که   

        سر پناهی باشد قصه می آید . بارانی بیاید چکه نه از آسمان ، از دل. قصه وقتی می آید  دوست داشته باشی بخوانندش  آنها - آن  که دوستش دارند - دارد ،  که دوستش داری.

     وقت نوشتن گذشت ، امشب ، این ساعت. نیمه کاره رها .وقت خوابیدن شد، مثل همیشه. می خوابم و سفید می ماند صفحه ای که می شد سطر های اولش نوشته شود ( وضعیت سفید است . نوزده سال است سفید شده . از آسمان خیلی باریده. باران و برف. بیشتر از آن آفتاب. گندم کاشته اند روی خاک هایی که از مین سبز شده و آفتاب گردان و خرما. قر مز شده دامن دختر هایی که دیگر  پسر هایی  که دوست دارند صدا نمی زنند برادر و مرد هایی که سطر اول دلدادگی هایشان درشت نمی نویسند وصیت نامه. وضعیت سفید است . من نشسته ام روی نیمکتی زرد. می خواهم از بوی .... بنویسم برای کسی که دوستش دارم).

آن کس وجود ندارد. هیچوقت. نشانه های کمی از او دارم. خیلی کم. حتی در مالکیت آنچه از او به من رسیده شک دارم. من غاصب ام ؟  انگار من دزدم.

 او مرده یا هر گز به دنیا نیامده. اگر بود من را به  خانه ای دعوت می کرد. روی دیوار هایش از هر طرف پنجره . به سمت کاج و سرو و صنوبر. برایم تمشک می چید و خرگوش های زنده هدیه می آورد. شعر بی معنی می خواند و بی ماجرا ترین حادثه را قصه. پر حرفی می کرد و هر سال یک طوطی به قفس ام اضافه . اگر بود با نامم هیچ زنی به یاد اش نمی آمد و انگشتم را که به سمت دهانش می برد ، جنینی بود در حال مکیدن خون. آواز می دانست و لالایی اش بیدار دیگری خواب نمی کرد و آنقدر از همه گم که قبل من هیچکس رازاش نمی دانست .

    روی تمام آینه های قدی سرب می پاشید ، خدا نفهمد چه ظلمی کرده.  او ، آن کس  هیچوقت نبوده .  حتی اگر صدای زنگی کوتاه، ساعت عصر بیدارم کند،باورم شود میهمان آدرسی شده ام ، به یاد صاحب خانه اش در حاشیه ی خواب همان روز قدم زده ام و بعد تر که متنی خوانده ام ، دوستت دارم هایش از شمار بی حساب گذشته .... سهم من چند پر پرنده است دست های انسانم را پرنده می کند.

آن کس وجود ندارد. هیچ وقت. هیچ کجا.  هیچ نوشته ای.  هیچ آوازی. هیچ کتابی.  هیچ دستی.  شیرینی. ترشی. شبی. پله ای. خیابانی. نامه ای. صدایی. خوابی. دعوتی. آدرسی. متنی.نگاهی. قدم زدنی. قهوه تلخی. چای داغی. پارکی. بعد از ظهری. کوهی. آشپزخانه ای. ....

اما تو هستی. باران که خواست بیاید خبرم کن. عاشق که بودی که هستی که خواهی بود، خبرم کن. قصه که نوشتی که می نویسی ، که خواهی نوشت  خبرم کن. گریه که می کردی که می کنی که خواهی کرد خبرم کن. خنده هم.  برای همه چیز .

آن کس که هرگز نبوده.  یک کلمه از ننوشته هایم را  نخوانده.  او که چشمی ندارد ، دستی ، شانه ای که  ... نطفه ای ندارد ،بسته شود. تخمک زنی که هیچ مردی آنقدر دوستش ندارد وارد حریم اش شود. او کودک زنی است که هرگز مادر نمی شود. معشوق عاشقی که صدایش هر گز نشنیده. برایم کلمه ای ننوشته. من را ندیده .منتظرم این روز ها تا در میان درد های زنی که دیگر دارد رحم اش را از انتظار خالی می کند به دنیایش بیاورم. به آغوش بگیرم اش ،همان وقت از دوری ام گریه کند. 

شاید همان دیروز. شاید همین امروز شاید هیچوقت فردا.

آذر 86. دوم بود گمانم.

 

لینک
۱۳۸٦/٩/۳ - ثا.بتی