يک آن شد اين   

        

          این خواندن نقشه ی گنج است. چشم تو است که به جای دیدنم ، می شنودم.

کجا علامت بزنم که آنجا گم شده  باشی. تا چه اندازه چاله درخاک زیر و رو کنم؟ تو  که آبی هستی ، از شیارخراش نازک ناخنم روی خاک، پیدا فواره می زنی.

گفتی آب خنکی هستی ؟ !!!

پس چرا وقتی اینهمه سردم می شود و تشنگی از یادم می رود ، باز کوزه ی چشم ،از یاد گریه ی تو پر می شود؟

 کمی آتش باش. نارنجی .زرد آن کیوسک . اولین وعده گاه دیدار که هرگز در دو طرفش نیامدیم.

 آنجا را علامت می زنم . کنارش می نویسم، نیامدم.

کمی برف باش. ده صبح یک روز امتحان. قبولم نکن تا شاگردت بمانم. جریمه ام نوشتن اسمت روی هر خط سفید.

علامت می زنم. کنارش می نویسم، گذشت.

    بعد زیباترین پیراهن راه راهت را بپوش. از انتهای آن راهروی دراز به سمتم بیا. بیشتر از کمی، نگاهم کن. سرت به سمت چپ خم . بخند. در جواب فکرم که لابد برای گفتن حرفی معذوری ، فقط بگو سلام. از کنارم رد شو. روزها عطر تنت بوی خوابم شود . بیدار شوم ببینم تا پشت سرم رفته ای.نشسته ای با زنی در کنارت از من عاشق تر که دارد کودکت را شیرمی دهد.                             باز علامت می زنم. کنارش می نویسم ، برف نبود و کیوسک زردتلفن. زندانی چهار خانه ی پیراهنی بود .سلامش اسیرم کرد. رها شدم.

 این خواندن همان نقشه گنج است که مرا به یاد تو می کشاند.

 کجای راهم؟ علامت چندمم در جایی که تو نبوده ای؟

 بخوان مرد.... بخوان.  این نقشه ی راه دراز . اگر برسی به آن خط که می گویی:

" یک آن شد این عاشق شدن ، دنیا همان یک لحظه شد "

 من هم رسیده ام به آن بعد از ظهر که او خوابیده بود. جوان نبود. من جوانی اش یادم بود. با هم پیر شده بودیم. در کلامی که ختمش مرگ نوشته بود.

علامت بزن عزیز بگذر. علامت بزن. تشنه ام علامت بزن. سردم است علامت بزن . بخوان. بخوان. بخوان . برس به این خاک که نرم است. بکن . چال بزرگ. بگو:

وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

من عاشق چشم ات شدم . نگاهم کن. بشنو. ببینم.

آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم

   دیگر به تو رسیده ام. شب شده . حاشیه ی پیاده رو توی درخت ها پیدایم بکن. من را از ابتدای خیابان خلوت تا آدم و بوق و ماشین ببر. تا علف های هرز بی آب. تا سکویی که فقط برای نشستن پنهانی سایه ی دو نفر جادارد. برایت شکلات آورده ام و نارنج ترشی که آبش چای تلخ ات را بهار کند. بدنبال دستهایم بگرد .من بدنبال آتشی که از هیزم چشمت توی اجاق خاموش مشتم روشن شود.

علامت می زنم. همین امروز. می نویسم گنج راه درازی بود . راه درازی است.

فردا باز گم ات می کنم.

بخوان مرد . این بار تکه تکه اش نکن. از کنار هر علامت که زدم صدایش کن. تمامش کن. بخوان تا سر بر دامن صدا آرام بگیرم. بخوابم در حاشیه متنی که اسم " او  " را در ضمیر بی نشان  " تو"  پنهان کرده است.

وقتی گریبان عدم
با دست خلقت می درید
وقتی ابد چشم تو را
پیش از ازل می آفرید
وقتی زمین ناز تو را
در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را
با اشکهایم می چشید
من عاشق چشمت شدم
نه عقل بود ونه دلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
یک آن شد این عاشق شدن
دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا
از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم
شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و
عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو
نه آتشی و نه گلی
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی

----------

ترانه تیتراژ مدار صفر درجه – علیرضا قربانی

 

لینک
۱۳۸٦/٦/٢٠ - ثا.بتی