نقطه سر خط   

      

         "کجا بوده ام. کجا هستم .توی کدوم سوراخ.  پشت کدوم دیوار. چه تاریکی . چه شب بی ماه ای. چه نقابی. چه کم حرفی. انگار هیچوقت نبوده ام.  نیستی . از دست رفتن. همیشه  تا مردن."

  

- تو چته ؟ به من بگو هر چیزی که تو دلته. چی می خوای... بگو ... شاید ایندفعه همه چیز فرق کنه.

- می خوام ببینمت.

- بعدش؟

- همین. فقط یک ساعت.

- راه دیگه ای نیست ؟

- نه!  حالا بگو کجا ؟   کی؟

-  ساعت شش عصر   نهم  خرداد  سال نود و شش . مجتمع هنرمندان.

- می یام .  بهت قول می دم حتما همون ساعت اونجا هستم. می بینی. فقط بگو آدرسش کجاست.

- تو ده سال و دو روز و  هشت ساعت وقت داری به مقصد برسی. از هر طرف می تونی بیای . اینقدر وقت داری گم بشی دوباره پیدا بشی . دست چپ ، راست ، کوچه بالایی ، کوچه پایینی ، .... می تونی خیلی راه بری . پیاده ،  سوار ه ، کشتی ، ماشین ، هواپیما . وسطش بخوابی ، درس بخونی ، طرحت رو بنویسی ، عاشق بشی ، شعر بگی ، مرگ کسی رو که خیلی دوست داری تحمل کنی ، عصر ها چایی بخوری . ظهر ها ناهار گرم . شال گردن رو دور گردنت محکم کنی ، تی شرت نازک آبی ات رو تن کنی ،   .... تو می تونی همه کار کنی.  اما باز هم سر ساعت شش عصر  پیش من باشی.

- حتما . سعی می کنم. فقط چطور تو رو بشناسم.

- من !   من در حیاط نشسته ام. خیلی دور تر از در ورودی مجتمع . باز هم خیلی دور از در ورودی تالار . روی نیمکت. سبز یشمی. زیر درخت توت پیر.

پشت سرم بیست متر پایین تر کیوسک فروش نوار های کاست و سی دی هست. داره این آهنگ رو پخش می کنه. فقط صداش رو گوش کن . می خوام یادت بمونه.از کنار استخر ، فواره  و  درختها  بگذر. مسیر شمشاد ها رو بیا بالا.  آفتاب  نیمه جون اون روز رو نادیده بگیر. من توی سایه هستم. سرم پایینه. صورتم رو نمی تونی ببینی. یک کتاب دستمه. عنوانش هست :

"همیشه این  من "    یادت باشه گفتی یکساعت. نه بیشتر. فقط وقت داریم فصل اول رو باهم بخونیم.

- همین حالا بگو این کتاب چند فصل داره. خوندن همه اش چقدر طول می کشه.

-  همون یک فصل.یکساعت. سر ساعت میری. قول دادی. زود برمی گردی خونه . ده سال توی راه و حالا هم این یکساعت.

  

  

  خسته ای. بیشتر از پاهات دستهات. می تونم برای دستهات چکار کنم؟  پاهات چقدر گشته اند تا پیدام کنند. اما  دستهات ... دستهات یادم نمی ره چه زجه ای میزدند تا گمم کنند. چقدر گریه کردند. چقدر گریه ....چقدر گریه... چقدر یکساعت.

حالا بخواب. عزیزکم . یک لیوان شیر گرم گلوت رو باز می کنه.بذار چشمات رو پاک کنم. من طاقت گریه تو رو ندارم. یک پتو که تا  روی سرت بالا بیاد. از فردا صبح شروع کن. با آفتاب. چشمهات رو ببند. راه بیفت. هر قدمی که بر می داری من یک کلمه دیگر می نویسم. ساعت شش عصر به هم  می رسیم.

آنموقع سال بهتری است. وقتی صدای پات رو بشنوم سرم رو بالا می گیرم ، جلوی آخرین جمله ی فصل اول یک نقطه می گذارم.

سر خط .

 

لینک
۱۳۸٦/۳/٧ - ثا.بتی