من يک زنم   

 اعتقاد دارم دو چیز است که انسان را مجبور به وبلاگ نویسی می کند. ( البته بعد از اینکه از وجود این تکنولوژی با خبر شوی ).

 آنکه در ابتدای راه است و آنکه به آخر خط رسیده. در راه مانده کم داریم. راه را نمی گویم تا جمله ام را محدود  به معنایی خاص نکنم.

فقط از علت و راه  خودم می گویم.  زمانی می خواستم بنویسم تا مخاطب پیدا کنم و حالا می نویسم تا مخاطبم را فرا موش کنم.

عزیزمر ، دلیل تو برای نوشتن چیست؟

اولی می خواهد تجربه کند و دومی می خواهد از تجربه بگوید. اولی وبلاگش را صورتی می کند و پراز شعر و رنگ و سرود. و دومی همان پیش فرض سیستم را می پذیرد و یاحداکثر به تغییر رنگ زمینه اکتفا می کند.  صفحه اش پر از کلمه می شود و تنها بازیگوشی اش اینست که جلوی جملات سوالی بجای علامت سوال این علا مت را بگذارد  !!!

آنکه اول راه است  و آنکه به پایان رسیده میتواند زن باشد یا مرد. نوجوان باشد یا میانسال و یا پیر. متاهل یا مجرد. شاغل یا بیکار. تحصیلکرده یا بیسواد. ایرانی یا مهاجر. و خیلی چیزهای دیگر که وقتی آنها را جلوی اسم خودمان بگذاریم آنوقت همینطور کوچکتر و محدود تر می شویم.

 

        فکر می کنم کسی که رنگ وبلاگش را تنها از سرمه ای به قهوه ای مایل به زرشکی تغییر داده و فقط اصرار دارد با کلمه با مخاطبش ارتباط برقرار کند و تنها بازیگوشی اش این بوده که به جای کاما از سمی کالن استفاده کند و به دلیل آشنا نبودن با مسائل ریز فنی وبلاگش را با شلختگی بروز رسانی می کند و از این مسئله خجالت هم  نمی کشد و  گفته از خوابی دراز برخاسته بسرعت  قادر است  تمام مخاطبین را متقاعد کند که یک زن است . زیاد جوان نیست ولی نه آنقدر پیر که برای بیان درد دلهایش از طرق مرسوم زنانه مثل غیبت و نقالی استفاده کند. او احتمالا به آخر خط رسیده که فقط کلمه می نویسد.

 

       امیدوارم راست گفته باشم. همه چیز را نگفتم ، اما آنچه که گفتم راست است. من امروز از صبح تا حالا خودم رادر اتاقم محبوس کرده ام و فقط گهگاه که پرده کنار می رفت آسمان ابری برایم دست تکان می داد. راستی برای کسی که دیگر در حضور هیچکس خودش را نمی بیند و دیگر نمی خواهد کسی را بیش از اندازه دوست داشته باشد و از آن مهمتر ،  باور دیگران  دیگر برایش پشیزی ارزش ندارد چرا باید به راستگویی خودش اعتراف کند ؟ اعتراف برای قبول یا تبری از گناه و یا طلب بخشش است. و من امشب قصد هیچکدام را در سر ندارم. فقط بخاطر احترام به آن دوست عزیز که از من سوال کرد می گویم که هستم. منظورم فائزه عزیز که اولین کسی بود که به این دنیای جدیدم پا گذاشت و مرا با ریسمان دوستی اش به این تخیل تازه گره زد.  تا آنجایی که یادم می آید در ایران زندگی نمی کند. اما برای اطمینان وبلاگش را دوباره چک می کنم.

 

        امشب می خوابم. ولی نه خیلی خوب. چون می خواهم به جواب این سوال فکر کنم .آیا همانطور که گوسفند ها از طریق سلول و در آزمایشگاه تکثیر می شوند ما هم قادریم در این دنیای خیالی هزار نفر بشویم.  اطمینان دارم که می شود. اما خیلی دیر این اتفاق افتاده. درست در زمانی که «من » بیش هر شبی  به  « خودم  »    احتیاج دارم و از تمام « من هایی » که قادرند از پهلوی من زاده شوند بیزارم.

من یگانه ام . چون بیشتر از هر وقتی احتیاج دارم که نسبت به خودم وفادار باشم.

 خداحافظ.

لینک
۱۳۸٥/۸/۳ - ثا.بتی