تا صد ... تا تو   

        (((   دو قصه مینیمال  . با موضوعی کمابیش مشابه.  شخصیت مرد غایب قصه ، درهردو متن ، کاراکتری شبیه به هم دارد. امااز منظر دو راوی متفاوت ( یازگو شده توسط دو نویسنده با نگرش ، زبان ، زاویه د ید ، سبک ، فرم ، جهان بینی ،.... متفاوت  ) فاصله عمل و سرنوشت زن قصه ، از زمین تا آسمان فرق می کند.  پس همانطور که می شود  از دل  یک حقیقت واحد و به نظر قطعی در دنیای واقعی ، به جهت تغییر نگاه و رفتار بینهایت حقیقت نسبی بیرون کشید ، سعی من هم اینست که در پوستین دیگری از خودم و استفاده از متن دوستان نویسنده دیگر ، حقیقت مطلق و تلخ زندگی را در شیرینی زایش و آفرینش متکثر کنم. 

" تا صد "  را من  نوشته ام و " تا (تو) "  را  نویسنده ای که احتیاجی به ذکر نامش نمی دید.احتمالا من در بخش کامنت ها بعنوان خواننده  ، نقدی اجمالی بر قصه ی تا ( تو)  خواهم نوشت.   )))

   

  

تا صد  

           خوب حرف می زد. گاهی که صدایش زنگ دار می شد ، زن به تله می افتاد. شعر می خواند . زن فکر می کرد موهای سیاه معشوق ، روی شانه ی خودش ریخته. به شعر سی و سه در روز سی وسوم که می رسید ، قافیه تنگ می شد. همان اول با زنها شرط می کرد نامشان عسل یا غزل باشد.زیاد فرصت نداشت شعر جدید بگوید. شعر سی وسه همیشه دردسر بود. یک "الهام " توی شعر که هیچکدام از زنها نمی شناختندش. وقتی می پرسیدند ، نمی توانست قانعشان کند الهام ، خود آنها هستند.گاهی همین جا با دعوا ، همه چیز تمام می شد. حتی فرصت نمی شد مرد به دوازدهم شهریور برسد، تا عطر مورد علاقه اش را که بارها در گوش زن  اسم برده ، از او هدیه بگیرد. اگر از سی و سه می گذشت ، ماجرا تا پنجاه و هفت ادامه پیدا می کرد. در شعر پنجاه و هفت ، آنقدر صدای مرد و نوازش دستش عزیزمی شد که زن حتی از اینکه بپرسد نگار کیست صرفه نظر می کرد. زن فکر می کرد ، مرد چه خوب می تواند درسکوت کامل تمام تن او را صاحب شود.

             توی کمد مرد سی صد و هشتاد و پنچ عدد شیشه عطر بود . مارک گود لایف. اتفاق عجیبی افتاده بود. سیصد و هشتاد و ششمی از شعر صدم گذشته بود و از دوازدهم شهریور هم. زن هرگز قبول نکرده بود اسمش غزل یا عسل باشد. شعر پنجاه و هفت را از راه دور شنیده بود. جای خالی هدیه اش توی کمد مرد ، یک تقویم بود. مرد روی دوازده شهریور را خط  خطی کرده بود. 

      نوشته ی : ثابتی

  تا ( تو )

          مي گن اين آرايش خيلي بهت مياد. كاش می فهميدن اين غلطا رو مي كنم كه به خودم نيام . همه ي بدبختي هاي يه زن از جايي شروع ميشه كه همه چي  تموم ميشه . جنس بنجلشو تو تنم احتكار كرد به 9 ماه نكشيده باد كرد . واسه نرسيدن به اين لحظه چقد عجله مي كردم . مثه هميشه خيانت، صحيح و سلامت به دنيا اومد . بي پدر به پدر نداشته اش رفته بود . شايد اگه اون دريچه با 70 سانت اختلاف جلوي چشام باز مي شد ، اوضاع احوالم بهتر از اين بود . حس ميكنم يه چيزي به اسم زن تو من سقط شده. شايد الان بهترين  موقع اس كه به ياد حرف اون زن قانع شبي 10 تومن بيفتم : (( تا مردي نباشد نامردي نباشد )). وقتي پاي مرد وسط مياد ، زناي فاحشه فيلسوفاي بزرگي هستن . هه ...  مرد من كريستف كلمب عشق بود. ادعا مي كرد ميخواد منو كشف كنه . ميخواس پرده از راز وجود من برداره. ناكس اينكارو هم كرد . همه ي كشفش از طبيعت زن شد دو تا قله و يه دره كه تهش دست و پا مي زد . 

