر نخواهم توانست به خوبي روز هاي قبل از قاتل شدنم براي رئيس كار كنم. خستگي مفرط و بيخوابي راندمان كاري مرا به شدت كاهش دهد. رئيس برايم پيغام بگذارد كه تا نيم ساعت ديگربه دفتر كارش بروم. فكركنم حالا كه به اينجا رسيده ، خودم را در اولين فرصت به پليس معرفي كنم . آنها حتما متقاعد خواهند شد كه من عاشق درختم بوده ام. و آن پيرمرد حق نداشته بعد از مردن پسرش از سايه آن درخت ارثي ببرد. در ضمن او خودش من را جري كرده تا قبل از آنكه قاتل واقعي باشم ، تمرين كشتن كنم. قاضي حتما در نظر بگيرد كه من خودم ، شخصا خودم را معرفي كرده ام . قتل را هم غير عمدي فرض كندوتنهاچندسال زندان برايم در نظر بگيرد. زندان هم مثل خانه است . تازه شايد دوستان جديدي پيدا كنم و زندانبان هم چهره صميمي تري از زنم داشته باشد. اما اگر قاضي اشد مجازات برايم در نظر بگيرد چي ؟ در چهل و پنج سالگي زندگيم بواسطه يك عصبانيت آني و عشقي عميق به يك درخت پايان مي گيرد. زنم وانمود مي كند بشدت افسرده شده اما بعد از برگشتن از مراسم به دختر عمويش زنگ مي زند و طوري وانمود مي كند كه تمام اين سالها از فكر برادر اوخواب و خوراك نداشته و او تنها مرد زندگيش بوده و هست. خوب آن پسر عموي كودن هم منتظر باشد يك زن بيوه داراي خانه و اسباب و اثاثيه را يكجا قورت دهد. پا پيش بگذارد و هنوز يكسال نشده او مرد خانه من شود. احتمالا بعد از اين اوست كه مجبور مي شود شبها دير وقت به خانه برگردد و اگر هم به سرش زد يك عصر يواشكي به خانه سر كشي كند ، از لاي دراتاق بغلي  چين هاي پيراهن زرشكي را نگاه كند.

   گردنم بسوزد. ندانم اين روز ها قاتل هارا چطوري مي كشند.فكر مي كنم ازترس حقوق بشر بجاي دار ، خفه شان كنند. مستخدم اداره به اتاقم بيايد وبگويد وقت ملاقات با رئيس است. رئيس جواب سلامم را ندهد. از تنبلي و زير كار در رفتن هايم عصباني باشدو آخرين اشتباهم در كار را غير قابل بخشش بداند. خيلي صريح بگويد از همين لحظه اخراجيد.

   نگذارم شب شود. به خانه برگردم. به سرم بزند يكبار ديگر ساعت4:05  بطور اتفاقي به خانه برگردم. كليد را در قفل بچرخانم.بدانم چرا زنگ نمي زنم. صداي زنم از توي اتاق بغلي بيايد. اوبا صدايي آرام و وسوسه انگيز با كسي حرف بزند. مثل روز هاي اول آشنايي. از لاي در اتاق پاهاي كشيده و قشنگش از لا بلاي چاك معلوم باشد. او اين لباس را براي شب عروسي دوستش دوخته . اما آن رادر ساعت 4:22 عصر پوشيده باشد. هميشه شكايت مي كند كه براي ميهماني هاي مهم لباس به اندازه كافي ندارد. احتمالا اين هم يكي از آن ميهماني هاي مهم باشد. اصلا براي همين است كه من دو شيفت كار مي كنم.دستهايش را روي دسته مبل بگذاردوسيگار لاي انگشتهايش پيدا شود.مطمئن شوم با آدم مهمي حرف مي زند. صدا آشنا باشد. اما هرچه دقت كنم تشخيص ندهم طرف مقابل كيست. مرد سعي داشته باشدبا كلمات دلنشين دل زن را ببرد.  برگردم. به آشپزخانه بروم. پيش بند گلدار زنم به ميخ روي ديوار آويزان باشد. اتو كشيده و تميز.  انگار هيچوقت از آن استفاده نشده. يك ليوان آب بخورم. اينجور وقتها تنها خوردن يك ليوان آب آدم را ازفكري كه در سرش دارد منصرف مي كند. آرام و بي صدا موقع بيرون رفتن از خانه در را ببندم. بخواهم قبل از پرسه زدن در خيابان كمي در حياط زير درخت افرا بنشينم. دلم بخواهد با كسي چايي بخورم. او دود سيگارش را تو صورتم خالي كند. بخاطرم مداوم چين هاي پيراهنش را روي پاهايش مرتب كند. صداي پيرمرد همسايه از بالاي سرم بيايد. سلام كنم. مثل هميشه به گرمي جوابم را بدهد. بگويد:

”شما هم به اندازه من اين درخت را دوست داريد اينطور نيست. اين تنها موجود زنده اي است كه از پسرم يادگار مانده. ميدانم شما هم آن را به اندازه من دوست داريد . اين موضوع مي تواند هم باعث دوستي ما با هم باشد و هم دليل دشمني ما.خوبي اين درخت اينستكه ميوه نمي دهد.البته تقسيم سايه اش هم مي تواند باعث اختلاف ما باشد. “بگويم:

  ” شما بدون اين درخت تنها نيستيد. نوه تان را در كنارتان داريد.“

در حقيقت بخواهم با اين سوال سر حرف را با او باز كنم. اما او منظورم را به خوبي بفهمد. بگويد:

”فراموش كن . تو بهتر مي داني نوه ام بخاطر من به اين محل نمي آيد. پس بيافكر هاي بد راقبل از بوجود آمدندر ذهن بكشيم. “  بگويم:

 ” بكشم.  تو اجازه مي دهي بكشم. مي توانم ؟ “

” چرا كه نه. از همين حالا شروع كن. كشتن بيشتر از هر حرفه اي تمرين مي خواهد. “

شلنگ آب را رها كند . دستي به موهايش بكشد. موهاي سفيدش را از روي پيشاني اش كناربزند. زير موها ، كنار گيجگاه زخمي تازه پيدا باشد. خداحافظي كند.

   

  

زير درخت افرا ، روبروي در خانه مي نشينم. پرسه زدن در خيابان را فراموش ميكنم. در جا هم مي شود تمرين كرد. من او را  ميكشم.  اما هنوز معلوم نيست بخاطر آن محاكمه شوم .

مرداد هشتاد و پنج -ثابتی فرد

لینک
۱۳۸٦/٩/٢٠ - ثا.بتی