بو ته های توت فرنگی   

      

     

             من تمشک خوردم.

         از توی پوستی که به دور کمرت بسته بودی. انگشتهایت هنوز از خون چیدن ،قرمز بود و شاید دور دهانت. دهان من هم قرمز شد. قبل از خوردن هم ، لبهایم تا حلقم قرمز بود. نمی دانم همیشه خون از کجا به دهانم می رسد. خیلی سال است که همیشه لثه هایم خونی است. گاهی هم از ته حلقم مزه خون می آید. اما باز هم تمشک خوردم. از گودی دامن تو. وقتی خوردم مزه ی همه تمشک هایی که قبلا خودم می چیدم و می خوردم یادم رفت. همان هایی که خودم بوته هایش را دور کلبه ام کاشته بودم. روزهای اولی که به جزیره آمدم هنوز امیدوار بودم. اما بعدا که فهمیدم برگشتن غیر ممکن است شروع کردم به کاشتن. آن روزها برای اینکه نمیرم حتی دانه های کاج سوزنی را هم می شکستم و می خوردم. اما بعدها فهمیدم بوته های یکساله قشنگترین گلها و لذیذترین غذا ها را می دهند. گنجشکها یادم دادم چه بخورم تا نمیرم. هر جا صدایشان می آمد می رفتم . آنها جاهایی می رفتند که آب بود و توت سفید . برای آنها گذشتن از بو ته ها و درختهای انبوه آسان بود . آنها از آسمان می رفتند و من از بی راه زمین. حتی صبر نمی کردند تا تیغها را از گوشت پاهای برهنه ام در بیاورم. خسته که می شدند بالای درختی بیتوته می کردند. من هم زیر سایه همان درخت دراز می کشیدم و صدای آب و بو ی توت شیرین مرا به رویای روزی می برد که قایقی برای بردنم از جزیره بیاید.

 

        حالا تو آمده بودی. اما هیچ قایقی کنار جزیره لنگر نینداخته بود. جزیره آنقدر بزرگ نبود که وقتی بالای بلند ترین تپه اش بروی قادر نباشی دور تا دورش را ببینی. با چی آمده بودی؟ پاهاو دستهایت نشان نمی داد که قادر باشند یک مسافت طولانی شنا کنند. آنقدر ظریف بودند که فقط می شد تصور کرد بتوانند تمشکی را به آرامی از ساقه جدا کنند.  بر سر آن قایقی که تو را آورده ، چه آمده بود ؟ چرا علامت های من را ندیدی؟ من که دور تا دور جزیره را علامت گذاشته بودم که اینجا هستم. گفته بودم که نجاتم دهید. گفته بودم که اگر کسی به آن علامت ها توجه نکند ممکن است هرگز فرصت نکند نه خودش را نجات دهد و نه من را.

 

 

       چهار شب دریا طوفانی شد. من در قا یقم تنها با مرگ نشسته بودم. بعد از چهار روز در این جزیره بیدار شدم. دیگر تنم تب نداشت. سرد و کرخ. نمی دانم چقدر از بندر دور شدم. اما آسمان ، خاک، درخت و پرنده ی  اینجا نشان می داد که هیچ آدمیزادی را تا بحال به خود ندیده. تمام دیشب بیدار بودم. دریا طوفانی نبود. تو چرا و از کجا یکدفعه پیدایت شده که دامنت را پر از تمشک کرده ای؟

 

       چرا فکر می کنی باید تمشک های خودم را به خودم تعارف کنی ؟ من تمام دیشب بیدار بودم. مثل همه شبها. دهانم بو و مزه خون می داد. بیدار بودم تا نمیرم. بیدار بودم که اگر هم مردم بفهمم که مرده ام. آخر اینجا به  غیر از خودم ، هیچکس از مردنم با خبر نمی شود. ندیده ام گنجشکها هیچوقت مرده ای را تشییع جنازه کنند. من بین آنها غریبه ام. آنها فقط دوست آب هستند و توت . من هر شب با یک چشم بسته می خوابم. آن را میبندم تا زندگی کند و کمی بخوابد. آن دیگری را باز میگذارم تا اگر مرگ بیاید ، بیدار باشد. ازمرگ بخواهد اجازه دهد فصل آخر را ، مردنم را هم در قصه بنویسم.

