سگ   

          خواننده خوبم ، من سال گذشته در کلاس درسی شاگرد اول شدم و بابتش کلی پاداش مالی گرفتم که موضوع اصلی آن درس این بود :

                  « ما چطور می توانیم در دنیایی که  انفجار اطلاعات از ما انسان متفاوتی ساخته، آدمهایی با مغز متورم از دانش آگاهی  ،انحراف مسیر بدهیم و اینبار به سراغ قلب خودمان برویم تا این بار بمب عشق و معرفت را در سینه مان کوک کنیم. »

  واژه های معادل اطلاعات و معرفت در گفته بالا هستند.Information  & knowledge   

        دوستان خوبم ، ممکن است پای این منبر را خالی کنید تا من چند پله پایین بیایم و در جمع شما دو زانو بنشینم. بزودی خواهید فهمید برای پایین آمدن از پله ها و راه رفتن میانتان باید به کمک دستهایتان متکی باشم. آیا شما حاضرید دستم را در دستتان بگیرید؟ می خواهم خیلی صمیمی و راحت از احساس امشبم  با شما حرف بزنم. خدا کند بتوانم. یک سوال می کنم. اگر بفهمید کسی بخاطر مردن سگش بیقرار است چه می کنید ؟ اصلا دلم نمی خواهد فوری آن آدمهایی در ذهنتان تصویر شود که در ایران سگ یا سایر حیوانات را فقط و فقط برای پرستیژ در خانه و خیابان بدنبال خود یدک می کشند.  منظورم آنهایی هستند  که به زندگی و حیات در هر شکلش احترام می گذارند و دوست دارند تا آنجا که می توانند عشق و علاقه شان را به تمام خلایق تسری بدهند. و آنقدر برای بیماری و مرگ بی تابند که نیستی را شرمنده زندگی می کنند.

من یکی از آن آدمها هستم. باز هم بزودی خواهید فهمید که من  کلاغها را. گنجشکها را .  آسمان را.  باران را.  اسب آبی را .  درخت را . تمساح را ، آینه را ، مداد را ، لیوان را ، شب را ، خاک را ، و .... را بیشتر از هر چیزی دوست دارم. و گاهی هم که خیلی تنها می شوم به خاطر می آورم به آدمها هم بسیار علاقه مندم. شاید بهتر بود می گفتم چه چیزی را دوست ندارم. آنوقت جوابش یک کلمه می شد. امشب بر خلاف دیشب خودم را دوست ندارم.

چون می دانم با کسی که سگش ر ا از دست داده چه باید کرد. از آنجا که خودم بارها موجوداتی که دوست داشته ام را از دست داد ه ام. و بیشتر از غمی که در سینه داشتم ، زجری بود که باید از  مخفی کردن اشکهایم در تنهایی و خلوت می کشیدم.

اما امشب بجای اینکه در فضای اختصاصی برای کسی بنویسم که می شناسدم ، به فضای عمومی آمده ام و دیگر تنها چیزی که برایم اهمیت ندارد ، شنیده شدن صدای هق هقم در میان جمع است. می خواهم از این پس در فضای باز ، در بالکن ، میان میدان های شهر ، در ایستگاه اتوبوس گریه کنم.

آیا شما هیچوقت به چشمهای یک سگ خیره شده اید. بخصوص سگی که شک دارد شما برای چه می خواهید به گله نزدیک شوید و یا آن سگی که استخوان هدیه شده از طرف شما را  با ولع تمام گاز می زند.

آگر در زندگی هیچگاه احساس  امنیت نکرده اید و یا هیچوقت در چشمهای کسی که از صمیم قلب مورد لطف شما قرار گرفته ، درخششی از سپاس ندیده اید ، توصیه می کنم به تجربه ای  آنچنان که گفتم دست بزنید. آنوقت اطلاعاتی که من از طریق اولین خط های نوشته ام در باب  دنیای اینتر نت به شما دادم تبدیل به معرفت می شود.

 

       بگذارید از میان شما بلند شوم. باز هم کمی عقب تر بروم و درست در پشت جمعیت شما چمباتمه بزنم.  می خواهم من را نبینید. می خواهم باز هم سرم را در گریبان پیراهنم فرو کنم و از ته دل گریه کنم. شما فقط صدایش را بشنوید. این صدا دیگر هیچ ربطی به شاگرد اول شدن و اطلاعات و معرفت ندارد.

       گفتم که  در جریان مردن سگ یک دوست قرار گرفته ام . سگش دیروز مرد و او دیشب وقت رسیدن به خانه فهمید. نمی دانم علت مردن چه بوده.او فقط مردن سگش را دیشب ( شب آن طرف آب و صبح ما در ایران ) برایم  ایمیل کرده. اما اتفاق عجیبی که افتاده اینست که اگر این خبر درست باشد ، من دیروز کاملا بی قرار بودم . حالت کسی را داشتم که خبر مرگ کسی را به او داده اند. تمام تنم کرخ بود. اینجور وقتها مثل اینکه آدرنالین خون بالا می رود. این را در نامه ای که دیروز برای صاحب سگ فرستادم نوشتم. اصلا شروع آشنایی ما دو نفر با هم بر اساس روایتی از دوستی مان با سگ در کودکی بود.  و من یک بار در شعری  ( چون می خواهم بعد چاپ کنم  نمیتوانم  بنویسم . معذرت ) خودم را سگ نگهبان گله  او خطاب کرده بودم.

