يکدفعه نبودی   

       اسم من فرانک است. می خواهی اسم تو چی باشد؟

هر وقت خواستم صدایت کنم ، سرت را زود تر بر گردانده بودی . داشتی نگاهم می کردی. ما در یک تصادف با هم آشنا شدیم. اینطور نیست؟ پانزده  سال پیش. امیدوارم یادت نرفته باشد. هر دو دانشجو در یک کشور خارجی بودیم. کشوری که حداقل یک سوم روز هایش هوای بارانی دارد. حاشیه ی همه خیابانهایش درخت و اکثر مردهایش کت و بارانی و کروات به تن داشتند. آن روز زمین خیس بود.  حتی خیس تر. شاید برف. بعد ها فهمیدم در کشور تو و در حاشیه ی شهری که خانه ی کودکی ات در آن بوده ، کوههای بلندی دارد. برای همین پاهای کشیده  و ورزیده ات توی زمین بسکتبال از همه بهتر می دوید.  دستهایت . دستهایت به سبد که می رسید توپ گندمی بود که توی خاک کاشته می شد. نباید بازی می کردی وگرنه همه بازنده بودند. من همیشه جایی تو را تماشا می کردم که نبینی ام. نمی خواستم صدای جیغم را وقتی توپ را در هوا می قاپیدی بشنوی. ما هرگز نباید به روی هم می آوردیم که تا چه اندازه عاشق هم شده ایم.

        تو برف دیده بودی. برف تا بالای زانو. من هم برف دیده بودم. تا مچ پا. می شد کنار آتش بنشینیم و بگوییم چند آدم برفی تا آن زمستان درست کرده ایم. در آن تصادف ما روی برف سر خوردیم. اول نوبت تو بود که از سمت راست بپیچی یا نوبت من که به چپ ؟  با هم پیچیدیم و  ماشین شیک تو به ماشین قشنگ من خورد. می توانستی سر تکان دهی ، من بخندم ، برویم. دیرمان بود. اما عصبانی بودی. من یک آسیایی بی انضباط بودم و می شد حدس زد تو یک اروپایی منضبط هستی. پیاده شدی گوشمالی ام بدهی. اما چه شد که نخواستی پلیس بیاید.  شیشه را پایین کشیدم . سرت را تا شیشه خم کردی. سلام کردی و معذرت خواستی. انگلیسی. ساکت بودم.  همیشه وقتی تقصیر با من است  ساکت می شوم یا فارسی نق می زنم. شال گردنم را دور گلویم محکم کردم . زرشکی بود. با خالهای مشکی. آوردمش بالا . تا لب بالایم را توی  حفره اش فرو کردم.  نفمیدی دارم می خندم.  کمی روی صندلی قوز کردم.  منتظر بودم از من خسارت بخواهی. دلم خواست با من مهربان باشی. گفتی :

" این همه عجله برای رفتن  به کجا ؟"

      مهربان شدی. خواستم دوستت داشته باشم. باید مهربان باشی و کم حرف. در مقابل سوال تو به دروغ گفتم :

"عجله دارم .یک ربع دیگه امتحان دارم".

       نیم ساعت تا امتحان مانده بود. باور کردی. راستش نمی خواستم زود باور هم باشی. اما اگر حرفم را باور نمی کردی هرگز فرصت این پیش نمی آمد که کوتاه بیایی و آنقدر پشت سر هم رانندگی کنیم و به هم شک کنیم که چرا داریم همدیگر را تعقیب می کنیم تا برسیم به آن دانشکده .برویم به یک سالن و ببینیم ما هر دو برای رسیدن به یک امتحان داریم عجله می کنیم.

       مادرت فرانسو ی الاصل بود.  فارسی می دانستی. دیر فهمیدم که می دانی. هر گز نتوانستم به انگلیسی شعر بخوانم .یکبار که ادامه شعر مولانا یادم رفت تو از میان آنهمه چهره رنگ و رو رفته و چشم های خاکستری و سبز و آبی و موهای بور ، با چشم های قهوه ای تیره و موهای خرمایی جلو آمدی ، بقیه شعر را بدون لهجه خواندی. بعد به فارسی گفتی که فردا عصر برای دیدن پدرت در حال شاهنامه خوانی به خانه تان دعوتم. هوا آنقدر سرد نبود اما من آنقدر دهانم پشت رفتنت باز ماند که فردا پدرت مجبور شد برای درمان سینه ام جوشانده  دم کند و به من بگوید او هم که بچه بود شیراز هوای سردی داشته.

چقدر با تو بودم.  می توانستم موقع اسب سواری در کنارت آرام بگیرم. اسب من همیشه پایش می شکست و من مسیر برگشتن تا اصطبل را  سوار به پشت اسب تو و  تکیه داده به پشت تو و دست حلقه شده به کمر تو به اندازه یک خواب کامل بعد از ظهر طول می دادم. شعر می خواندم . گوش می دادی. همه ی خوابهایم پر از ساکت تو بود. ضمیر اول شخص " من" . حرفهای تو همیشه میان دو گیو مه ی خالی.