 

       فکر میکنم روزی حتما کسی مثل من ، گم می شود. و وقتی دارد سرگردان توی جزیره می گردد این نوشته ها را می خواند و به فکر نوشتن تنهایی خودش در جزیره می افتد. بعد از گنجشکها این تنها امید زندگی  در جزیره است. و حالا تو آمده ای. با دستهایی قرمز از خون تمشک. تمشک های تو مزه دیگری می دهد ! آنها را از همان بوته های دور کلبه چیده ای . اینطور نیست؟ پس چرا مزه دیگری می دهد؟ اصلا هر چیزی که برای آدم چیده می شود و بعد با دو دست قرمز به آدم تعارف می شود مزه دیگری می دهد. می ترسم به چشمهایت نگاه کنم. می بینی بالاتر از پاهایت ، فقط جرات کرده ام تا دامنت را نگاه کنم . ظهر شده . آفتاب از نوک بالاترین شاخه تا کف زمین پایین آمده. تا روی خاک. تا روی پاهای من. تا روی پاهای تو . تا روی ساقهایت. اگر تو دیشب به جزیره رسیده ای، چرا پاهایت برهنه است؟ چرا زخمی است ؟ من وقتی در این جزیر زندانی شدم تا مدتی کفش داشتم . تا وقتی که یکی به پایم گشاد شد وآن یکی تنگ. دامنم هم به آن بوته تیغ دار گیر کرد و تکه پاره شد. اگر می بینی با پوست خرگوش کفش درست کرده ام از من متنفر نشو . من خرگوش ها را نکشتم. آنها مرده بودند. من فقط پوستشان را با دقت و ظرافت کندم و گوشتشان را زیر بو ته تمشک خاک کردم. خرگوش پسر و مادرش کنار هم مرده بودند. اثری از  زخم توی تنشان نبود. توی این جزیره خیلی ها بی دلیل  می میرند. اثری از دشمنی نیست. اما باید بدانی نبودن یک دوست از بودن یک لشگر دشمن سخت تر است. اینطور نیست ؟ آنقدرسخت تر که می توان بخاطرش مرد. من پوست خرگوش مادر را برای پای چپم کفش کردم و پوست خرگوش پسر را برای پای راستم.  اینطوری احساس می کنم دو تا شده ام. مادری که هروقت دلش تنگ می شود پسر کوچکش را به آغوش می گیرد و در گوشهایش قصه میگوید. و پسری که دوست دارد  یکجا ننشیند و تمام مدت دور جزیره بدود ، از همه چیز سر در بیاورد و مدام آن دور هارا برای دیدن قایق نجات زیر نظر بگیرد.  خرگوش ها هر کدام مثل یک پایم بودند. درست به اندازه هر کدام. انگار آنها مردند تا پاهایم سرما نخورند. اما پاهای تو. اگر تو دیشب رسیده ای پس کفشهایت کو؟ پیراهنت چرا از پوست گوزن است. من هنوز یادم است. از آمدنم به این جزیره خیلی سال گذشته. اما می دانم بعد از این دریا ، آن دور ها بندر بزرگی بود. پر از آسمان خراش، آسانسور ، مترو ، تلفن ، سینما ، ماهواره . آنجا آدم ها پاهایشان هیچوقت برهنه نبود. کفشهای جفت و براق. خط اتوی شلوارشان و گره زیبای کرواتشان میگفت که از زنده بودنشان دو هزار و اندی سال می گذرد. من روزهای بودنم در جزیره را روی درخت علامت زده ام. این روزها باید سال نوبیاید. اگر نفس عمیق بکشی بوی  ترقه هایی که در هوا می ترکانند را می فهمی. تو اگر از آنجا آمده ای ، همین دیشب ، لباس عیدت کو؟  پس چرا تنت بوی عطر مهمانی شب عید نمی دهد؟ من تمام شب بیدار بودم. حتی اگر خوابم هم برده باشد تو در خوابم هم نیامدی ؟ روزها را با گنجشکها تمام جزیره را می گردم . تو هیج جا  پنهان نبودی که پیدا شوی ؟ 

 