هميشه تو زندگي زنايي مثه من سر و كله يه عوضي پيدا ميشه كه حرفاي قشنگشو  قاب كني بزني بالاي سرت و شبي ده  بار مزخرفاتشو عاشقونه زمزمه كني : هو هو هو

گناه ما نه سيب بود

كه نصيب ما اين بود

به اغوش بي تن من دعوتي

جاي براي جاي خاليت نيست

تمام خودت را بياور

از ( من ) تا (تو) يك ( تا ) فاصله است

كاش زور شعرم برسد الف را خم كند تا از (تا) تو بسازد

     

     آره خم كرد .  داغون كرد.  گنام  اين بود  كه  همه ي خو د  مو آوردم. راستي  تو چرا  هيچوقت       نمي خوابي.. . تو هميشه بيداري خيانت .

  نویسنده:...

    

                                   ****  یک ربع - یک متن  ****

اضافه شده در تاریخ ۵/۴/۸۶

            من کی به اینجای راه رسیده ام. این همه سال کی گذشته.  از این بالا که نگاه می کنم باید راه درازی باشد. چندان هم سرراست نبوده. بوی پنی سیلین ، پارچه خیس پاشویه ، شربت همیشگی ساعت 6 عصر که اگر خورده نمی شد عفونت می کشت. آن آهنگ بی کلام که توی راهروی بخش اطفال پخش می شد.  پرستارها و دکتر متین که برایشان زنده ماندن یک کودک عشق و وظیفه بود.

     صدای پاشنه کفش آن زن توی همان راهرو تا کنار تخت ، که می دانستم مادرم است. نگاه مات آن مرد که وقتی بدنم رو قالب می گرفت ، نمی گفت می خواهد از من بیشتر از یکی بسازد. آن بیست های آسان میان صفحه های دفترچه دیکته و زنگ های انشا و جبر و هندسه.  چه باهوش بودم و  همیشه ساکت. و چقدر دوست که برای همصحبتی ، کمین می کردند. نامشان چه بود ؟مینو ، مریم، نیلوفر ، پروشات ، شیوا ، ....

            اردشیر که موهایش خرمایی بود و وقتی از پدرش کتک می خورد ، دروازه بان تیم می شد. تا ببازد  و من بتوانم برای اولین بار بدانم کسی در دنیا هست که نگاه کردنش ،از پشت پنجره و لای درز پرده به یکساعت عروسک بازی نکردن می ارزد. آن زمستان های پر برف و ساعت هشت صبح مدرسه که همیشه زودتر از رسیدن من می رسید. تا آن  محمدی که مرد .اولین رختخواب خالی از تن،  توی متن پهن شد. و اینکه این متن هنوز هم نوشته نمی شود و برف و برف و برف و شعر و شعرو شعر.   تازه فهمیدم به کسی  که کمی از بیشتر و از بیشتر هم بیشتر دوست دارم ، نمی توانم حتی سلام کنم. فهمیدم می شود نگاه را بر گرداند و همیشه از خیابانی به خانه رفت که کسی منتظر نباشد.....

چقدر باید این جاده طولانی باشد که سر گردنه ی حیرانش جنگ باشد و حماقت و از بوی باروت و جنازه اش تا اینجا که من ایستاده ام ، هیچ عیدی نباشد و چراغانی . و چقدر روز آمده  و رفته باشد که توی خاطر من چهل پرنده زنده و مرده باشند . تا من برسم به اینجا که همه چیز است. قله. درخت. خاک . هوای خوب . بوی نم. دریا. قایق . آسمان و روز به اندازه.

 چه مرگم شده  ... حالا که رسیدن ، صفحه آخرکتاب شده و مانده که آن راتقدیم کنم به این خانه امن که بالای این بلندی نشسته و یک تخت چوبی دارد برای خواب و یک پنجره برای باغ و یک خروس برای صبح و  یک میز برای نوشتن .... پس چرا توی اولین خط این قصه خودکار معطل مانده که برای ( تو )  که پشت یک پیچ گم شدی نامی انتخاب کنم .                                          

 

لینک
۱۳۸٦/٤/۳ - ثا.بتی