دور ... خيلی دور   

      روز چندم غیبت ات هست نور ، که زمین کج شده رو  برنمی خواهد گرداند از سمت تاریکی ، ماه.

شاید نشود بایستم راست بر پاشنه پایی که فقط  یکبار ، یکبار راه رفتن خلوت کوچه با تو را پشت سر گذاشت.

این افتادن سرازیرم می کند از سر ، سراشیب پشیمانی که  دهن دره ای آن پایین ، بلعیدنم انتظار می کشد.

 کی  شدی کوتاه ، نیم شب ، محو ، سایه ، سیاه ، سرد که روز دوازدهم پاییز زمهریر بهمن ام کرده ای. ایستاده  لخت شده ام میان بهشت خلوت سبز کوچکم حیاط . در حصار شمشادهای هرس شده ، آخرین یاس ، غنچه بوته های کوتاه رز .

 برگ ریخته از سر و شانه که اینچنین خرمالو های نارنجی  شیرین ام قسمت کلاغ می شود ... و تو .... تو تلخ ، گرسنه ،  گنجشکی بی خبر ، سرخوش ، از شاخه خشکم ،   زمستان می روی.

چقدر می باری بر سر و صورتم  دوست . خشک نمی شوم از این آب.  آب که از چشمه ، رود ، سیل  دلچسب خنک دیروز پنهان  چشمم  سر ریز می شود.

کدام سطل دنیا بزرگتر از دلم ، دور بریزم این کلمه ،این قصه ،  این ثانیه ، این سال .  آن دور ها  که فقط صدای بودنت توی گفتنم  می پیچید.

کجا پنهان کنم دست. گزگز سرد یادش برود در یک لحظه تابستان  که میان انگشتت خوابیده.

لالای ام  لالای ام ، کودکم ، معصومم ، اعتمادم ، دوست داشتنم ، دوستم ...  در سکوت خوابیده ی کدام گوش زمزمه کنم . بسته است  راه حرف راه آواز ، راه عشق.

به چشم چطور بگویم ببند رو به آن خواهش مردمک تاریک ،  غمزه ی پنهان نگاه ، زیر چتر خرمابی لخت  مو .  

کجایی آخرین پرنده ام . کجایی آخرین پرنده ام.

به بغل بگیرمت . فرو کنم نگفته ام ، سرم ، فریادم ، اشکم ، پشت آن گرده سخت و مهربان نرم ات. برای هزارمین بار نتوانم بگویم :

(   من  تمام زخم هایم از " انسان " است.  )

ما با هم می میریم. در حال شنا کردن در دریاچه ای که از  خاک ، نجات ، ساحل دورمان  کرده. خیلی دور.

لینک
۱۳۸٦/٧/۱٢ - ثا.بتی