مغربت کو ؟ تا پشت شانه هایت یک روز تمام کنم   

اول زرد ،  اول زرد

من که هم می شود پر ریخت تو که هم شد پرواز

.

دست

دستهایم که پر از اینهمه امشب بود

تا به دور این صبح ، صبح خالی از هر تو

تا به دور آن سینه

که مزه ی  خون

خون

خون دیوار اتاق آن مادر

که تا به اول صبح ، دستهایش پیچیده ، پر از من بود

.

.

سنگین

سنگینم و خون سقف اتاق این مادر

که ریخته ی  نشسته از من بود

روی سینه تو

تو که اولین صبح تو ،خواب دستهای تمام امشب من بود

.

.

.

سنگ

این سنگ که به اندازه ی شش سالگی تب یک دختر

سنگین روی سقف اتاق

اتاق آخرین شب تو در مادر

تو که سهم خون تو  ، از من شد

.

.

.

.

اول زرد  ، اول زرد

و سیاه اتاقهای شسته از خون هر مادر

می خواند

همه ی پنج تا هفت

 برای دستهایی که بیایند

برای دوباره پر ریختن و پرواز

  

لینک
۱۳۸٦/٧/٢ - ثا.بتی