اين عصر همه چيز فرق می کند   

          

        

              نگفته می دانستیم. قرارمان ساعت 11:30 دقیقه شب است. وقتی من از امامزاده برگشته باشم. امامزاده سر راه  رود بود ، که آب بخاطرش راهش را کج نکرده بود. رود از زیر پل می گذشت. امامزاده روی پل نشسته بود. توی یک اتاقک سبز . اتاقک بوی نم دیوار  و بدن مرده ی هزار  سال پیش می داد. هیچکس نمی دانست این مرد  روزی  اینجا مرده. حتی کسی هم نمی دانست او مقدس است.  و  اینکه من هیچوقت نمی توانم  صدایش  کنم رضا.

           اتاقک پنجره ای داشت . سمت راست . رو به کوره راهی از کنار رود. من که ندیدم کسی از آنجا بگذرد. امروز و هیچ روز. راه حتی در آفتاب عصر  تابستان شانزدهم تیر  هزار سیصد و هشتاد وشش ، باز هم نیمه تاریک بود.  زیر درختهای گردو و توت و انجیر می شد دید که سبزه های خودرو ، تا کمر درخت  ،  قد کشیده اند. خاک هنوز از نم آخرین باران بهار قهوه ای بود.

       توی اتاقکش نشستم. عادت نداشت بگوید بنشینم. امامزاده ی مرده را می گویم. از همه چیز حرف می زد. اما سه چیز را نمی گفت. سلام. بشین. خداحافظ. بر عکس تمام مرد های مرده دراز نمی کشید. صندلی اش را کنار پنجره گذاشته بود . پارچه سبزی روی پایش انداخته بود. یکبار چند وقت پیش ، که دلم برایش خیلی تنگ شد ،  حاشیه پارچه ی ترمه  را سوزن دوزی کردم . برایش بردم تا روی دوشش بیندازم. نگاهم نکرد. یک دستش را به علامت نه بالا آورد. از پشت سر. نپرسیدم چرا. به حالت قهر نشستم . پشت به او. پشت به قبله.  شروع کردم زیارتنامه خواندن. به سلام اول که رسیدم باید نامش را صدا می زدم. نزدم. گفت:

"  ترمه ات را روی دوشم نینداختم ،  دارم از تب می سوزم."

        صورتم را بر گرداندم. خیره به چشمش. کمتر مستقیم با من حرف می زد. بیشتر با خودش می گفت. آهسته. یا از پنجره بیرون را نگاه می کرد. گفتم همیشه که همینطور تابستون نمی ماند. تو هم تا این اندازه جوان. یک روز هم می شود که از پشت این پنجره  دیدن درختهای لخت گردو زیر برف ، اتاقت رو سرد  کند. من برای اون روز تو نگرانم. نمی خوام این بار از سرما بمیری.

          قرار ما ساعت 11:30 دقیقه شب بود. زمانی که او هر جا که باشد برای خوابیدن به اتاقکش بر می گردد . می رود توی ضریح چوبی اش.

          امروز شانزدهم تیر هزار سیصد و هشتاد و شش ، من زودتر از همیشه رسیده ام. ساعت 6 عصر. می خواستم وقتی که نیست  زیارتش کنم. صندلی که بدون او کنار اتاق می نشست ، شبیه غاری می شد که عنکبوتی سردرش به دروغ پرده بافته. می دانستم وقتی هم که نیست بوی چوب صندلی ، بوی تنش است. زود رفته بودم تا صندلی رو بو کنم. نفس بکشم. ببوسم. سرم را توی نرمی آن پارچه سبز ، بی محابا افتاده روی نشیمنگاه صندلی -  که موقع رفتنش از اتاق پرتش کرده  -  فرو کنم . بگویم :

" مرد. تو که سر راه اینهمه  آب نشسته ای ، چرا این ماهی دارد از نفس خفه می شود."