تمام این توضیحات ناقص برای اینست که بگویم وقتی با هستی و  موجودات ارتباط بی واسطه بر قرار می کنی ، می توانی از مردن موجودی که ندیده ایش ، اما عمیقا به او فکر می کنی بصورت شهودی  با خبر و بیقرار شوی.

امشب خیلی دلم می خواست به دوستم  که به جای خالی سگ دوست داشتنیش در خانه زل زده می گفتم :

 

                  « بلند شو . مثل من که ناگهان و بی اختیار بلند شدم. به سراغ کتابخانه ات برو. کتاب بار هستی میلان کوندرا را بردار. اسم کتاب را به انگلیسی نمی دانم. اما فرانسه اش می شود

L” INSOUTENABLE LEGERETE DE L”ETRE           By    Milan Kundera

 

اگر وقت داری از اول کتاب بخوان و گرنه  از فصل هفتم ( لبخند کارنین ) شروع کن. کارنین اسم سگ ترزا و توما در کتاب است که بخاطر سرطان و ازدست دادن یک پا و زندگی زجر آور در کتاب می میرد.من این کتاب را سالها قبل خوانده ام. ولی بعد از شنیدن خبر مرگ آن سگ ، بی آنکه بدانم چرا ،یکراست به سراغ این کتاب رفتم . و درست به سراغ فصلی که در ارتباط با خبر شنید شده بود.

این کار برای منی که از حافظه چندان خوبی برخوردار نیستم جای تعجب است.

موافقی بخشهایی از کتاب را مرور کنیم. بیا با نوشته ام این بار قلبهایمان را متورم کنیم. »

 

 

 --------------------------------------------  بخش هایی از فصل هفتم کتاب بار هستی ---------------------

 

نیکی حقیقی انسان – در کمال خلوص و صفا و بی هیچ تکلف – فقط در موردعشق به موجوداتی آشکار می شود که هیچ نیرویی به نمایش نمی گذارند.آزمون حقیقی اخلاق بشریت چگونگی روابط انسان با حیوانات است .

......

تا وقتی که انسان در روستا و در آغوش طبیعت و در میان حیوانات خانگی ، پیوسته با فصول و تکرار آنها ، زندگی می کرد بارقه ای از خیال و خاطره ی بهشت در او وجود داشت.

.....

سگ هرگز از بهشت رانده نشده است. کارنین (منظور سگ بیمار ترزا و توما) از دو گانگی تن و روان هیچ آگاهی نداشت و تنفر و بیزاری نمی شناخت و چنین است که ترزا خود را در کنار او این همه شاد و راحت احساس می کرد.به این دلیل بی انصافی است فکر کنیم حیوان یک نوع ماشین جاندار  و ماده گاو هم یک ماشین مولد شیر است. بدین ترتیب انسان آن ریسمانی که او را به جنبه بهشتی طبیعت می پیوندد را قطع می کند. ودیگر هیچ چیز نمی تواند کمکش کند.

.....

ماهیت عشق میان مرد و زن به صفا و صداقت (حداقل در بهترین نوع آن ) عشق میان انسان و سگ نیست.

این عشق بی قید و شرط است. ترزا هیچ چیز از کارنین نمی خواست ، حتی عشق از او طلب نمی کردو او هرگز از خود پرسش هایی را نکرده بود که معمو لا زوج های بشری را آزار می دهد مثل :

                    آیا او مرا دوست دار د ؟

                     آیا کسی را بیش از من دوست داشته ؟

           آیا تمام پرسش هایی که عشق را می آزماید ، آن را در نطفه خفه نمی کند؟ما شایستگی دوست داشتن نداریم چون

 می خواهیم دوستمان بدارند.یعنی از دیگری چیزی انتظار داریم ، به جای آنکه بی ادعا و توقع بسویش برویم و تنها خواستار حضورش باشیم.

 ....

هیچ فرد بشری نمیتواند عطیه عشق ناب را به دیگری تقدیم کند. تنها حیوان قادر به انجام آنست چون از بهشت رانده نشده. عشق میان انسان و حیوان ،عشقی ناب است. بدون کشمکش و مجادله. بدون صحنه دلخراش. بدون خواست تغییر و تحول در دیگری .

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

        با اینهمه نوشتن ، اما هنوز  هم برای تسلای آن کسی که مرگ سگش را برایم نوشته  هیچ نگفته ام. فقط با نوشته های نقل شده از کوندرا از عشق او دفاع کردم و عمق احساس غم و اندوهش را آشکار کردم.

باید بگویم این کار  هم به خاطر از خودگذشتگیم نیست.  حالا ما هر دو نفر می دانیم که اگر واقعا آن سگ کوچولو در آن روز بخصوص مرده باشد یک علت مهمش اینست که به من یادآوری کند چقدر نوشتن بعضی یادداشتها  دور از شان عشقی است که من نسبت به موجودات انسانی در قلبم دارم.

 

        دوست خوبم اگر متن را خواندی رد پایت  را باقی بگذار. من دوستان بسیاری دارم. نوسنده ، شاعر ، مهندس ، کارشناس ، همکلاسی . اما می خواهم نام تورا که غریبه هستی به فهرست آشنایانم اضافه کنم. میدانم هنوز به هیچ احد و بشری لینک نیستم و خاصیت اصلی این دنیا که دنیای وصل و ارتباط است ، حالا حالا ها به منزوی ها و تک و توک ها اجازه عرض اندام نمی دهد. 

اما شما نگذارید فکر کنم امشب هم  در کوچه های خالی از شنونده ، مثل دیوانه ها  با خودم نجوا کردم.

خداحافظ.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک
۱۳۸٥/۸/۳ - ثا.بتی