"                                                   ".

 آنقدر که وقتی خواستم قصه مان را بنویسم آنقدر بزرگ شده بودم که خودم هم باورم نمی شد پای اسب من همیشه شکستنی باشد و دست تو به سبد بسکتبال برسد و آتش خانه ی پدرت برای من روشن شود و بارانی سورمه ای تو  تمام یک روز بارانی روی دوش من انداخته شود و شال زرشکی خیس من  دور گردن تو.

راستی تو به چه زبانی به من گفتی "دوستت دارم؟ "

        وقتی فهمیدم دیالوگ یعنی دمکراسی در متن.خواستم در قصه به حرف ات بیاورم. نتوانی به زبان دیگری حرف بزنی . کمتر مغرور باشی و حداقل در اولین بار آشنایی اینهمه با غرور به من نگاه نکنی. خواستم کمتر از تو بترسم.این بار آنقدر برف باریدم که رادیو اعلام کرد :

" تا اطلاع ثانوی همه جاده ها بسته است.از ساکنین خانه های حاشیه شهر می خواهدکه به کمک حیوانات وانسانهایی بشتابند که به آنهاپناه می برند."  ماشینم را عصر روز قبل توی پارکینگ گذاشته بودم. هوا بد بودو من از خانه بیرون نرفته بودم. حتی سگ و پرنده ام را توی اتاق آورده بودم . آنقدر هیزم داشتم که اگر تا سال دیگر برف می آمد من سردم نشود. تا سطر " رادیو اعلام کرد  "را نوشتم ، مثل یک قحطی زده تمام کابینت ها و یخچال و انباری را پر از بیسکوییت و ژامبون و ماهی دودی و گوشت مرغ کردم. برنج و آرد سوخاری و گندم هم هیچوقت فراموشم نمی شود. دوست دارم احساس امنیت کنم. حتی در قصه. دوست دارم  برای میهمانی که به خانه ام می آید میز قشنگی بچینم. تازه می توانستم اینهمه شیشه های خالی اطرافم را پر از مربای انجیر و آلبالو کنم. تو ترشی هم دوست داشتی اینطور نیست ؟ خوب  می توانم چند بطری را پر از آب نارنج کنم و مقداری پیازچه را در سرکه بخوابانم. دلم می خواهد  با اشتها غذایی را که من درست کرده ام بخوری. می نشینم تا زنگ بزنی.

 می زنی.

     وانمود می کنم منتظرت نبوده ام.  تو باز هم باور می کنی. اینبار کمتر مهربانی. به من می گویی ماشین ات در جاده توی برف گیر کرده و نتوانسته ای جلوتر بروی. گرسنه هستی و مهمتر از اون آنقدر سردت شده که حاضری حتی بیرون از خانه ، زیر سقف پارکینگ  کنار آتش شب را صبح کنی. من سرم را به علامت بفرمایید تکان می دهم و تو مهمان عزیز من می شوی. پانزده روز. با هم بلال می خوریم و مربا. ماهی و برنج و ترشی. تو آتش  روشن می کنی و من گرم می شوم.  هیچوقت نگذاشتم برفها آب شوند و تو بروی. این پانزده روز را دو سال تمام دوره می کردیم.  تو می خواستی اولین قصه ی بلند من همین پانزده روز باشد. شاید هم باشد. هنوز هیچ چیز روشن نیست.

   

        نمی دانم چطور شد که تو یکدفعه نبودی. من صبح ها سر کار می رفتم و بعد از ظهر ها نمی خوابیدم. درس می خواندم . در همان شهری که خانه ی کودکی ام در آن است. در شهری که دور تا دورش کوههای بلندی دارد. زمستانهایش برف تا مچ پا بالا تر نمی آید. و لازم نیست کسی به من پناه ببرد. البته کوهنورد ها می گویند توی کوههای حاشیه شهر همیشه جاده ها بسته می شود و برف تا زانو می رسد. انها مجبورند با اسب یا قاطر گذر گاهها را بروند.اکثرا پا های اسب هایشان آسیب می بیند.

 کم کم رئیس شدم و حساب بانکی ام بالا رفت و درست در مرکز شهر یک آپارتمان خریدم و سر چهار راهها مواظب بودم با کسی تصادف نکنم.

هر روز صدایت می کنم. علی . حسن. نیلوفر. مانی. الهه. حمید. مینا. محمد ....

نمی خواهی سرت را بر گردانی بپرسی " این همه عجله برای رفتن به کجا ؟" 

     

لینک
۱۳۸٦/٧/٩ - ثا.بتی