می خواهی به خانه ديگری برويم ...   

     

       پنج ساعت از مردن ات می گذرد. چرا هنوز  نگاهم می کنی؟ مثل هر ظهر  که آب می خواستی و سوپ ولرم . تو خندیدن بلد بودی یا فقط وقتی گوشت های خیلی پخته را له کرده توی دهنت می گذاشتم لبهایت از هم باز می شد و ردیف آن دندان های نرم و نامرتب  پیدا . هیچوقت نشد آنها را مسواک بزنی و هیچ دندون پزشکی حاضر نشد برای کشیدن دندون کرم خورده ات بیاید بالای سرت .

        می بینی ؟!!! من دارم یک تکه گوشت سینه ی مرغ می خورم. خشک است. از گلویم پایین نمی رود. دستم باید جان داشته باشدکه بتوانم روی تمام فعل های (کشته) ام خط بزند و الف میم را بردارد و آن را بکند ( مرده).

        لازم نیست برای کسی که این نوشته را می خواند ضمیر موصولی میم را بر دارم و فعل را عوض  کنم. این نکته فقط بخاطر خودمان است. آدم ها حوصله چندانی برای خواندن قصه ندارند. حتی برای نگاه کردن دقیق اطرافشان.نمی دانند آسمان آبی است یا خاک قهوه ای. حتی نمی دانند راه رفتن و خندیدن و حرف زدن و گوش دادن و دیدن همیشه با آنهاست. اما اگر بدانند دارند نوشته های خط خطی یک قاتل را می خوانند ، تر جیح می دهند حتی در  فاصله خواندنشان پلک هم نزنند ، چهار دانگ حواسشان را جمع کنند  و به میانه ی حادثه که رسیدند ، کاغذ را به دست همخونه ، دوست یا همکارشان بدهند و با وحشت و غم  بگویند :   

  "آخ آخ …  ببین !!!!!  چه دوره ای شده… مادره  بچه اش را کشته… اونهم یک بچه ی معلول جسمی .از گرسنگی و تشنگی … چه بیرحم. حیوون. حالا هم آمده ماجرایش را چاپ کرده . می گه بعدش هم می خواد اعتراف کنه و از قاضی بخواد مثل دخترش ، زندگیش رو تموم کنه ".

       پس من هم قصه نمی نویسم . ماجرا را می نویسم تا تو تا ته اش بخوانی. ولی چون در این لحظه با تو محرمم تا همین چند خط که شریک لحظه ی کشتن که نه ، شریک نگاه کردن به چشمهای جسد دخترم هستی ، اجازه می دهی ادامه متن را خط خطی نکنم ؟ هر جاکه نوشته ام کشته ، نکنم مرده؟

 

       آخرین تکه ی سینه ی مرغ  لای یک لقمه نون لواش توی گلویم گیر می کند.من هم سه روز است غذا نخورده ام. مثل نازنین. فقط مجبور بودم آب بخورم. چون نمی خواستم بمیرم. من باید قصه می نوشتم. بعد مردن نازنین تازه تخیل ، نوشتن و عوض کردن فعل ها اهمیت پیدا میکند.

         نازنین تشنه بود که مرد. همینطور به پهلو ، رو به دری که من همیشه برایش  پتوی اضافه می آوردم و روز های جمعه بادکنک رنگی. خواستم صورتش به سقف باشد که بمیرد ، اما از توان تنها عضله ی سالم سمت راست پهلویش استفاده کرد و به جای سقف و پنجره به سمت در چرخید . به سمت دری که من الان در درگاه بازش رو به تختش ایستاده ام و دستهایم را دو طرفش هفت کرده ام و آنقدر دستهایم آویز بوده که تمام جلوی پیراهنم از گریه خیس شده. خواستم نگاهش رو به سقفی باشد که رویش یک آهو کشیده بودم و یک اسب. بعد ها یک ماهی و یک پرنده و یک آفتاب گردان و یک مرد اضافه کردم. ماهی را بنفش و اسب را قرمز کردم. مرد صورتش معلوم نبود و پرنده از بالای سرش رد شده بود.

     نازنین فقط من را دیده بود و شاید این پیراهن همیشه زرشکی تنم. سقف را دوست داشت و دنیایی که آنقدر بزرگ بود که می شد در پهنای یک سقف سه در سه ، یک اسب و آهو  بدود ، پرنده فرار کند ، ماهی شنا و مرد قهر.

 هیچوقت نفهمیدم می شنود ، یا فقط آواز را دوست دارد. پلکهایش را به وقت لالایی می بست و در جواب تمام سوالهایی که می کردم نگاهش را  تنگ و گشاد می کرد.

     نوشته بودم ، با مردن نازنین عوض کردن فعل ها اهمیت دارد. او که زنده باشد، همینطور افتاده روی تخت طاقباز ، با دست هایی که نمی تواند حتی برای پاک کردن گریه به چشمش برسد و پاهایش که هرگز ندید ناخن های لاک زده اش روی قالی چه قدم های قشنگی بر می دارد. من چطور می توانستم نازنینم را عاشق کنم. او را بفرستم توی باغی که روی درختهای بهار نارنجش باران باریده. آنهم سه روز تمام. آنقدر که بهار نارنج از تشنگی نمیرد.

چطور می توانستم بنویسم دخترم تمام لالایی های قشنگی را که تا شش سالگی برایش خوانده ام به خاطرش مانده و قرار است آن را موقع شیر دادن دخترش بخواند.

نازنینم یک مرد دیگر را هم دید. روی زمین.او هم از پشت. چهار شانه. دستهایش را به شکل هفت روی درگاه گذاشته بود. عصر بود . داشت به زنی که مادر دخترش بود می گفت:

" توله ی خودت مال خودت. یک دقیقه دیگه هم تو این خراب شده نمی مونم. این تیکه گوشت هم که اسمش رو گذاشتی بچه ارزونی خودت. عقب افتادگی ارث پدری ایل و تبارته وگرنه ما رو که می بینی تا هفت نسل مون شجره سلامت داریم."

 

                می بینی نازنیم یا فقط چشمات بازه؟  هیچ کسی نیست که بخواهد انتقام کشتن تو را از من بگیرد. من قصاص نمی شوم. تشنگی و گرسنگی که صدا نداشتند ، از حلقت داد شوند همه را خبر کنند. تازه مگر تو تا بحال کلمه ای گفته ای؟ نازنینم  می تونی پنج ساعت دیگه هم دووم بیاری ، تا من بتونم عاشقت کنم. بنویسم مردی که تو را دوست دارد از روبرو می آید و به تو شانه ای می دهد تا موهایت را از پشت جمع کنی.

چشمت خشک شده عزیزکم. نگام کن. نگام کن. نه مثل نگاه به بادکنک های بالای سرت که هیچوقت آسمانت را رنگی نکرد.  نگام کن. زرشکی. امشب کمی دیرتر بخواب. مثل دیشب و دیروز ، مثل روز سوم گرسنگی تقلا کن. با نگاه از من تکه ای نان آب زده بخواه . یک چایی شیرین.

می خوای به خانه دیگری برویم… می خواهی نازنینم برویم جایی که کسی نشناسدمان … می خواهی….

از من کلمه بپرس . می خواهی این قصه را خودت بنویسی….

  

لینک
۱۳۸٦/٦/٢٥ - ثا.بتی