       نمی دانم چه شکلی شده ام. فقط می دانم مو هایم تا کمرم بلند شده. احتیاجی نیست کوتاهش کنم. فقط جرات کرده ام این سالها از آینه کوچکی که در جیب لباسم باقی مانده بود دهانم را نگاه کنم. آنهم بخاطر اینکه همیشه از آن خون می آید. اما بالاتر از دهان تا چشمها را هرگز. انگار که از دوباره دیدن خودم وحشت دارم. حالا تو روبرویم هستی و داری نگاهم می کنی. پس من وجود دارم ! چون می توانم تمشک های تو را بخورم. اما میترسم بالاتر از دامنت ، از کمر تا شانه هایت ، از گردن تا چشمهایت را نگاه کنم. پاهای  برهنه تو و پوست گوزنی که تنت کرده ای تو را شبیه هیچ کدام از آدمهایی نمی کند که قبلا در آن بندر دیده ام. من از صورت تو نمی ترسم . از نگاه تو می ترسم. آن طوفان ، آن چهار روز همانطور که آن قایق را شکست ، من را هم شکست. من نمی خواهم این شکستن را ببینم و ببینی. اگر بعد از آن طوفان شکل قایقم شده باشم چه ؟ اما تو به من تمشک تعارف می کنی. من سه تا برمی دارم. داخل دهانم می مکمشان.  قورت می دهم. دهانم برای لحظه ای مزه خون یادش می رود. شاید آنقدر ها هم که فکر می کنم وحشتناک نشده باشم وگرنه تو چرا به من تمشک تعارف می کنی ؟ جرات می کنم. دستها ، پاها ، لبهایم می لرزد. اما سرم را بالا می گیرم. بالاتر از گنجشک. بالاتر از بلندی آخرین شاخه درخت. تا آسمان. اما دلم می خواهد تو را ببینم. نگاهم پایین تر می آید. تا کمر درخت . به موهای تو. به حجم زبر آن ها زیر آفتاب ظهر. که مثل لانه خالی یک پرنده منتظر تولد، از ساقه های باریک و ظریف انبوه است.  پایین تر . به پیشانیت. به چشمهایت.  به نگاهت.  به نگاهت. به نگاهت. که مثل تمشکها تعارف می شود. که هر چیزی که تعارف می شود مزه دیگری دارد.

 

 چرا یک چشمت بسته است؟ الان که شب نیست. مگر اینکه تو خود شب باشی. دهانت همچنان  قرمز است .  جلوی پاهایت می نشینم. بعد کم کم دراز می کشم. پاهایت را مثل هشت باز می کنی. یک قدم جلو می آیی. همانطور ایستاده. گردنت را به سمت پایین خم می کنی. سرت مثل یک چتر جلوی تابیدن نور را به صورتم می گیرد. فقط به همدیگر نگاه می کنیم. کم کم هر دو چشمم بسته میشود. من آمدنت را قبلا نوشته ام. می توانی نوشته ها را از زیر بوته تمشک بیرون بکشی. لازم نیست زمین را به سختی بکنی. خاک آنجا نرم نرم است. من بارها آن را کنده ام. بعد از نوشتن هرفصل قصه ام. یکبار هم برای دفن کردن گوشت تن خرگوشها. حتی با انگشتهایت هم میتوانی آن چاله را عمیق کنی.

 

       در سکوت ، از نگاه کردنم دست می کشی. به طرف بوته های تمشک می روی. روی زمین می نشینی و دقیقا همان کاری را می کنی که گفتم. به نوشته ها می رسی. با لای اولین صفحه بزرگ نوشته :

 بوته های توت فرنگی

 

می خوانی.  حالا فهمیده ای که آن علامت ها چقدر مهم بودند. دوباره به سمت من می آیی. پوست خرگوشها را از پاهایم در می آوری. باز پاهایم بی کفش می شود و صدای مادری هراسان بدنبال پسر کوچکش توی درختها می پیچد. جای تیغ ها را می بوسی و گوشت تنم را  بین تن خرگوش  مادر و پسر در همان چاله می خوابانی.

 

فصل آخر قصه من فصل اول قصه تو می شود.بالای اولین صفحه می نویسی:

 

” شب سال نو دور از بندر “.

 

به یاد دوست - زمستان ۸۴

 

لینک
۱۳۸٦/٧/۳٠ - ثا.بتی