            همیشه حرفی تازه توی ورق های  کهنه کتابش  می نویسد. وقتی که نیست ، تا بیاید  همه اش را می خوانم. طوری نوشته که آدم را زائر می کند.  من بی صدا می خوانم تا میهمانش به حساب بیایم. بارها پرسیده ام ، باز هم می دانم که می پرسم:

 " چرا زیارتنامه تو شعر است ؟ اگر بخواهم با آن  برقصم ، شفایم می دهی؟"

       غروب نشده ، برمی گردی. من به اندازه کافی از صندلی فاصله گرفته ام. نمی خواهم بدانی عاشق بوی تنت هم شده ام. گرچه گهگاه  نقش سرم را  توی فرو رفتگی چال پارچه افتاده روی صندلی تشخیص می دهی. اما به رویت نمی آوری.  این عصر همه چیز فرق می کند. از همان سلام که کردی و بشین بعد که گفتی.  پارچه را به سمت صورتت می بری.  روی چشمهایت می کشی.  با هیچکس نیستی. اما از کسی می پرسی :

" باز هم گریه کردی ؟"

  وانمود می کنم نشنیده ام تا بازهم بپرسی. نمی پرسی. مجبورم به سکوتت جواب بدهم:

 " تا وقتی فکر کنم هرگز زنده نمی شوی بین ما سی صد و هشتاد و شش سال فاصله است. چرا گریه نکنم."

       کنار پنجره آسمان را نگاه می کنی. پنجره رو به شرق است. از من می خواهی بیرون از اتاقک به مغرب نگاه کنم. می کنم. بر می گردم . به تو می گویم خورشید چه رنگی دارد . می گویی وقتش است.  اذان که می خوانی هنوزخورشید کامل نرفته. می گویی  تا نور هست شهادت باید داد. هیچ کلمه ی اذان تو مثل اذان هیچکس و حتی اذان قبلی خودت  نیست. بیشتر شبیه ترانه  شاعری است که  نمی داند عشق را کجا گم کرده.یک کلمه همیشه هست. آنجا که در سطر دوم ،  سرت را پایین می اندازی ، بغض می کنی و شکل صدایت می شود گرفتگی  آبی که از زیر پل می گذرد. طول می کشد که بتوانی سطر دوم  را به یاد بیاوری.  یکدفعه می گویی :

" شهادت می دهم این غروب هیچ ربطی به تو ندارد"

          می نشینم تا نمازت تمام شود. نزدیک است 11:30 دقیقه شروع شود.  از سه کلمه که هیچوقت نمی گویی دو تا را تا بحال گفته ای . پس منتظر شنیدن سومی اش  می شوم . نمی گویی. بجایش می گویی  - بمان - . بی خداحافظی از اتاقت بیرون می آیم.

 

       

             11:30 است. در  اتاقم هستم.اتاق من در خیابان بیستم شرقی ، بلوار پارک ، طبقه سوم ، شماره 11 است.   یک پنجره سرتاسری بسمت حیاطی که در تابستان  از آن  فقط سبز دیده می شود و گاهی زرد انجیر های رسیده.می روم  بخوابم. سبک شده ام. از زیارت بر گشته ام. خوابم نمی برد. هر چه چراغ است خاموش می کنم . باز روشن است.  ساعت را نگاه می کنم.  دارد بر می گردد . می خواهد بشود 10 و بعد 9 تا برسد به 6 . شب بود ، غروب شد و حالا دارد عصر می شود.  از زیر تختم صدای آب می شنو م  و     " بمان " تو توی گوشم پیچیده.سطر دوم اذانت توی سرم تکرار می شود . بلندم می کند  از روی تختی که  مداوم خوابیدن رویش  ،  مرده هزار ساله ام کرده .  می ترسم. کز می کنم کنار دیوار . می لرزم . سردم شده و گرمترین شب تابستان بیرون اتاق دارد صبح  می شود. پارچه ترمه سوزن دوزی شده ای که برایت آورده بودم، روی دوشم  می اندازم . خودم را زیرش پنهان می کنم. یادم می آید کلمات مقدس آخرین دیدار  باتو چه بود. تکرار شان می کنم . " سلام"    " بشین "   " بمان ". دست چپم را می بینم که فاصله میان هر انگشتش  یک انگشت از جنس دست تو  قلاب شده. مشت می کنم . فشار می دهم. از تب می سوزی. یخ می ریزم توی دستت. می کشی ام طرف خودت  .از ساعت 6 عصر اتاقم به سمت 11:30 دقیقه  شب  اتاقت . فرو می روم در  صندلی ، توی سینه ی داغ مرده ای که هزار سال نشسته تا با من بخوابد.  می پرسم:

"  کمی دیر نیست ؟ این دیدار و این آغوش."

می گویی :

" نه .  صبر لازم بود ،تا معجزه ی یکی شدن  ۱۱:۳۰  دقیقه شب  من با  6  عصر تو  ".

  

لینک
۱۳۸٦/٤/۱۸ - ثا.بتی