ببار ... بخوان   

از او خواسته بودم باران بباراند. نباراند.

بجایش گذر دوست خانه ام را خیس و پر آواز کرد.

حالا نشسته زنی در ایوانی زیر شیروانی ، پشت چک چک قطره ،رو به دیوار خانه ای کوتاه و دریایی از پشت یک ردیف سرو معلوم. موهایش از هراس باد سنجاق شده و دیگر ترسی ندارد که سطر اول قصه اش بنویسد:

< امروز سه شنبه نبود که به دیدن ات بیایم. یک شنبه ای از ماه دوم پاییز بود ، به دیدن ام آمدی.

حرف می زدم ، قصه می خواندم،  گوش می کردی. خیابان و کوچه و میدان و پارک و تاکسی ...همه شماره نوزده بودند.

من تو را دوباره دیدم. بهنگام. قبل از پایان خودم.     ...... >

این قصه را بزودی می نویسم.

لینک
۱۳۸٦/۸/۱۳ - ثا.بتی